من خانه های قدیمی را دوست دارم 


 تاریخ در آنها به زیبایی در حرکت است
هنوز حیاط هست حوض است سفره ها گسترده اند
کوزه ها مملو از ترشی نذری پزان به راه باغچه هنوز آرزو نشده
چایی همیشه دم است نان برکت سفره است گلدان ها در خانه اسیر نیستند...

درخت یاس هنوز هست بوی یاس از شیشه های عطر نمی آید
همه چیز زنده است حتی اگر آن خانه سال های سال متروکه مانده باش

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 6 بهمن1393 و ساعت 20:2 |
 

 

خورشید طلوع می کند

کنار جویباران نارونهای پیر سایه انداخته اند
و جویباران به شعله های مرتعش از
دستان کودکان و جوانان سلام می گویند
در آن زمان که ابر های سیاه بر این جهان تنیده اند
و سایه های شکوفه های این خاک را
به مسلخ می برند
تو خواهی درخشید؛ در درخشش دستهای تست
 این خاک در ابدیتی متلاشی شده به آفتاب می رسد.

علی یحیی پور

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 2 بهمن1393 و ساعت 13:34 |
 

مردمان زمین زیتون یادتان نرود 

دلم می خواست روزی با صدای گیتارم
بر بلندای کوه جلیل این ترانه سبز را می خواندم :
زنان و مردان موسوی و عیسوی شماها با هم برادر و برابرید
 ،مردمان زمین زیتون ،یادتان نرود
بیداری سبزنان را با تیره راه خشونت ، همسفر نکنند ،
تا مبادا!
دزدان دژخیم آهن صفت و سرد اندیش،
گرمای روح نواز و همکوشی هم دوشیتان را به یغماببرند 

کامروز حسنی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 30 دی1393 و ساعت 19:58 |
 

 پرنده

نگاهت پرنده معصومی است
در جستجوی دانه
و قلبت در آرزوی آشیانه ای پر می کشد
افق پرده ایست دود آگند
و جهان ظلمتی است ...

که تو را در حسرت فرداها می گذارد
نمی گویم از رفتن بازمان
نمی خواهم سکونی را به تو بیاموزم
که خود از یاد برده ام
زندگی آموختنی نیست
زندگی تصویر پرنده ایست
که در هوای مه آلود پرواز می کند
و در آرزوی نوشیدن جرعه ایست
که طبیعت
پس از قرنها از او دریغ کرده است

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 30 دی1393 و ساعت 19:14 |
 

زمستان

چون پرنده ، همچنا ن بر با ل خویش
گفته ا یم با آ سما ن ، ازحا ل خویش

ا ز میا ن رعد و برق ، آ تش فشا ن
ا ين ند ا پیچید ه ا ند ر کهکشا ن

فصل سرد و با د و توفا ن ، بگذ رد
خشم و آ سيب ز مستا ن ، بگذ رد

با پرستو ، ما بها را ن آ وریم
چشم ، در راهیم و براين با وریم

دکتر منوچهر سعا دت نوری

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 14 دی1393 و ساعت 14:1 |
 

سال نو ميلادی  

عقربه های ساعتم روی زمانِ تازه است. معنی ِ روزگار من جان وُ جهانِ تازه است.

کيست درين کرانه ها نام ِ ترا سرود کرد؟ چيست که سينه ی ترا از تپش ِ ستاره ها شعر سپيدِ رود کرد؟

سالِ خميده، در گذشت سالِ خجسته، سر رسيد. عقربه های ساعتم سوی پرنده ، پرکشيد.

رضا مقصدی

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 11 دی1393 و ساعت 14:15 |
 

 کریسمس مبارک

خدا کنه که همیشه قلبت روشن و پرنور باشد
خدا کنه که این روز زرین و تولد این منجی زندگی زمین را پر از صلح و امید کند
کریسمس مبارک

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 8 دی1393 و ساعت 21:2 |
  

شب یلدا مبارک

چه سخاوتمند است پاییز
که شکوه بلندترین شبش را
عاشقانه پیشکش تولد زمستان کرد
زمستانتان سفید و سلامت . . .
روی گل شما به سرخی انار...

