X
تبلیغات
گلچینی از همه جا

باغ جهان

باغ جهان پرگل است فرصت چیدن کجاست
دشت و چمن سبز سبز بال پریدن کجاست
دوست صلا می زند همت دیدار کو
کعبه ز ما دور نیست پای دویدن کجاست
عالم از او پر صداست گوش تو بیگانه است
در همه جا نقش اوست قدرت دیدن کجاست
مدرسه عشق را نعمت استاد هست
ای دل مکتب گریز میل شنیدن کجاست

مهدی سهیلی

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 و ساعت 18:38 |

برای گابریل گارسیا مارکز

 تویی که نیک بختی را
به برآمدن دوست داشتنی ها می دانستی
و هیچ گاه از بالا به پایین ندیدی!
پرواز را بدون ترس خواستی
تا عشق تنها توان جنگیدن باشد
و دوستی واقعی ، دستانت را بگیرد
تا قلب انسان را لمس کند
و من گریه نمی کنم بعد از تو
تو را به یاد می آورم و می خندم
تو گفتی بخند ، شاید کسی عاشق لبخند تو باشد!
نگران نباش ،بعد از تو
ما بزرگترین اتفاق زندگی ات را می نویسیم

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 30 فروردین1393 و ساعت 18:18 |

ایکاش

ایکاش در رگ پنجره ها نور جاری بود

و نبض سبزه و پنجره ها یکی بود

ایکاش بین همسایه ها دیواری نبود

ایکاش این همه دود و سرسام .

ماشین و آدم ماشینی نبود

ایکاش بین آدم ها فاصله ای نبود

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

شیرزاد بهزادی

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 21 فروردین1393 و ساعت 12:56 |

چه بگم من به بهار؟
‎چرا یک بار توی سال پیدا می شی

چرا تو با خودت گل داری ، سبزه و ریحون میاری؟

چرا آفتاب می کاری ؟

چرا با باد و نسیم رقص می کنی ؟لبخند میزنی ،
‎ وقتی ما تو دلِ مون همگی غصه داریم

‎بهش بگم ،
‎ آدما عکسی شدند بی رونق
‎ آدما قصه و افسانه شدند
‎ اگه ماشین نشدند .

آی بهار

اگه بذر مهربونی بتونی پخش بکنی ،
‎ اگه خنجرهای تیز رو بتونی غیب بکنی
‎ اگه زنجیر های پا رو بتونی پاره کنی

قول میدم هیچی نگم

رضا بایگان
‎                         

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 20 فروردین1393 و ساعت 12:1 |

دوستان عزیزم سیزده بدر خوش و شادی داشته باشید

سیزده بدر

در سور سرو و سبزه ها

در کوی جوی و پونه ها

در جشن گلهای چمن

بر فرشی از بابونه ها، گلپونه ها

صد ها گره بر سبزه زن

اما یکی بر رو نیار

مهران رفیعی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 12 فروردین1393 و ساعت 12:35 |
ا


ایران من
 دستت را سبز می‌خواهم، دلت را نيز.
جانت را آبی می‌خواهم، عشقت را نيز.
جهانت را سپيد می‌خواهم، آرزويت را نيز.
بهار را بذر افشانِ سرزمين خويش....

دست وُ دل وُ جان وُ جهانت را سلام می‌گويم
که نوروز را به جشن، نشسته‌ای!
ايرانِ جانت، گل افشان باد

رضا مقصدی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 9 فروردین1393 و ساعت 12:2 |

