روز زن و روز مادر مبارک
مادر که کسی به فکر فردایش نیست
یک ذره امید توی رویایش نیست
هر روز نگاه می کنم جز زیلو
یک تکه بهشت زیر پاهایش نیست جلیل صفربیگی
روز زن و روز مادر مبارک
مادر که کسی به فکر فردایش نیست
یک ذره امید توی رویایش نیست
هر روز نگاه می کنم جز زیلو
یک تکه بهشت زیر پاهایش نیست جلیل صفربیگی
زندانیام، تمام آن سوی میلههای جهل
آن سوی میلههای جهل طفلی نشسته بود،
با موهای براق و چشمانی سیاه در صدایش «طرب مولانا»
در نگاهش «خرد فردوسی» و در دستش «پرچم ایران»
میگفت میبرندش هر دم به محبسی
پرسیدمش زنام میگفت: «شادیام»
گمگشته نیستم، زندانیام، تمام
مصطفی بادکوبه ای
برا کل بشر بشکن برا خق زنان بشکن
حقوق کودکان بشکن برا مسیحیا بشکن
برا مسلمونا بشکن برا بهایی ها بشکن
برا زردشتیها بشکن برا یهودیها بشکن
تهرونی و اصفهونی باهم میخونند آواز
جنتلمن شیرازی براشون میزنه ساز
بشکن بشکنه بشکن بیژن جرجانی
نوروز بر همه ایرانیان بحصوص دوستان عزیزم مبارک
اینجا که منم نوروز و آمدن بهار معنای خاصی ندارد. تنها مورد خوبش که می تواند آدم را در وسط خیابان چنان شگفت زده و احساساتی کند که مثل من اشکش در بیاد، لاله های زرد و قرمز و گلدان های سنبل و پامچال است که از چند روز پیش همزمان با پیچیدن هوای خانه تکانی و هفت سین در سرم به گل فروشی های اینجا آمدند.
به هر حال نوروز برای من بدون خانه تکانی نمی آید.
دویدم و دویدم
سر کوهی رسیدم
آنجا که در خیالم
همچون بهشت جان بود
آوخ نه آنچنان بود
نه سبزه ای نه آبی
نه بلبلی که خواند بر روی شاخساری
نه جنبش نسیمی
نه جلوه بهاری
آید صدای مرغی
در پنجه عقابی
دکتر علینقی حکمی،
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید ،
عطر نرگس رقص باد ،
نغمه شوق پرستو های شاد ،
خلوت گرم کبوتر های مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار ،
خوش به حال روزگار !
خوش به حال من ، گرچه - در این روزگار -
جامه رنگین نمی پوشی به کام ،
باده رنگین نمی نوشی ز جام ،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت - از آن می که می باید - تهی یست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ ؛ فریدون مشیری
زیباتر از جان
بزن چرخی وُ چترِ رنگ بگشا
تو ای طاووس جان
طاووسِ سبزِ سایه گستر
قشنگی های عالَم را تو شهپر
بیا چرخی بزن هنگامه انگیز
صدا زن یارِ خود را
چمان شو در چمن
ای شوکتِ جاویدِ رشک آور
بخوان آوازِ رازآمیز
که از آواز وُ گلبانگِ بهارت
مگر بگریزد این بیگانه دشمن
و باطل گردد این افسونِ سُستی
که بگرفته روان وُ جان وُ هم تن
رضا بی شتاب
ما روزی دوباره خواهیم ساخت
ما روزی دوباره خشت خشت , فرو افتاده را بر هم چیده و
بارو باروی , فروخفته را استوار خواهیم گرداند
ما بازو در بازوی هم
فردای میهنامان ,این آشیانه مهربان مادری را
به خورشید تابان پیوند خواهیم زد
ما روزی یک بار برای همیشه
کینه و دشمنی را پایانی خواهیم بود
و بر بلندای تمامی نیستیها
ما روزی یاد خواهیم کرد
دوستانی را که چه زود
غروب پاییزی عمر را در آغوش گرفتند
به حکم نامردمی ها
و سرخی غروبشان
گلویمان را به درازای ابدیت بغض آلود کرده است
گلی خواهیم نشاند
ما روزی دوباره در کنار هم خواهیم بود
هر چند که امروز هر یک در گوشه ای از این دشت
با روانهایی خسته
به کِشتن خویش مشغولیم
ما روزی همچون نیاکانمان , منادیان
عشق , شادی , دانش و آزادی
به پهنه این گیتی خواهیم بود
و ما روزی
و چه زیبا روزی
دوباره آغاز می کنیم
بیایید امروز فقط راجع به دوستی و عشق فکر کنیم
ما ، نسل ضربه دیده ز پرگارنفرتیم
ما ازبرای نسل بشردرس عبرتیم
با شد د یارو کلبه ی ما پر شود زمهر
ما ، د وستدارحربه ی عشق و مسرت ا یم
گفتند که از مشکل مسکن بنویسم
طناز زیاد است چرا من بنویسم؟!