شب شما به شیرینی هندوانه
خندتون مانند پسته
و عمرتون به بلندی یلدا
شب یلدا مبارک

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 29 آذر1393 و ساعت 21:49 |
 

 

به دیگری هم فکر کن »

آن گاه که به خانه بر می گردی ...
- به خانه ی خودت ،
به دیگری هم فکر کن .
پناهنده گان چادرها را فراموش مکن .
آن گاه که هنگام خواب ، ستارگان را می شماری ،
به دیگری هم فکر کن .
چه بسیار اند که سر پناهی برای خواب ندارند .
آن گاه که در دنیای خیالات سیر می کنی ،
به دیگری هم فکر کن .
آنان که حق سخن را هم از ایشان گرفته اند .
آن گاه که به دیگران فکر می کنی ...
- به آن دوردستان ،
به خودت فکر کن...
و بگو :به امید آن که شمعی باشم ، در تاریکی

ترجمه : حسن عزیزی

 .

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 26 آذر1393 و ساعت 14:33 |
 

 بهار به خیابان که می رسد

افسانه نیست
بهار به خیابان که می رسد
لهجه ها به رنگ شعر می شوند
و شادی ها
دست ها را به کبوتران می بخشند

افسانه می شود
امروز/ فردا
گلدان تاقچه ات
سبز که می شود
نسیم
طرح عاشقانه اش را
به پنجره می کوب

مسعود بیزار گیتی

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 24 آذر1393 و ساعت 19:33 |
 

 

پرنده در قفس

آن هنگام که دوست داری دلی را مالک شوی رهایش کن
پرنده در قفس .... زیبا نمی خواند
گرچه برایت تمام لحظه ها را نغمه خوانی کند
..بگذار برود...
تمام افق ها را بگردد و آواز سر دهد .صبور باش و رهایش کن
گفته اند : اگر از آن تو باشد باز می گردد و اگر نباشد
یادت باشد قفس ،آفریننده ی عشق نیست

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 23 آذر1393 و ساعت 14:17 |
 

ای میهن 

آنچه برای تو می خواستم
! سعادت ابدی بود

آنچه برای تو می خواستم
پلی بود میان تو وبهشت
! پلی به کوتاهی ی همین دستهایم
آنچه برای تو می خواستم
دل انگیزترین ترانه ها بود
! شیواترین سروده ها
کشتی های بادبان برافراشته بر دریاهایت
زنبقهای بسیار در دشتهایت
و آبشارانی بلند بر کوههایت
آنچه برای تو می خواستم
چراغی بود
در هر خانه ات
نانی در دهان هر کودکت
!و عشق بزرگ یگانگی در دل هر مرد و زنت
 
شهاب طاهرزاده
+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 17 آذر1393 و ساعت 19:53 |

 

باز گشت

باز گشت پرندگان به زاینده رود

بی مرغ آشیانه چه خالی ست
خالی تر آشیانه مرغی

خالی تر آشیانه مرغی
کز جفت خود جداست ...
آه ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند

هوشنگ ابتهاج

 

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 17 آذر1393 و ساعت 14:50 |
 

در تماشاگه پاییز 

برگ ریزان همه خوبی هاست
می بریم از هم پیوند قدیم
می گریزیم از هم
سبک و سوخته برگی شده ایم
در کف باد هوا چرخنده
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروری نیست
وز گل یخ حتی
اثری در بغل سنگی نیست
این همه بی برگی ؟
این همه عریانی ؟
چه کسی باور داشت
دل غافل اینک
تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
در تماشا گه پاییز که می ریزد برگ
 

سیاوش کسرایی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 12 آذر1393 و ساعت 19:41 |
 

زندگی

زندگی ، پنجره ی باز به دنیای وجود ،

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست ،

،رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم

 در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم ،

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم ،

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت ،

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست ،

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست ،

من دلم می خواهد ، قدر این خاطره را دریابیم

کیوان شاهبداغی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 1 آذر1393 و ساعت 19:23 |
 

پرنده ديگر، نه   

دلم می‌خواهد

و تکه نانی را در آسمان چنان متلاشی کنم
که هر ذره‌اش در دهانی فرود آيد

پرنده نمی‌خواهم باشم
پرنده کُند می‌رود
و هی بال می‌زند!
پرنده امروزین نیست ! دلم می‌خواهد
دهانم را
چون دره‌ی بزرگِ مکنده‌ای
بگشايم
و پاييز را از صحنه‌ی فصول ببلعم
تا گل
نفسی به راحتی . . . برآرد! 

