تبليغاتX
گلچینی از همه جا

قصه غصه ها

من وتو قصه یک کهنه کتابیم مگه نه؟                        غصه همدیگرو خوب فوت وآبیم مگه نه؟

یک روزی قصه پر غصه ما تموم میشه                            آخرش نکته پایون کتابیم مگه نه؟

پشت هم موج بلا میشکه و هی جلو میاد                       وای بر ما که رو آب مثل حبابیم مگه نه؟

کی میگه ماباهمیم ماکه باهم جفت غمیم                       دوتا عکسیم و بزندون یه قابیم مگه نه؟

ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره                                آسمون خشکه و ما تشنه آبیم مگه نه ؟

کار دنیا را که چشمم دیده بود گفت بدلم                          ما دوتا پنجره رو بسرابیم مگه نه؟

اگه تا دومن خورشید خدا هم برسیم                           آخر از بوسه خورشید کبابیم مگه نه ؟

بقطار زندگی ما دیگه مشکل برسیم                         اگرم سوت بزنه ما دیگه خوابیم مگه نه؟

اگر امروز بفریاد سمندر نرسی                                  فردا ماساغر خالی ز شرابیم مگه نه؟       بیژن سمندر

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 22 مرداد1387 و ساعت 3:31 |

حکایت سالیان

پاها و پله ها
 در قرابتی روزمره
رقم می زنند
 حکایت سالیان را
 و لبها
 به تکرار

 نجوا می کنند
 قداست یادها را
 و من
 در خانه ای
 که خشت به خشت
 از خاطره است
 با نگاهی
 پلک به پلک
 میراث عشق
فواره ی سالخورده ی حوض را می نگرم
 که برای اطلسی های جوان
 با صدای نرم آب
 زندگی را می سراید
       

ناهید عباسی

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه 11 مرداد1387 و ساعت 2:25 |

این جا ایران است

می آمیزم سیاهی شب را
با سفیدی ِ روزْ
- که خودْ عصاره ی رنگینْ کمانْ استْ!-
تا خا کستری ْ را برگزینم
برای ترسیم ِ آسمانِ سرزمین ِ خویش!

بَر حاشیه ی سوری ِ بومْ
شن‎ْ زاری تفته را نقاشی می کنم
با سَرچشمه ای که خوابْ گاه ِ‌ اژدهاست!

خورشیدی قُراضه ْ را پَرچْ می کنم بر آسمان
با عبور تاریک کلاغان در حاشیه و ُ

خبر کشان مرده به تازیانه باد
این جا ایران است
و من
تو را دوست می دارم
      یغما گلرویی

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 13:14 |
 


                                                     
پرواز با خورشید  
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
 بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور از آن قله پر برف
آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است
آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید چون برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در ایینه جادویی خورشید
 چون می نگرم او همه من من همه اویم
او روشنی و گرمی بازار وجود است
 درسینه من نیز دلی گرم تر از اوست
او یک سر آسوده به بالین ننهادست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست
ما هر دو در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان محو تماشای بهاریم
ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

 فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 12:56 |

خدا حافظ

خداحافظ برای من نمی دانم چرا اینقدر دشوار است
                   سرآغازی برای انتظارم باز تا صبح دگر شاید
سرانجامی برای مستی از رویای دیدار است
خداحافظ برایم معنی بی حصر تنهایی ست
و تفسیری ز من بی ما
دو چشم خود به ساعت دوختن بی خواب تا فردا...
خداحافظ ولی مردانه باید گفت
تا پیوند و ریشه هست پابرجا
و تا اینجاست دستی و دلی از مرگ بی پروا
خداحافظ ولی جانانه باید گفت
تا امید جاری است
و تا خورشید می تابد
و تا چشمی پر از شوق نگاهی در دل مهتاب می خوابد
خداحافظ کلامی سبز از قاموس ایثار است
خداحافظ تمامی امید و شوق دیدار است
        بیژن داوری دولت آبادی