بهاران   

 بهار آمد، گل آمد، گل به گلدان کرده‌ای یا نه؟

لبت خندان چو گل، و اندوه پنهان کرده‌ای یا نه؟ 

سر آمد موسم تاریکی و سرما و دلسردی

زمستان رفت، دل، گرم از بهاران کرده‌ای یا نه؟ 

رسید ایام شادی، نغمه خوانی، عشق ورزیدن

به رسم عاشقی «این مشکل آسان» کرده‌ای یا نه؟ 

اگر بار غباری بر دلت از جور یاران است،

دمی «خانه تکانی» در دل و جان کرده‌ای یا نه؟ 

دلت تنگ است می دانم، غریبی درد جانسوزی است

ولی یادی ز یارانت در ایران، کرده‌ای یا نه؟

- که ممنوع است بر آنان، لب خندان، تن رقصان

از این‌جور خزان، سر درگریبان کرده‌ای یا نه؟ 

به کف برگیر جام می، بنوش از بهر آزادی

دمی یادی ز «سرمای زمستان» کرده‌ای یا نه؟

حمید تدینی

                  

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 3 فروردین1393 و ساعت 13:23 |

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد


یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
یک بغل عشق از آنجا بخرم

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 20 اسفند1392 و ساعت 11:42 |

" قناری "

بخوان قناری کوچک، بخوان !
تن‌ زرین ات، شاید
شاخه ی نازکی را بلرزاند؛
وزن صدایت اما
درختی را به رقص وا می‌‌دارد
و تنها منم که می‌‌دانم
سحرگاهان
جایی فراسوی آهن و برف،
قطره، قطره ، بهار می‌‌نوشی
تا هوا
در بی‌ وزنی‌هایت بال بزند
و ما،
روز‌هایی‌ را که عصا زنان
از کنار مان می‌‌گذرند،
به شب‌های فراموشی بسپریم،
هم از آن‌ گونه که تو ، برف را و آهن را.
یوسف صدیق (گیلراد)

 

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 11 اسفند1392 و ساعت 18:59 |

راستی‌ تو می‌‌آیی؟

گرد گیری می‌کنم کوچه را
قبل از اینکه ماه
عطر نفس‌هایت را
در بقچهٔ گرد و سفیدش جا دهد
 هیچ میدانی
که کوچه چقدر عریان بود
در ثانیه‌هایی‌ که قهر بودند در آن
درختان سرما زده ای که
عطسهٔ‌شان را فرو می‌بردند
که مبادا آخرین صدای نفس هایت
در خواب کوچه گم شودکاش می‌‌دانستم
که چند قدم مانده
تا تو
که پلاک کوچه را بردارم
و بنویسم
بهار
 
 
+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 8 اسفند1392 و ساعت 19:29 |

مرثیه ی مرگ ماهی های قرمز

خس خس گلوی خشک رودخانه شهر من

مرثیه ی مرگ ماهی های قرمز تنگ بلور نوروز بود

و برگ های زرد و نارنجی درختان بی ریشه

سر مشق اولین روزهای مدرسه من بود

وقتی با برف های پارک آدم برفی می ساختیم

هرگز در اندیشه آب شدن آدمکی به آن بزرگی نبودیم

تنها حقیقت درسهای مدرسه این بود که

                                   "مرد با داس آمد"

از احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 7 اسفند1392 و ساعت 13:38 |
عزیز دور غمگین

عزیز دور غمگین بمان که شب سر اید

شکوفه های سیمین ز تیرگی در آید

عزیز دور عاشق بحوان ترانه ات را

بحوان مگر بگوشم خدیث باور آید

چه سود حواندنت را گه آنسوی چهانی

شب تو چون سر آید شب من از در آید

ولی به زنده ماندن بسی بهانه دارم

یکی همین که فردا بهاری دیگر آید

یکی همین که فردا نهال نو نشانم

یکی همین که دانه به ره کنم فشانه

مگر به بام خانه دوتا کبوتر آید

یکی همین که دستی ز دوستی یگیرم

کز آستین او گل به جای خنجر آید

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 4 اسفند1392 و ساعت 12:50 |

 

آزادشان کنید

چه مدت لازم بوده است
تا کلمۀ عفو
بر زبان جاری شود؟
تا حرکتی اعتماد انگیز
انجام گیرد؟
     بیا تا جبران محبت‌های ناکرده کنیم.
بیا آغاز کنیم.                                      
فرصتی گران را به دشمن‌خویی
از کف داده‌ایم؛
و کسی نمی‌داند چقدر فرصت باقی است
تا جبران گذشته کنیم.
دستم را بگیر!

اخمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 24 بهمن1392 و ساعت 14:2 |

نازنین                     

 میزنی ساز و دلم میلرزد
باز هم ساز بزن، می ارزد

نازنین ساز بزن، ساز بزن
با همان حال و همان ناز بزن

رقص انگشت تو بر نازکِ سیم
باله ی شاپره همراه نسیم

رقص انگشت تو بر سیم سه تار
گردش چلچله در باغ بهار

رقص انگشت تو بر پرده ی ساز
دلنشین، خوش حرکت، گوشنواز

نازنین دست نکش، ساز بزن
باز برگرد از آغاز بزن

در سه تار تو صدای وطن است
نغمه ی زیر و بم شهر من است 

ساز تو زمزمه ی ایران است
نفس خرم کردستان است

هادی خرسندی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 23 بهمن1392 و ساعت 13:34 |
پرنده

همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می‌آید؛

بال می‌گشاید و پرواز کنان می‌گذرد؛

می‌چرخد و آرام بر هوا می‌لغزد؛

آدمی را نیز هوای پرواز در سر است؛

تا دور شود؛راهش را بیابد؛                                            

و در آرامش به حستجو پردازد.

همچون پرنده که بر زمین می‌نشیند؛

بال جمع می‌کند؛دانه برمی‌چیند؛                                             

به تور صیاد و دام خطر می‌افتد؛

آدمی نیز بازمی‌گردد،ـ آماده                                                                                         

تا خود را به زندگی، و تقدیر خویش سپارد.

شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 19 بهمن1392 و ساعت 13:28 |
آفتاب

گاه آرزو می‌کنم:
ای‌کاش برای تو پرتو آفتاب باشم،
تا دست‌هایت را گرم کند؛
اشک‌هایت را بخشکاند؛
و خنده را به لبانت باز آرد....
پرتو خورشیدی که
اعماق تاریک وجودت را روشن کند؛
روزت را غرقۀ نور کند؛
یخ پیرامونت را آب کند.

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 16 بهمن1392 و ساعت 19:53 |
طوفان

طوفان که فرو نشست،
ابرهای پر غریو که پراکند

و نخستین پرتو خورشید که باز تابید بر زمین
که هنوز از باران خیس است،

همه چیز بوی زندگی می‌گیرد.
 

 از پس آغازی و رشدی دوباره
هر علف و هر بوته تنفس آغاز می‌کند؛

هوا تازه و پاکیزه می‌شود،

شاخه‌های درختان سر برمی‌آورد،

گیسوان ژولیده دوباره آراسته می‌شود

و آرامش دوباره باز می‌گردد.
همان آرامش پیش از توفان

که همانندی ندارد در هیچ چیز.

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 15 بهمن1392 و ساعت 12:59 |
باران بریز

شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد ، به آسمان
انبوه دود و خاک ، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار
دیریست باغبان ، نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار ، و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری ، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان ، مکیده است
باران بریز / رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر/ برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز/ رگبار قطره های زلال آب

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 8 بهمن1392 و ساعت 13:31 |
می دانم

نه تک درختی می توانم بود
 در خشکی کویر
 و نه
 پرنده ی تنهایی
در تنگی قفسی
و نه ترانه ی کوچکی
در خالی فضایی
من درختی هستم
 که به عشق جنگلی روییده ام

 پرنده ای هستم
 که به شوق پرواز آمده ام
 ترانه ای هستم
 که به شور شنیدن زاده ام
 در این برهوت
 در سرزمینی که
 با داغ هزار شعله ی زخم
 مرا می سوزانند
 به سرودی دل خوش می کنم 
 که گوشهای غریب تو را بنوازد