از ارز و طلا هیچ نباید که بگویم
آن وقت فقط باید از آهن بنویسم
گفتند که از نان گران بگذرم، اما
بد نیست ز ارزانی ارزن بنویسم
موضوع زیاد است چرا من نتوانم
از بستنی کاله و میهن بنویسم؟!
در شهر خبر نیست مگر اینکه بخواهم
از حادثه داخل هر ون بنویسم
یک شعر بلند از همه آنچه که دیدم
از معضل کوتاهی دامن بنویسم
بیکار که نیستم بیایم وسط گود
در باره شغل و زن و مسکن بنویسم!
شعری بنویسم دو وجب در سه وجب آش
درباره اندازه روغن بنویسم ناصر فیض
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای میسازم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند
و بگویند خداخالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
از کتاب تاریخ جنگ را بردارند
در کلاس انشا هر کسی حرف دلش را بزند
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:عدل آزادی قانون شادی
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
و به خود گفتم: من چه خوشبختم امروز
و چه اندازه لبم خندان است
نکند اندوهی ، عیش امروز مرا کور کند
چه کسی پشت درختان است؟
شاید از خیل طلبکاران است
معده لبریز و پر از احساس است!
و نشستن و تماشاکردن راستی ارزان است!
آری ، تا که زیبایی هست ، زندگی باید کرد!
و چنان بیتابم ، که دلم میخواهد
«بدوم تا بن دشت ، بروم تا سر کوه»
و بخوانم به آواز بلند
کارمندم من و با این همه ، من خوشبختم
آنچه برای تو می خواستم
! سعادت ابدی بود
آنچه برای تو می خواستم
پلی بود میان تو وبهشت
! پلی به کوتاهی ی همین دستهایم
آنچه برای تو می خواستم
دل انگیزترین ترانه ها بود
! شیواترین سروده ها
کشتی های بادبان برافراشته بر دریاهایت
زنبقهای بسیار در دشتهایت
و آبشارانی بلند بر کوههایت
آنچه برای تو می خواستم
چراغی بود
در هر خانه ات
نانی در دهان هر کودکت
!و عشق بزرگ یگانگی در دل هر مرد و زنت
آنچه برای تو می خواستم
تنها و تنها ماندن تو بود
! بر صفحهء هزار پاره ء این جهانبگذار اشکهای من
! ستارهء شب اینان باشد
بگذار صدای کوچک من
! در میان عربده های این دیوان گم شود
بگذار رویاها ی من
مثل شهابی بمیرند
!در اولین لحظهء حضور
فردا
که خورشید سهم تو را از آنسوی کهکشانها آورد
و آسمانت را روشنایی شست
آنگاه پل دستانم
نمایان خواهد شد
آنگه این شب خواهان
چون اشکهای من
! نایدید خواهند شد شهاب طاهرزاده
کاش میشد، که به دشتِ دلِ هرانسانی، بذر امید بکاریم
تا سیاهی جای خود را به سپیدی بدهد.
و قفس ها، همه خالی گردند،
و نسیم سحری،
روی آرامش اندیشۀ ما،
شبنم عشق بنشاند
کاش میشد که کسی،
باور تیرۀ ما را میشست
و به ما میفهماند:
دلِ ما، منزل تاریکی نیست،
اخم برچهره بسی نازیباست،
بهترین واژه همان لبخند است،
که ز لبهای همه دور شدست.
اندکی روشنتر،
چهرۀ خشم فروخوردۀ پست اندیشان،
شبح تار امانت داران
دست بیداد جنایتکاران،
اندکی بیش نمایان میشد.
کاش میشد که کمی
قدر وزنِ پرِ یک شاپرکی
مهربانتر بودیم
جواد پارسای
.