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 14:5 |

جاده

جاده ها آن مرز جاویدان کجاست؟

خطه خوبان کجاست؟

سر زمین آشنایان .دوستان . یاران کجاست؟

جاده ها نزد عزیزانم برید

پیش یارانم برید

جاده ها این ره به پایان می رسد؟

پیش یاران می رسد؟

جاده ها ای جاده های بیکران

خسته ام فرسنگها را کم کنید

آسمانها ابر را دروازه عالم کنید

راه را کوته کنید و پیش یارانم برید

جاده ها آن مرز جاویدان کجاست ؟

جاده ها راه من حیران کجاست؟

جاده ها راهی که غربت میرسد پایان کجاست؟

جاده ها ای جاده ها ایران کجاست؟

راه را کوته کنید و سوی ایرانم برید      بیژن سمندر

 

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 21 اردیبهشت1387 و ساعت 13:7 |

سرزمینی است...

سرزمینی است دلم
که در آن زمزمه است
به لب مردم شهر
همه خوشبخت ز دیدار محبت هستند
شوق پرواز کبوتر دارند
مردم شهر دلم
همگی ساکن آفاق نجابت هستند
*
سرزمینی است دلم
کوچه باغی دارد
که به یک گوشه آن
مردم شهر امیدی به صداقت دارند
تکیه گاهی است پر از غصه و غم
و به یک کوچه آن
دختری هست هنوز
که به دوران طفولیت من

بس شباهت دارد
*
سرزمینی است دلم
همه میکده هایش سر تسلیم حقیقت دارد
و در این سفره رنگین غروب
شبحی هست که باز
میل تابیدن فردای سخاوت دارد
*
سرزمینی است دلم
پل خوشبختی هر کودک آن
مثل آواز قناری پاک است
مثل خوابیدن خورشید نیاز
رو به فردا باز است
و کسی هست هنوز
که به سجده گاه نور ازلی
نفس سبز طراوت دارد
*
سرزمینی است دلم
که اگر دست فلک بسته به آن

قفل صد باره بازیگر غم
تپشی هست در آن
که صدای گذر از کوچه روشن دارد
*
سرزمینی است دلم
روی بام و بر آن برف سکوت
ناله های قفس خاطره است
ردّپایی است در آن
روی تبریک نگاه شب نو
که به اندازه هر حادثه ای
میل گفتن دارد
*
سرزمینی است دلم
شب چراغی است به تاریکی راه
که فروزانی چشمان تو است
و مرا می برد از روی زمین
رو به درگاه بلند ملکوت
روشنی بخش وجودم شرری است
که فرو ریخته از فطرت تو

*
سرزمینی است دلم
که در آن خانه تنهایی من پر شده است
همه از لطف وجودی که مرا
برده تا چشمه نور
و در آن پرده پنداری هست
که مرا سخت نوازش کرده
راه باریکی هست
که به بی مهری اطراف زمان
باز سازش کرده
*
سرزمینی است دلم
وسعت دست تو و بودن تو
جاده ای از رگ آبی من است
خون پر جوشش من می گذرد
و به هر جا که نگاهت افتاد
در و دیوار دلم
نفس گرم تو را می شمرد
*

سرزمینی است دلم
دست طوفانی عشق است
که برپنجره ها می تازد
دیر گاهی است بخواهی یا نه
نقش تصویر تورا می سازد
...
سرزمینی است دلم
      فریبا شش بلوکی

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت 11:49 |

 سلامم را تو پاسخ گوی

سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
که اینجا آدمک بسیار اما باز
تویی در شهر خاموشی
همه معنای فریادم
سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزویر
بپرس احوال تنهایی من را
حال اینجایم
مپرس از اتفاق یاُس فرداها
مگو با ما چه خواهد کرد این تقدیر
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنیای پاکی ها
غبارم من ، تو باران باش
جدایم کن ز این و آن
رها از منت بی مهر خاکی ها
سلام من صدای وسعت تنهایی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من همان امید تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی که نگذاری
اگر خواهی که ننشینم تک و تنها
در این اندوه و حسرت های تکراری
سلامم را تو پاسخ گوی

بیژن داوری دولت آبادی

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 11:49 |

ماهی خسته

ماهی خسته به جويی باريک
شکوه می کرد ز تنگابه ی خود:
دل ِ من می خواهد
جُفتِ دريا بشوم
دل ِ من می خواهد
خود ِ دريا بشوم

