قلب بی قرار

در این دنیا چه داری؟

از این دنیای حسرت و امید، چه می خواهی؟

  که این سان چشم و دل از تو ربوده است؟

من اماقلبی بیقرار دارم که هنوز می تپد  

برای مردم این جهان برای ستمدیدگان... و زجر کشیدگان این زمین

رحمان

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۵ مرداد۱۳۹۴ و ساعت 13:59 |
 

هزاران زن سفیدپوش
يک شب يکی از همين شب‌هایِ پيش رو
به خوابِ خالص‌ترين منتظران خواهد آمد
و توریِ هزار تابستان را بالای عطرِ آب و خُنکایِ خدا خواهد گرفت..
پَری‌زاده‌ی آخرين قصه‌های مادربزرگ پيدايش خواهد شد  ...
و خستگانِ اين سال‌ها را به اسمِ کاملِ خودشان صدا خواهد زد. .
او ... خواهرِ من است او ... يکی از هزاران خواهرِ خسته‌ی من است 
او ... خواهد آمد همه‌ی پرده‌های دريده را خواهد دوخت
همه‌ی پنجره‌های رو به آفتاب را خواهد گشود
سید علی صالحی

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱ مرداد۱۳۹۴ و ساعت 17:47 |
 

درخت آرزو هایم

آرزو هایم
باغ کودکیم بود
باغ مهربانی های
باغ تفنگ های چوبی بی فشنگ
کارتون های خنده و خنده و خنده
بی زخم و وحشت و خون
آرزو هایم ، همه ی کودکیم بود
درختی بود سبز و جوان
و حضورش در باغی بود ، که خود بهشتی بود پر ز عطرِ مهربانی  . . .
بدون ، خبرمرگهای روز دراخبار شب .
بدون ، وحشت و جنگ .
باغِ دستهای بی خنجر
باغِ عشق ها و مهربانیها

رضا بایگان

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۲۵ تیر۱۳۹۴ و ساعت 13:16 |

میعاد آشتی

روزی خواهد آمد
که فلق آفاق سحر را در پنبه زاران ِ ابر
با سرخابه ی گلبرگ سوری می خواهد آراست
و برمنقار نقره فام سپیده نُقـل یاس می شکفد
و در معرض نوازش خورشید
چمنزار، سفره ی سبز نشاط می خواهد گسترد.

روزی خواهد آمد
که از آغوش نسیم
                     شمیم عشق می تراود
که ناقوس
           هم آواز گلبانگ خروس می شود


 جهانگیر  صداقت فر

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۲۴ تیر۱۳۹۴ و ساعت 17:23 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۴ و ساعت 13:57 |

 

افطاری

افطار چقدر دوست داشتنیه ؛

کاش هر کدام از ما بتونیم افطار فقیری باشیم.

شک ندارم که این افطار دوم رو ، خدا بیشتر دوست داره ...

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۱۲ تیر۱۳۹۴ و ساعت 13:37 |
 

 

کودکان کار

با درود بر تمام کودکان کار که پیش از آنکه به نو جوانی برسند مجبورند کار کنند

دلم بچگی میخواهد و یک عالمه سادگی را
دلم جوجه رنکی می خواهد و تمام مشق شب ها را
دلم نفهمیدن می خواهد و حسرت تمام نداشته هایم را
دلم دیوار می خواهدو پنجره ای که فقط به کو دکیم باز شود

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ و ساعت 12:57 |

دوست

  من  از میان واژه های زلال  دوستی رابرگزیده ام

آنجا که  برف های تنهایی آب می شوند
  در صدای تابستانی یک دوست

ناهید عباسی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ و ساعت 11:54 |
 

سرزمین من

آی نارنجستان، مرا به نسیم اردیبهشت مهمان کن
  که بهارانت  رویای هزاره های کودکی من است
تو را دوست می دارم مثل پرنده ای که آشیانش را
  و بی آشیانگی تلخ ترین حکایت تاریخ است...
لبخند بزن  ای ستاره ای که فروغت
  کلید قفلهای بسته است!
دوباره لبخند بزن

جهان  آزاد

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۹ اردیبهشت۱۳۹۴ و ساعت 13:16 |
 