       پیمان آزاد

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 5 بهمن1392 و ساعت 13:40 |
بازگشت

 بی مرغ آشیانه چه خالی ست
خالی تر آشیانه مرغی
جفت خود جداست
 آه ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند

 هوشنگ ابتهاج »

   

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 1 بهمن1392 و ساعت 12:40 |

شادباش

بانگ ِ خروس از سرای دوست برآمد
 خیز و صفا کن که مژده ی سحر آمد
 چشم ِ تو روشن
 باغ ِ تو آباد
 دست مریزاد
 همت ِ حافظ به همره ِ تو که آخر
 دست به کاری زدی و غصه سر آمد
 بخت ِ تو برخاست
 صبح ِ تو خندید
 از نفست تازه گشت آتش ِ امید
 وه که به زندانِ ظلمت ِ شب ِ یلدا
 نور ز خورشید خواستی و برآمد
 گل به کنارست
 باده به کارست
 گلشن و کاشانه پر ز شور ِ بهارست
 بلبل ِ عاشق بخوان به کام ِ دل ِ خویش
 باغ ِ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد
 جام ِ تو پرنوش
 کام ِ تو شیرین
 روز ِ تو خوش باد
 کز پس ِ آن روزگار ِ تلخ تر از زهر
 بار ِ دگر روزگار ِ چون شکر آمد
 رزم ِ تو پیروز
 بزم ِ تو پر نور
 جام به جام ِ تو می زنم زره ژ دور
شادی ِ آن صبح ِ آرزو که ببینم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد      هوشنگ ابتهاج


  

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 30 دی1392 و ساعت 13:42 |
میلاد حضر ت محمد بر مسلمانان جهان مبارک

از آسمان می آیم پیام آور خو بیهایم

وازه گذار مهربانیهایم بیا ییدپیایم را بشنوید

که جان شما عطشناک رهاییست

اگر چه دریچه های ذهن شما بسته است

و روح شما به غایت خسته است

پنبه از گو ش بر دارید و عینک را از دیدگان بر گیرید

پیمان آزاد

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 28 دی1392 و ساعت 13:27 |

شادی همان آوازیست
که پرنده ای  بر روی شاخه های پربرف میخواند
بی هراس از زمستان نفس گیر

بی هراس از برفی که دوباره درراهست 
و راه هایی که باید از آن گذر کند 

رود رروی آسمان
  وپرتوهای پریده رنگ

با آوازش  ایستاده است

بی اندوه دیروز 
و اضطراب فردا
+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 26 دی1392 و ساعت 12:13 |

جهان من

 
جهان من
کوه استواری ست
که هر روز صبح آنرا
از پنجره ی اتاقم می بینم
و دامنه اش
هر بار
سبزتر
جهان من
سعادتی ابدی
در دستان دختر کوچک همسایه است
وقتی برای عروسکش
از گلهای باغچه می گوید
جهان من
حرفهای ناگفته
روی دیوارهای شهریست
که تمام مردمانش
عاشقند
و تمام پرندگانش
دریا دریا ,دشت دشت
اوج پرواز و رسیدن را
آموخته اند
جهان من
صلح سپید معطر
آمیخته با مهری ارغوانی ست
دیوان غزلهای حافظ است
غزلهای زلال
چون دستانش 
           جهان من
چشمهای من است
       آزاده بی پروا

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 25 دی1392 و ساعت 13:41 |
نسیم

چه شود اگر نسیمی ، بوزد ز سمت البرز
 که به بی‌قرارِ غربت ، خبری دهد از ایران؟
خبری به سرخیِ گل ، و به لحن سبز بلبل
همه مژده‌ی رهایی ، ز حصار هر چه زندان
چه شود اگر گذارم ، سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش ، دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم ، به طراوت جسورش
و چو بید گیسوان را ، کنم از شعف پریشان
... : ویدا فرهودی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 24 دی1392 و ساعت 14:21 |
ای آدمک برفی تا گرما نيست ، تو هستی !