مهرانگيز رساپور

دلم می‌‌خواهد
+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 28 آبان1393 و ساعت 19:20 |
 

سکوت غروب. 

 
دسته‌های عزادار رفته اند.
مردم به خانه هاشان بازمی گردند  

یکی‌ نوحه می‌‌خواند.
یکی‌ تعزیه می‌‌گرداند.

یکی‌ هم دست‌هایش را در شبنم می‌‌شوید
و می‌‌نویسد: " قبله‌ام یک گل سرخ. من وضو با تپش پنجره‌ها می‌‌گیرم 

یوسف صدیق (گیلراد)

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 19 آبان1393 و ساعت 20:21 |
 

حادثه ی عشق

خشاخش برگهای زرد
صدای پاییز بود
و آغاز بستن پنجره ها
کوچه تنها می شد
با سوتهای بی وقت عشق
و
تدارکی ازلی در کار بود
تا حادثه ی عشق
در برخوردی ساده
میان بادهای گیج پاییزی
چشمان ما را تر کند
  

ناهید عباسی

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 19 آبان1393 و ساعت 19:30 |

 

 سلام
با نگاهی خالص
از صمیمیت و وفا
باز هم سلام
دنیایی دور از رنگ و ریا
و جلوه های صفا
موج می زند در بین بچه های ما
هر چند که به جبر و اختیار
دور بوده اند سالها ز ما
جشن و شادی
نور امید
پر می کشد از درون صحبت های ما
در این میان
چه زیباست
میهمانی ، به خاطر تمام
مهربانی های خدا

پروانه فتاحی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 6 آبان1393 و ساعت 18:56 |

شیون

آه ای قصه گوی پیر شب
از نسیم نغمه‌ی شاد پرندگان
در پنجره‌ی روشن صبح بگوی،
بانگ کلاغ و  جغد،'گوش باغ را دریده است
از غلغله‌ی شاد چشمه‌سار زندگی
در قلب تشنه بیابان خسته پای بکو

از ناجوانمردی سرد دشنهدر روزگار شکستن پرواز مگوی
 شکافته‌های گلوی پرندگان سینه سرخ را،
بافته بر طناب دار،

بر صفحه صفحه‌ی تاریخ این خاک، دیده‌ است.
آه ای قصه گوی پیر شب
از طلوع روی آفتاب
در آینه‌ی صبح بگو

شکوفه تقی

 

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 4 آبان1393 و ساعت 13:12 |
 

 

 

گربه ما

گربه ی ما گربه ی ما روزی قدم می گذارد

در سرزمین صلح درماءمنی پر ز شب بوها

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 22 مهر1393 و ساعت 13:54 |
 

 

دوست دارم شمع باشم

دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم روشنی بخشم میان جمع و خود تنها بسوزم

شمع باشم اشک برخاکستر پروانه ریزم یا سمندر گردم و در شعله بی پروا بسوزم

لاله ای تنها شوم در دامن صحرا برویم کوه آتش گردم و در حسرت دریا بسوزم

ماه گردم در شب تار سیه روزان بتابم شعله ی آهی شوم خود را ز سر تا پا بسوزم

اشک شبنم باشم و بر گونه ی گلها بلغزم برق لبخندی شوم در غنچه ی لبها بسوزم

یا ز همت پر بسایم بر ثریا همچو عنقا یا بسازم آنقدر با آتش دل تا بسوزم

علی اکبر دلفی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 22 مهر1393 و ساعت 13:19 |

 

آفتاب

ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان حتی
با نانِ خشکِشان...

و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 7 مهر1393 و ساعت 18:29 |

 

شعری از زنده یاد سیمین بهبهانی برای غنچه های زندگیمان
آشیان
جوجه هایم! نغمه خوانی ها کنید
د رکنارم شادمانی ها کنید
گر شما را نیست پر، اینک پرم...