پاسخش داد به آواز حزين
ماهی مانده به تور صياد:
اگر از جوی به رودی به چمی
واز آن رود به دريا بزنی
غم خود غرق کنی در مانداب
بزنی پُشتک و وارو در آب
موج در موج و غزلخوان
به شتاب
بروی تا ته دريا
بی تاب
هر بهاران پی جُفتت
شادان
بِدوی شور بسر
شوق بجان
عافيت، خواب کنی
آب شوی
خواب را پس زده
خيزاب شوی
تن و جان وا شده
سودا گردی
گمُ شوی در خود و
دريا گردی ؛
ياد ِ من باش
که در تور اسير
سفر ِ خاکی تلخم در پيش
حسن حسام

 

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 27 فروردین1387 و ساعت 12:13 |
دوستان عیدتان مبارک امیدوارم که در سال جدید

سلامتی .سعادت .سیادت. سرور . سروری . سبزی . سرزندگی .هفت سین سفره زندگیتان باشد

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

                          فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 11:30 |
 

کوچ بنفشه ها

در روزهای آخر اسفند
 کوچ بنفشه های مهاجر
 زیباست
 در نیم روز روشن اسفند
 وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
 در اطلس شمیم بهاران
 با خاک و ریشه
 میهن سیارشان
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه ی خیابان می آورند
 جوی هزار زمزمه در من
 می جوشد
 ای کاش
 ای کاش آدمی وطنش را
 مثل بنفشه ها
 در جعبه های خاک
 یک روز می توانست
 همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
 در روشنای باران
 در آفتاب پاک
                                       شفیعی کد کنی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 10:47 |
با عرض تبریک به تمامی زنان به مناسبت روز جهانی زن

زن

من زنم آن صدا ترین حنجره ی زمانه ها

                   پنجره ای بسته در آن سرخ ترین ترانه ها

                   لیلی ام و ز عطر من، بوی جنون دهد جهان

                   تا که زمین ِتشنه را پر کنم  از جوانه ها

                   گرمی ِ مهر بانی ام، گربـدَود به پیکرت

                   سر کشد ت ز پا و سر، تا به ابد زبانه ها!

                   آرش و کاوه می شوی، پرده ی یاوه می دری

                    کی برسد به گـَرد تو، کــُهنگی  ِ بهانه ها ؟* * *

 شرقی سرکشم ام، ببین، رغم ِریای  زُهد ودین

خامه به دست می دهــم، خاتمه بر فسانه ها 

شاهد جاودانه ام، نیک و بد ِ وجود را

زشتی تو کنم عیان ، با مدد ِ نشانه ها:

سنگ زنی به مادران، جامه دری ز دختران

با تو، نه بانگ خنده ای، سر بکشد ز خانه ها 

عشوه و ناز من مبین، گربرسم به مرزکـین

شعر دهد به واژه ام، وسعت ِ بیکرانه ها  

نعره شود نوای من، کینه شود صفای من

رعد خروش من دَرَد، شیهه ی تازیانه ها 

من زنم از حضور من، بود و نبود ِ روح و تن

شاعر زندگانیم ، با غـــــزل و ترانه ها........