ای آدمک برفی ،
مظهر زور برفیای آدمک برفی
زور هایت برفيست ، در برفستان جهل و تاریکی
آنگاه که در آسمان وهمت
گرمای سوزان روشنای ما پدیدار شود ، زور برفيت ناپدید می شود ،
و تو می مانی،
وهم برف نبودن در زمستان زورمندان 
بودن و نبودن زورت ،
مثل برف است تا گرما نيست ، تو هستی !
آنگاه که گرمای بيداری آدم های بيدار ابرهای وهمت را ازهم درید،
برف های زورت در هوا بخارند

کامروز حسنی

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 23 دی1392 و ساعت 0:45 |

                      زمستان    است و بی‌برگی

درختان زوزه سردادند از بیداد توفان
سرودخوانان همه رخت سفر بستند
هزاران زاغ در هرکوی و برزن، نوحه می‌خوانند
سیه‌پوشان، خفاشان شب‌پرواز،
فریباییِ زیباچهرگان را برنمی‌تابند.
نسیمی نوبیار، ای باد نوروزی!
تو که سرما ستیزی،
خرمن آتش بیفروز! بر سر هرکوی و هر تپه.
زمستان است و بی‌برگی،
جوانان را به تو امید بسیار است

جواد پارسای

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 23 آذر1392 و ساعت 18:22 |

ایران من

ترا وداع کردم هنوز داغی آفتابت را بر پیکرم حس می کنم
ترا وداع کردم
تا با دستی پر نزد تو بازگردم
و بسازیم دوباره میهن را
ایران من ...
نمی دانم با چه کلماتی
و چگونه به تو بگویم
که هر روزم را به امید دیدار تو می گذرانم
که چقدر دوستت دارم
تلاش می کنم
تا دوباره با هم بخوانیم
سرود ایران را

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 22 آبان1392 و ساعت 23:34 |

خدعه ی پاییزی

Vida-Farhoudi05-s.jpg

به امید آزادی هم میهنان در بندم

ای میهن دلخسته بر خاک تو ام سوگند
خاموش نخواهم شد تا هست کسی در بند

خاموش نخواهم شد، زآن روی که ناگفتن
سازد دل دشمن را با خفتگی اش خرسند

هر واژه ی ساکت را سازم به سخن گویا
تا نیک شود رسوا، مَکّاریِ هر ترفند

با لهجه ی عصیانی،آن گونه که می دانی
شیدایی و شورم را با عشق دهم پیوند

باشد که پلی سازد معمار غزل هایم
تا بگذرد از زخمی کز پای تورا افکند

تا مردم هشیارت، همواره به ایثارت
هم فکر و صدا راهی بی دغدغه بگشایند

باید که زسر گیری چون غنچه شکفتن را
یعنی که تو را بینم در نوبت یک گلخند

زین بیش میامیزی با خدعه ی پاییزی
تا شور و شکوفایی از وَهم برون آیند

همراه مشو این دم، با معجزه ای مبهم
شیدایی عاشق را این چون و چرا تا چند؟
 
هر روز به پابوست آید غزل سرخم
برخیز وطن برخیز، بر خاک تو ام سوگند        ویدا فرهودی
+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 4 مهر1392 و ساعت 14:1 |

خانه ما

 

به پائئز گفتم برو

خانهٔ ما هنوز سبز است

پنجره‌ها را نمی‌‌بندیم

پرده‌ها را نمی‌‌کشیم

هوا اگر چه ابری است

کلاغ‌ها اگرچه برگشتند

اگرچه هنوز

کبوتر‌ها در زمستان می خوانند

اما من دلم خوش است

...به حرف پدرم

بهار می‌‌آید'

سبزه ات را آب بده
وای از آن روزی که این دانه ها

'بارور شوند                      


 
+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 31 شهریور1392 و ساعت 12:29 |