وقتی خیال ِ شکستن هنوز هم
در جای جای ذهن ِ تو
خمیازه می کشد رفتن
نیاز ِ بر شدن از این غبار نیست
در شهر ِ بی ترحم اندیشه های لخت
فریاد در زمین ِ مسطح شعار نیست
بر گرد تا صدای نفسهای خویش را
در کوچه های پر تب ِ دیروز بشنوی
بر گرد تا تا دوباره ببینی که این زمین
در انتظار رسیدن کوچ ِ پرنده هاست
با سینه های پُر ز ترنم که باز هم
در رود پر خروش ِ رهایی شنا کنند
بر گرد تا دوباره ببینی که آن سبو
دیگر به کار نیست
دیگر برای چیدن آلاله های شهر
بر حکم ِ پر توحششان
اعتبار نیست
داریوش لعل ریاحی
گفتیم وُ شنیدم از آن خانۀ محصور
افسوس جدا از هم وُ بی حوصله وُ دور
رفتیم ازین چشمه به آن چشمه پیِ نور
آب از سرِ هر چشمه گِل آلود وُ بسی شور
کوتاه تر از فرصتِ هر قصۀ آهیم
ازین خواب به آن خواب وُ ازین چاله به چاهیم
پَر نیست اگر بر تنِ انسانِ شکیبا
رویایِ رهایی وُ ز پرواز چه پروا!
تا گِردِ هم آییم وُ در آیینه شناسا
امیدِ رهایی دَمَد از جمعِ من وُ ما
تا کِی بُوَد آواره دلِ من ز تو همراز!
من گرمیِ دست تو بجویم همه آواز
در کوچه وُ میدانِ جهان نیست چو فانوس
ای کاش شکافد شبِ ما نعرۀ ناقوس
خورشیدِ سخن گشته درین شهر چو محبوس
خاکسترِ خورشید بُوَد بسترِ ققنوس
ذِلّت نپذیرد دلِ دریای خروشان
خیزابه ز خیزابه بلند آید وُ رخشان
از صبر به عصیان رسد انسانِ گرفتار
تومارِ ستم بر دَرَد وُ نامِ سیه کار
از دفترِ هستی بزایید به یکبار
نام وُ نسبِ سلسله دارانِ سبکسار
انسانِ به جان آمده شد شعلۀ فریاد
از بند برون آمد وُ شد زادۀ آزاد
رضا بی شتاب
آرزو هایم
باغ کودکیم بود
باغ مهربانی های
باغ تفنگ های چوبی بی فشنگ
کارتون های خنده و خنده و خنده
بی زخم و وحشت و خون آرزو هایم ، همه ی کودکیم بود
درختی بود سبز و جوان
و حضورش در باغی بود ، که خود بهشتی بود پر ز عطرِ مهربانی
بدون ، خبرمرگهای روز دراخبار شب .
بدون ، وحشت و جنگ .
باغِ دستهای بی خنجر
باغِ عشق ها
و معشوقِ های پر ز لطف
و عاشقانی که نیم لبخندِ معشوق را به التماس می ایستادند
با نگاهی که شرم را تا انتهای جان فرو می برد
رضا بایگان
بیایید وداع کنیم با تمام ناهنجاریهای گذشته
مادران سیاهپوش
مردان خانه بدوش
دخترکان تن فروش
پسران کلیه فروش
واعظان دین فروش
انسانهای آدم فروش
امیدوارم سال جدید سال صلح و دوستی بین انسانها باشد
برخیز دل من
تا به کوچه بگریزیم
و یک امشب درپرتو ستاره های یخ زده
اندوهمان را درمیان برف ها گم کنیم
درنور رنگی چراغ ها
وسایه های پربرف کاج ها
باورکنیم که امشب
دراصطبل گوسپندان
درسرزمینی که غم جهان را می گرید
و خون از بن انگشتان کودکانش می چکد
خدا درسیما ی کودکی بی پدر به زمین می آید
بیا درپرتو این افسانه شیرین
زشتی جهان را ازیاد ببریم
و درد کودکان گرسنه ای را که امشب میمیرندبرخیز دل من
بیا یک امشب را به کوچه بگریزیم
و درنور رقصان چراغهای چشمک زن
و در پناه عربده های مستانه مو منین
باورکنیم که جهان را معنایی است
و انسان تنها نیست
و امشب فرزند خدا
به دنیا می آید
پیشترها می شد
سبزه را معنی کرد
ونفسهای گل ابریشم رانوشید
پیشترها می شد
خلوت باغچه را دریافت
و شبی مهتابی
دور از چشم حسود نرگس
گونه ی سرخ شقایق رابوسید
پیشتر ها می شد
چند تومانی داد
و درِیک قفس کوچک را وا کرد
و سپس پرواز گنجشکان را
سوی آزادی و خورشید تما شا کرد
پیشتر ها آه ......