دلاویزترین شعر جهان

" دوستت دارم " را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است.
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست،
راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!
در دل مردم عالم – به خدا -
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید.
تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو
« دوستم داری » را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو

فریدون مشیری

 

 

 


فریدون مشیری

 

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۸ اردیبهشت۱۳۹۴ و ساعت 18:25 |

صبر و ظفر

ای مرغ آشیان وفا خوش خبر بیا
 با ارمغان قول و غزل از سفر بیا
 پیک امید باش و پیام آور بهار
 همراه بوی گل چو نسیم سحر بیا
 زان خرمن شکفته ی جان های آتشین
 برگیز خوشه ای و چو گل شعله ور بیا
دوشت به خواب دیدم و گفتم آمدی
 ای خوش ترین خوش آمده بار دگر بیا
 چون شب به سایه های پریشان گریختی
 چون آفتاب از همه سو جلوه گر بیا
 در خاک و خون تپیدن این پهلوان ببین
 سیمرغ را خبر کن و چون زال زر بیا
ما هر دو دوستان قدیمیم ای عزیز
این صبر تا نرفته ز کف چون ظفر بیا
 بشتاب ناگزیر که دیرست وقت پیر
 ای مژده بخش بخت جوان زودتر بیا
 این روزگار تلخ تر از زهر گو برو
 یعنی به کام سایه شبی چون شکر بیا

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۸ اردیبهشت۱۳۹۴ و ساعت 18:10 |

 

کاش می شد

کاش میشد لاله ها را ناز کرد

با پر پروانه ها پرواز کرد

کاش میشد دست در دست شقایق ها گذاشت

بر درخت خاطره تقشی نگاشت

کاش میشد با قناری راز گفت

سوز دل را با زبان ساز گفت

کاش میشدهر بدی را چاره کرد

دفتر دل را ربود و پاره کرد

علی اکبر شاهمرد

 

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۴ و ساعت 14:15 |
 

من وتوبا هم

من وتو با هم از بهارانیم جنگل سبز سرو دارانیم
در تن گلها نطفه عطریم نقطه عطفیم
باهم نور حورسیدیم صبح امیدیم
بی هم راه باریکیم بی هم شب تاریکیم
منو تو باهم گر زمین افتیم باز بر خیزیم...
چشم خود باز کن دفتر عشق را زین پس آغاز کن

مسعود فرد منش

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ و ساعت 13:19 |
 

شعر باران 

كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند

بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران كه می بارد شما را تر كند

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ و ساعت 12:37 |
 

 

رویا
من رؤیایی دارم، رؤیای آزادی
رؤیای یک رقصِ بی‌وقفه از شادی
من رؤیایی دارم، از جنسِ بیداری
رؤیای تسکینِ این دردِ تکراری
دردِ جهانی که از عشق تهی می‌شه

من رؤیایی دارم، رؤیای رنگارنگ
رؤیای دنیایی سبز و بدونِ جنگ

دنیایی که بمب و موشک نمی‌سازه
موشک روی خوابِ کودک نمی‌ندازه

من رؤیایی دارم، رؤیای خوشبختی
رؤیای دنیایی بی‌نفرت و سختی

رؤیای من اینه: دنیای بی‌کینه

 

یغما گلرویی

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۲ فروردین۱۳۹۴ و ساعت 13:32 |
 

مراقبه در بهار  


 درخت‌های کوچک باغ شکوفه داده‌اند. نگاهشان می‌کنم که ساکت و صبور، در جای مقررشان ایستاده‌اند و تسلیم باد و باران بهاری شده‌اند؛ نوعی وانهادگی، پذیرش و تسلیمی خوشایند.
نهال‌های باغ ما اضطراب ندارند؛ خاصه در بهار! اصرار نمی‌کنند چیزی باشند که نیستند. واژۀ کمال را نشنیده‌اند اما به‌غایت کامل‌اند.