 ویدا فرهودی

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 12:21 |
 

حرفی بزن که از تو جهان با خبر شود

شعری بخوان که عطر علف بیشتر شود

شوری به جان تازه ترین تاک خاک ماست

بگذار تا زمانه زما با خبر شود

تصویر دل به جانب آیینه برده ایم

تا  جان عاشقان جهان تازه تر شود

فصل بلندبا تو شکفتن مرا سرود

ای رود بی تو زمزمه ما هدر شود

زیباست لحظه های درخشان جان عشق

گر شور عاشقانه ما پرده در شود

پرواز بر فراز تودارد کبوترم

بگذار این پرنده تورا منتظر شود

دنیا به چشم چشمه ی ما قهوه ای تر است

وقتی که آه آبی ما بی اثر شود

از من مخواه ای دل شوریده بعد از این

چشمم در آستانه دیدار تر شود

ا ی آسمان ستاره سردت مرا فسرد

ای شب بمیر تا نفسم پر سحر شود

خوبا مباد ریشه ام در خاک بشکند

یا همنشین ریشه شادم تبر شود

خواهم که با تو ای نفس نازک نسیم

شور دل معطر من همسفر شود

رضا مقصدی

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 9 اسفند1386 و ساعت 13:13 |

 قسمتی از شعر فروغ فرخزاد به مناسبت چهل و یکمین سال خاموشی او

پنجره

يك پنجره براى ديدن
يك پنجره براى شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقهً چاهى
در انتهاى خود به قلب زمين مى‏رسد
و باز مى‏شود به سوى وسعت اين مهربانى مكرر آبى‏رنگ
يك پنجره كه دست‏هاى كوچك تنهايى را
از بخشش شبانه عطر ستاره‏هاى كريم
سرشار مى‏كند.

و مى‏شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل‏هاى شمعدانى مهمان كرد
يك پنجره براى من كافى‏ست

من از ديار عروسك‏ها مى‏آيم
از زير سايه‏هاى درختان كاغذى
در باغ يك كتاب مصوّر

از فصل‏هاى خشك تجربه‏هاى عقيم دوستى و عشق
در كوچه‏هاى‏هاى خاكى معصوميت
از سال‏هاى رشد حروف پريده‏رنگ الفبا
در پشت ميزهاى مدرسهً مسلول
از لحظه‏اى كه بچه‏ها توانستند
بر روى تخته حرف »سنگ« را بنويسند
و سارهاى سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند

من از ميان ريشه‏هاى گياهان گوشتخوار مى‏آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداى وحشت پروانه‏اى است كه او را
در دفترى به سنجاقی
مصلوب كرده بودند.

وقتى كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ‏هاى مرا تكه تكه مى‏كردند
وقتى كه چشم‏هاى كودكانهً عشق را
با دستمال تيرهً قانون مى‏بستند
و از شقيقه‏هاى مضطرب آرزوى من
فواره‏هاى خون به بيرون مى‏پاشيد
وقتى كه زندگى من ديگر
چیزى نبود، هيچ چيز به جز تيك تاك ساعت ديوارى
دريافتم، بايد، بايد، بايد
ديوانه‏وار دوست بدارم

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 12:20 |

روز والنتاین یا روز عشاق را به همه عاشقان تبریک میگویم

عاشق مردم

 خدایا عشق را در من بر انگیز
ندای عشق را در من رسا کن
از این مرداب بودن در هراسم
مرا از ننگ بی عشقی رها کن
بده عشقی که جانم برخروشد
بلرزاند خروشم آسمان را
به گلبانگی بر آشوبم زمین را
به فریادی برانگیزم زمان را
به نیروی محبت زنده ام کن
به راه دستگیری ها توان ده
مرا عشقی به انسان ها توان ده
مرا عشقی به انسان ها بیاموز
توان یاری در ماندگان ده
مرا بال و پری بخشا خدایی
 که تا بیغوله ها پرواز گیرم
به من سرپنجه قدرت عطا کن
که غمها را ز دلها بازگیرم
درآیم نیمه شب در کلبه یی سرد
بپاشم عطر شادی بر غریبی
برافروزم چراغ زندگانی
به شبهای سیاه بی نصیبی
مرا مهتاب کن در تیره شب ها
که به هر کلبه ی ویران بتابم
دم گرم مسیحایی به من بخش
که بر بالین بیماران شتابم
مرا لبخند کن لبخند شادی
که بر لبهای غمخواران نشینم
زلال چشمه ی آمرزشم کن
که در اشک گنهکاران نشینم
مرا ابر عطوفت کن که از خلق
فرو شویم غبار کینه ها را 
کنم مهتاب باران سینه ها را
نسیمم کن که عطر دوستی را
بپاشم در فضای زندگانی
بدل سازم خزان زندگی را
به باغ عشق های جاودانی
بزرگا زندگی بخشا برانگیز
نوای عشق را از بند بندم
مرا رسم جوانمردی بیاموز
که بر اشک تهیدستان نخندم
به راهی رهسپارم کن که گویند
چو او کس عاشق مردم نبوده ست
چنانم کن که بر گورم نویسند
در اینجا عاشق مردم غنوده ست
     