ساده بودیم و نمی دانستیم،
که شغالان گاهی
گرگ می زایند
جهان آزاد
درد من ماهیانی است که ذهن کوچکشان به دریا نمیندیشد .

درد من ماهیانی است که در برکه ی کوچک خود شادند و از این شادی به خود می بالند.
درد من ماهیانی است که دیگران را از رفتن به دریا منع می کنند و دریا را توهمی بیش نمی دانند.
درد من از این هم بیشتر است
درد من ماهیانی است که ماهیانی را که راه دریا پیش می گیرند متوهم می دانند.
درد من ماهیانی است که سختی پیمودن دریا را به خود راه نمی دهند و در برکه ی
کوچک و حقیرشان به خود و برکه شان مغرورند و مشغول.

در این شـــب ظلــــمـانــی بــی روشــــنی مهتاب
این شب که به هر مویـش آویــــــــخته صد مرداب
هر گوشه دوصد عاقــــــل بینـــی تو به قعر خواب
ای عــــقل رهـــایـــــم کن ای خـــواب مرادریــــاب
آواز قــــــنـــــاریهــــــــــا آمــــیــــخـــتــه با کینه
فـــــریـــــاد چـــــکـاوکها پنهــــان شـده در سینه
بــشـکسته در این ظلمت هــم آب و هـــم آیـیـــنه
از خاطـــرهها رفـــــتــــــه آن شـــادی دیــریـــنـــه
در دشــــت شـــقــــــایقها یک لاله نـــمیبــیـــنـی
بــــر روی رخ مـــــریــــــــم یـک ژاله نـــمـــی بینی
نــومـــیــــد نــــبــــاید شد خــــورشــیـــــد به در آید
نـــابــود شـــــود این شب فـــردا کــــه ســـحــر آید
و این جا آخر دنیاست
در این خانه،شعار مرگ بر مفت است اما
کتاب و شعر و اندیشه گران است
لباس زھد و تقوا مفت،قلم ارزان
حقیقت را ولی گفتن گران است
جوانی را به خاک و خون کشیدن مفت،
و مردن توی بالا شھر قبرستان گران است
ببین اینجا تن انسان بھای لقمه ای نان است
و آن یک لقمه ی نان ھم گران است
و یا گاھی دروغ مصلحت آمیز مفت است
صدای ناله ھا را نا شنیدن مفت
تمام ھرزگی ھا را خریدن مفت
غم و درد و مرض مفت است
ولی درمان گرانتر از گران است
زمینی بی کران تاریک،چونان سلول زندان است
و اینجا نقطه ی پایان انسان است
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای میسازم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مارمار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید!!
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم!!
هم ز همسایگی خار بدم میآید!!هم ز همسایگی خار بدم میآید!!
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید!!
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم ولی از مرد تبردار بدم میآید
!!عمق تنهایی احساس مرا دریابید
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
بدم میآید
یعنی از عامل آزار
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم!!
هم ز همسایگی خار بدممیآید!!
هم ازین هرزه علفهای چ
مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید!!
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم!!
هم ز همسایگی خار بدم میآید!!
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید!!
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید!!
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل
مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید!!
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم!!
هم ز همسایگی خار بدم میآید!!
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید!!
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید!!
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید!!
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم!!
هم ز همسایگی خار بدم میآید!!
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید!!
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید!!
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل ردیف غزلم تکراریست
آری از اینهمه تکرار بدم میآیددارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل ردیف غزلم تکراریست
آری از اینهمه تکرار بدم میآیدردیف غزلم تکراریست
آری از اینهمه تکرار بدم میآیدمن بیزارم!!
هم ز همسایگی خار بدم میآید!!
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید!!
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید!!
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل رد
مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید!!
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم!!
هم ز همسایگی خار بدم میآید!!
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید!!
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید!!
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل ردیف غزلم تکراریست
آری از اینهمه تکرار بدم میآیدیف غزلم تکراریست
آری از اینهمه تکرار بدم میآید،