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ و ساعت 18:51 |
 

آرزوی دل هر انسانی

کاش می‌شد، که به دشتِ دلِ هرانسانی، بذر امید بکاریم
تا سیاهی جای خود را به سپیدی بدهد.
و قفس ها، همه خالی گردند،
و نسیم سحری،روی آرامش اندیشۀ ما،شبنم عشق بنشاند.
 کاش می‌شد که غم و دلتنگی،
رخت می‌بست از این باغ که نامش دنیاست.
وبه یلدای زمستانی و تنهایی هم،
یک بغل عاطفۀ گرم نثار می‌کردیم.

جواد  پارسای

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ و ساعت 13:10 |
 

 

شبنم شادی .
نشسته شبنم شادی به شاخ شاخه‌های اقاقی.
.درساعت سکوت،بوی بهار،بوی عشق،بوی رفاقت،
  بوی دل‌انگیز ایران را هم می‌شنوم.
و من دلدادگان را در خیابان‌های تهران نیز دیدم،...
دوباره دست در دست،پوزخندی نشسته بر لب‌شان،
  بوی عشق در مشام‌شان بود،

جواد  پارسای

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ و ساعت 12:24 |

 

آزادشان کنید

چه مدت لازم بوده است
تا کلمۀ عفو
بر زبان جاری شود؟
تا حرکتی اعتماد انگیز
انجام گیرد؟
     بیا تا جبران محبت‌های ناکرده کنیم.
بیا آغاز کنیم.                                      
فرصتی گران را به دشمن‌خویی
از کف داده‌ایم؛
و کسی نمی‌داند چقدر فرصت باقی است
تا جبران گذشته کنیم.
دستم را بگیر!

اخمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۲۴ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 14:2 |

نازنین                     

 میزنی ساز و دلم میلرزد
باز هم ساز بزن، می ارزد

نازنین ساز بزن، ساز بزن
با همان حال و همان ناز بزن

رقص انگشت تو بر نازکِ سیم
باله ی شاپره همراه نسیم

رقص انگشت تو بر سیم سه تار
گردش چلچله در باغ بهار

رقص انگشت تو بر پرده ی ساز
دلنشین، خوش حرکت، گوشنواز

نازنین دست نکش، ساز بزن
باز برگرد از آغاز بزن

در سه تار تو صدای وطن است
نغمه ی زیر و بم شهر من است 

ساز تو زمزمه ی ایران است
نفس خرم کردستان است

هادی خرسندی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 13:34 |
پرنده

همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می‌آید؛

بال می‌گشاید و پرواز کنان می‌گذرد؛

می‌چرخد و آرام بر هوا می‌لغزد؛

آدمی را نیز هوای پرواز در سر است؛

تا دور شود؛راهش را بیابد؛                                            

و در آرامش به حستجو پردازد.

همچون پرنده که بر زمین می‌نشیند؛

بال جمع می‌کند؛دانه برمی‌چیند؛                                             

به تور صیاد و دام خطر می‌افتد؛

آدمی نیز بازمی‌گردد،ـ آماده                                                                                         

تا خود را به زندگی، و تقدیر خویش سپارد.

شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 13:28 |
آفتاب

گاه آرزو می‌کنم:
ای‌کاش برای تو پرتو آفتاب باشم،
تا دست‌هایت را گرم کند؛
اشک‌هایت را بخشکاند؛
و خنده را به لبانت باز آرد....
پرتو خورشیدی که
اعماق تاریک وجودت را روشن کند؛
روزت را غرقۀ نور کند؛
یخ پیرامونت را آب کند.

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 19:53 |
طوفان

طوفان که فرو نشست،
ابرهای پر غریو که پراکند

و نخستین پرتو خورشید که باز تابید بر زمین
که هنوز از باران خیس است،

همه چیز بوی زندگی می‌گیرد.
 

 از پس آغازی و رشدی دوباره
هر علف و هر بوته تنفس آغاز می‌کند؛

هوا تازه و پاکیزه می‌شود،

شاخه‌های درختان سر برمی‌آورد،

گیسوان ژولیده دوباره آراسته می‌شود

و آرامش دوباره باز می‌گردد.
همان آرامش پیش از توفان

که همانندی ندارد در هیچ چیز.