مهدی سهیلی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 24 بهمن1386 و ساعت 12:18 |

قانع

آبشار حوصله سر می رود
آسمان لبریز باریدن شده
گوشه ای از این هوای پرزابر
چشم من آمادۀ دیدن شده
*
من چه می بینم کنار پنجره ؟
یک نفر در زیر باران تر شده
کاش من او باشم و او جای من
آرزویم یک دل بی غم شده
*
کاش مهمانی بیاید خانه ام
صبر من آمادۀ رفتن شده
کاش این باران ببارد بردلم
قلب من در فکر آسودن شده
*
باز در گوشم صدای زنگ در

مثل یک رویای بی باور شده
*
من چه می بینم کنار پنجره ؟
شاخه ای در زیر باران خم شده
کاش من او باشم واو جای من
آرزویم ساقۀ شبدر شده
*
می چکد از ناودان بام من
قطره هایی که شبیه غم شده
انتظارم مثل یک انگور زرد
دانه دانه از قرارش کم شده
*
سیب سرخ یاد تو تب کرده است
آه !این تب آیۀ ماتم شده
*
من چه می بینم کنار پنجره ؟
چتر سبز نارون در هم شده
کاش من او باشم و او جای من
آروزیم غرق در شبنم شده

*
کو دکی در زیر باران می دود
غنجه های یاس هم پرپر شده
یک کبوتر سوی لانه می رود
انتظارش لحظۀ آخر شده
*
ابرها هم اشکشان را ریختند
دیگر این باران کم و کمتر شده
*
من چه می بینم کنار پنجره ؟
نرده های خانه زیبا ترشده
کاش من او باشم واو جای من
آروزهایم چقدر کو چک شده !!  
فریبا شش بلوکی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 20 بهمن1386 و ساعت 13:0 |

 

 

هیچ
حتي براي آن دو گنجشك خيس سرگردان
دور از مسير باد
سرزمين كوچك من
سرزميني كه تمام رودخانه‌هاي جهان در آن جاري‌ست
من به تو چه بخشيده‌ام؟
هيچ!
حتي براي آن دو گنجشك خيس سرگردان
آشيانه‌اي نساختم
آشيانه‌اي كه در مسير باد نباشد ...
تو به من چه بخشيده‌اي؟
سرزمين كوچكي كه تمام رودخانه‌ها
تمام كوهها
تمام جنگلها
جايي كه تمام پرندگان جهان
در آسمانش پرواز مي‌كنند
آواز مي‌خوانند
تخم مي‌گذارند
و براي جوجه‌هايشان آشيانه مي‌سازند
دور از مسير باد
و دور از گزند تير و كمان پسر بچه‌هاي بازيگوش
دفتر نقاشي‌ات را مي‌بندم

مدادهايت را بردار

 و مرا دوباره به دنيا بياور
به رار 

راضيه بهرامي

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 9 بهمن1386 و ساعت 11:41 |
 

صدا صدای خداست

 

 به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز
اگر خداطلبی
خدا در اشک یتیمان رفته از یادست
خدا در آه غریبان خانه بر بادست
 اگر خدا خواهی
درون بغض زنان غریب جای خداست
دل شکسته ی هر بینوا سرای خداست
 نگاه کن به هزاران ستاره در دل شب
به آسمان بنگر
 به آسمان که پر از گوهرست دامانش
به کهکشان که ندانی کجاست پایانش

رونده ایست خدانام در خم این راه
ببین به دیده ی دل
به فرق ثابت و سیاره جای پای خداست
به من مگو خدا را ندیده ام هرگز
دو دیده را بگشا
ببین چراغ طلا را که صبح از پس کوه
طلای نور به دریا و رود می پاشد
 بدان پرنده ی رنگین نگر که در دل باغ
به برگ برگ درختان سرود می پاشد
سرود او همه گلنغمه یی برای خداست      مهدی سهیلی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 25 دی1386 و ساعت 12:7 |
درود و سلام به همه زنان زحمت کش و محروم کشورم

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست


زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟


زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان


زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند


زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی را می شناسم من..........
... فریبا شش بلوکی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 19 دی1386 و ساعت 11:51 |
با با عرض تبریک به مناسبت سال نو مسیحی امیدوارم سال جدید سالی پر از دوستی و صلح برای همه جهان باشد

شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر.