بر شما این بال و پر می گسترم
گر شما را ناتوان این دست و پاست
در تنم تاب و توان بهر شماست
گرچه گه در آب و گه در آتشم
با شما یاران و دلبندان خوشم
در دلم شور از شما شور از شما
چشم بد دور از شما، دور از شما

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 31 شهریور1393 و ساعت 18:51 |

 

فردا چه گونه است
 فردا زورق وارونه ای است
که به اعماق دریاها می رود
و من در دنیایی پر از امید
با ماهی ها عهد می بندم ...

که زورقم به آنها لطمه ای نزند
و دل آسمانی خود را به ماهی ها هدیه می دهم
و مهرم را به تو می سپارم

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 31 شهریور1393 و ساعت 18:48 |

سلام

سلام من به باران های پاییز
سلام من به دیوار و به دهلیز*
به آفتابی که می تابد به تابی
به برگی که نشسته روی آبی
به آن نیلوفر زیبای پیچان
به بازی های دوران دبستان
به اشکی که میان پلک و چَشم است
به بغضی که نشسته روی خشم است
به برفی که می اید روی بامم
به آهی که نشسته روی خوابم
سلام من به سقف و قاب و پرده
سلام من به خانه های هر ده
سلام من به تابستان و گرما
به آن سوزی که می اید ز سرما
سلام من به هرچه شمع خاموش
به آن کینه که می گردد فراموش
سلام من به تاریکی هر شب
دعای نیمه شب ها روی هر لب
سلام من به یک لبخند زیبا
گره هایی که با دستی شود وا
سلام من به عطر نان تازه
به نوبر میوه هر فصل تازه
سلام من به خورشید و ستاره
سلام من به قلبی پاره پاره
به دستی که نوازش پیشه کرده
به هر کس که نجابت پیشه کرده
سلام من به دریا و به ساحل
به بی تابی عاشق های بی دل
به رنگ سبز جنگل های انبوه
فراز قلّه ها و دامن کوه
سلام من به یک مرغ گرفتار
به آن دستی که زخمی گشته از کار
سلام من به تو ای مهربان دوست
ببین عشقم چه زیبا و چه نیکوست
سلام من به هر چیزی که خوب است
به خورشیدی که هنگام غروب است

فریبا شش بلوکی

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 19 شهریور1393 و ساعت 19:14 |

 

تنهائی

تنهائی جای پایش را عمیق تر
و ماندن در این غربت
لحظه های غرق در مرداب را
شدت بخشیده

مانند شاخه ای خشک شکننده
و چون عمر یک حباب
لحظه های شیرین، کوتاه
کوره راه خوشبختی، تاریک و متروک
زمان در تسخیر پائیز
و من
همچنان در انتظار بهار ....

سعید توللی
 

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 17 شهریور1393 و ساعت 18:59 |

تنها صداست که می ماند «من ماندگار نخواهم شد»
«نیمای غزل» به میهمانی خاک رفت
با عرض تسلیت به جامعه هنری ایران برای درگذشت سیمین بهبهانی عزیز
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی زیبد
تنها صداست که می ماند «من ماندگار نخواهم شد»
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 30 مرداد1393 و ساعت 19:0 |

گذر از تاريكي ، همرايي با تيرگي نيست

.
نور هاي خانه ي ما نور هاي روز نيست ؛ در آغوش گرفتن خورشيد آگاهيست ،
گذر از تاريكي ،
همرايي با تيرگي نيست ، همنشيني با روشنايست ،
اهريمن تاريك انديشان چراغ آزاديست ،
نه بي صدايي ،
آري!
صداي ما ،
صداي سبز سكوت و هشياريست·

 كامروز حسني

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 22 مرداد1393 و ساعت 19:17 |

نان گندم

در سینه ام گندم می کارم
و صبر می کنم
تا امید آن را برویاند
و خوشه های رسیده اش را
با داس عاشق خود درو کند
تا محبت دانه هایش را ببرد ...

و به آسیاب ابرها بریزد
تا آن را در تنور داغ آفتاب بپزد
این بزرگ ترین رویای من است
که نان مثل باران از آن همه باشد
و باد تا ابد آن را
عادلانه بر زمین تقسیم کند.
مانا اقایی
 
+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 14 مرداد1393 و ساعت 19:13 |