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 12:59 |
باران بریز

شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد ، به آسمان
انبوه دود و خاک ، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار
دیریست باغبان ، نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار ، و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری ، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان ، مکیده است
باران بریز / رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر/ برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز/ رگبار قطره های زلال آب

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۸ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 13:31 |
می دانم

نه تک درختی می توانم بود
 در خشکی کویر
 و نه
 پرنده ی تنهایی
در تنگی قفسی
و نه ترانه ی کوچکی
در خالی فضایی
من درختی هستم
 که به عشق جنگلی روییده ام

 پرنده ای هستم
 که به شوق پرواز آمده ام
 ترانه ای هستم
 که به شور شنیدن زاده ام
 در این برهوت
 در سرزمینی که
 با داغ هزار شعله ی زخم
 مرا می سوزانند
 به سرودی دل خوش می کنم 
 که گوشهای غریب تو را بنوازد

       پیمان آزاد

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۵ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 13:40 |
بازگشت

 بی مرغ آشیانه چه خالی ست
خالی تر آشیانه مرغی
جفت خود جداست
 آه ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند

 هوشنگ ابتهاج »

   

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۱ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 12:40 |

شادباش

بانگ ِ خروس از سرای دوست برآمد
 خیز و صفا کن که مژده ی سحر آمد
 چشم ِ تو روشن
 باغ ِ تو آباد
 دست مریزاد
 همت ِ حافظ به همره ِ تو که آخر
 دست به کاری زدی و غصه سر آمد
 بخت ِ تو برخاست
 صبح ِ تو خندید
 از نفست تازه گشت آتش ِ امید
 وه که به زندانِ ظلمت ِ شب ِ یلدا
 نور ز خورشید خواستی و برآمد
 گل به کنارست
 باده به کارست
 گلشن و کاشانه پر ز شور ِ بهارست
 بلبل ِ عاشق بخوان به کام ِ دل ِ خویش
 باغ ِ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد
 جام ِ تو پرنوش
 کام ِ تو شیرین
 روز ِ تو خوش باد
 کز پس ِ آن روزگار ِ تلخ تر از زهر
 بار ِ دگر روزگار ِ چون شکر آمد
 رزم ِ تو پیروز
 بزم ِ تو پر نور
 جام به جام ِ تو می زنم زره ژ دور
شادی ِ آن صبح ِ آرزو که ببینم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد      هوشنگ ابتهاج


  

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ و ساعت 13:42 |
میلاد حضر ت محمد بر مسلمانان جهان مبارک

از آسمان می آیم پیام آور خو بیهایم

وازه گذار مهربانیهایم بیا ییدپیایم را بشنوید

که جان شما عطشناک رهاییست

اگر چه دریچه های ذهن شما بسته است

و روح شما به غایت خسته است

پنبه از گو ش بر دارید و عینک را از دیدگان بر گیرید

پیمان آزاد

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۸ دی۱۳۹۲ و ساعت 13:27 |

شادی همان آوازیست
که پرنده ای  بر روی شاخه های پربرف میخواند
بی هراس از زمستان نفس گیر

بی هراس از برفی که دوباره درراهست 
و راه هایی که باید از آن گذر کند 

رود رروی آسمان
  وپرتوهای پریده رنگ

با آوازش  ایستاده است

بی اندوه دیروز 
و اضطراب فردا
+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۲۶ دی۱۳۹۲ و ساعت 12:13 |

جهان من

 
جهان من
کوه استواری ست
که هر روز صبح آنرا
از پنجره ی اتاقم می بینم
و دامنه اش
هر بار
سبزتر
جهان من
سعادتی ابدی
در دستان دختر کوچک همسایه است
وقتی برای عروسکش
از گلهای باغچه می گوید
جهان من
حرفهای ناگفته
روی دیوارهای شهریست
که تمام مردمانش
عاشقند
و تمام پرندگانش
دریا دریا ,دشت دشت
اوج پرواز و رسیدن را
آموخته اند
جهان من
صلح سپید معطر
آمیخته با مهری ارغوانی ست
دیوان غزلهای حافظ است
غزلهای زلال
چون دستانش 
           جهان من
چشمهای من است
       آزاده بی پروا

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۲۵ دی۱۳۹۲ و ساعت 13:41 |