ليک هرگز نپسنديم به خويش،

که چو يک شکلک بی جان، شب و روز ،

بی خبر از همه ، خندان باشيم.

بی غمی عيب بزرگی ست،

که دور از ما باد!

زندگی صحنۀ يکتای هنرمندی ماست.

هر کسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود.

صحنه پيوسته به جاست

خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.

زنده یاد ژاله اصفهانی،

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 11 دی1386 و ساعت 12:39 |

میلاد عیسی مسیح بر همه پیروانش مبارک
برخیز دل من
تا به کوچه بگریزیم
و یک امشب درپرتو ستاره های یخ زده
اندوهمان را درمیان برف ها گم کنیم
درنور رنگی چراغ ها
وسایه های پربرف کاج ها
باورکنیم که امشب
دراصطبل گوسپندان
درسرزمینی که غم جهان را می گرید
و خون از بن انگشتان کودکانش می چکد
خدا درسیما ی کودکی بی پدر به زمین می آید
بیا درپرتو این افسانه شیرین
زشتی جهان را ازیاد ببریم

بیا باور کنیم که جهان را معنایی هست

و انسان تنها نیست

و امشب فرزند خدا به دنیا می آید

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 3 دی1386 و ساعت 13:30 |

 با درود به طبقه زحمت کش ایران شب یلدا بر همگان مبارک باشد

                        پیرمرد زمستان

پیر مرد زمستان جعبه های میوه ی سرما را از فرغون بیرون آورد
یکی یکی کنار هم چید
گربه ای خال خالی از روی حصار کوتاه مشرق رد می شد
صبح همه جا به تماشا نشسته بود
و مانند میوه های درون جعبه ها می در خشید
پیر مرد کنار صبح به آرامی نشست
می گویند حریف سرما شده بود
گربه کجا بود ؟
خدا می داند
میگویند بدیدار خو رشید رفته بود
    
    
می گویند!
ولی کوچه ی زمستان بهتر می دا ند
         قاسم حسن نژاد·  

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 28 آذر1386 و ساعت 11:50 |

شاید روزی                        شاید
قله را
قله محو و دود گرفته را
دماوند مهربان را
بتوانی
از خیلی دور ها هم ببینی

شاید روزی
پیچ های امین الدوله
بر خواب هره ها
بوی دوست را
پرواز بدهند

شاید روزی
تک درخت باغچه کوچکمان
همراه با برف
و بادی که آن را
نوازش می دهد
گل یخ آشنا را
که سالهاست
دریغ کرده است
به بار بنشیند
و
با بوی یگانه خود
باغمان را
حتی در زمستان
با ما آشتی دهد

شاید روزی
بی سایه وهم
بی تکان از هر صدا
بی صفیر و نفیر
بتوانی
آرامش خانه را داشته باشی

شاید روزی
عاقبت بتوانی
آنطورکه می خواهی
باشی
و
اجبار تکرار
نداشته باشی

و در آن روز
می توانی
یاد مرا

فقط با یک آه

بر پیشانی ذهنت بنشانی

 

عباس صحرائی

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 21 آذر1386 و ساعت 11:45 |

 پرندگان مهاجر

در این غروب خموش

که ابر تیره تن انداخته به قله‌ی کوه

شما شتابزده راهی کجا هستید؟

کشیده پر به افق تک  به تک گروه گروه

چه شد که از چمن آشنا سفر کردید

مگر چه دردو شکنجی در آشیان دیدید

که عزم دشت و دمن های دورتر کردید

چه شد که روی نهادید بر دیار دگر

در این سفر که خطرها ست بی شمار  آیا ؟

ز کاروان شما هیج کس شهید شده است

در اين سفر که شما را اميد بدرقه کرد،
دلی ز رنج ره دور نا اميد شده است؟

چرا به سردی دی ترک آَشيان کرديد
برای لذت کوتاه گرمی تنتان؟
و يا درون شما را شراره‌ای می‌سوخت؟
که بود تشنه خورشيد، جان روشنتان؟
   

پرندگان مهاجر

دلم به تشویش است

که عمر این سفر دورتان دراز شود

به باغ باد بهار آید و

بدون شما شکوفه‌های درختان سیب

باز شود

پرندگان مهاجر، زمان آن آمد
که سوی لانه ی خود شادمانه برگردیم
به آن چمن که ز صیاد گشته زیر و زبر
برای ساختن آشیانه برگردیم.
پرندگان مهاجر، غم فراق گذشت ...
اینک آغاز هستی من و شعرم

ژاله اصفهانی،با عرض تسلیت به جامعه ادبی ایران برای در گذشت این شاعر عزیز

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 14 آذر1386 و ساعت 12:59 |

رنگ پاییز

آسمان آبي تر،

آب، آبي تر.

من در ايوانم، رعنا سر حوض.

***

رخت مي شويد رعنا.

برگ ها مي ريزد.

مادرم صبحي مي گفت:موسم دلگيري است.

من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست

زن همسايه در پنجره اس، تور مي بافد، مي خواند   من « ودا » مي خوانم، 

 

 گاهي نيز

طرح مي ريزم سنگي، مرغي، ابري.

***

آفتابي يكدست.

سارها آمده اند.

تازه لادن ها پيدا شده اند.

من اناري را، مي كنم دانه، به دل مي گويم:

خوب بود اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود

مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم

مادرم مي خندد.رعنا هم

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 8 آذر1386 و ساعت 11:41 |
قفس

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟
چه شد آن آرزوهای بهاری؟

چرا در پشت میله خط خطی شد
صدای صاف آواز قناری؟ ...

چرا لای کتابی خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را ؟

به دفترهای خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را ؟ ...

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد

خدا می‌خواست باغ آسمان‌ها
به روی ما همیشه باز باشد ...

خدا بال و پر پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند
        قیصر امین پور

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 12:13 |

بابا انار نداره 


 کاش یکی بود ،یکی نبود اول قصه ها نبود
 اون که تو قصه مونده بود ، از اون یکی جدا نبود
ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه
 پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه
سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد
کاش کسی توی قصه ها از عاشقی تن نمی زد
کاش داش کل با زخم تیغ تو بسترش جون نمی داد
 قصه نویس قصه مون رو با گریه پایون نمی داد

تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
 جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره
 شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود
تو قصه ی جن و پری دلهره دم به دم نبود
مادربزرگ قصه هاش رو بالای طاقچه جا می ذاشت
یه عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می ذاشت
قصه های قدیمی رو یه جور تازه می نوشت
 آدم و حوا رو می برد دوباره می ذاشت تو بهشت
 اما تا اون بیاد باید با بی کسی سر بکنیم
ترانه های کهنه رو دوباره از بر بکنیم

تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
 جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره
 شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره    یغما گلرویی  خواننده این ترانه رضا یزدانی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت 11:42 |

ناگهان چقدر زود دیر شد

در گذشت شاعر عزیز مان قیصر امین پور را به جامعه ادبی ایران تسلیت می گویم 

راز زندگی
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

قیصر امین پور

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 11:57 |

برای تنهایی زنان سر زمینم

 

دنیای غم انگیز نادرستی داریم
 خیلی ها سهم شان را
در اشتباه یک باور ساده از دست داده اند
 خیلی ها رفته اند رو به راهی دور
که نه دریچه ای چشم به راه و
 نه دریایی که پیش رو
 عبور از این همه هیاهو
دشوار است
 معلوم نیست این قهقهه ی کدام کباده کش کور است
 که نمی گذارد حتی باد
هق هق خاموش زنان سرزمین مرا بشنود
حیف که شاعرم
چقدر دلم برای سردادن یک شعار ساده
لک زده است
زنده باد پرندگانی که نیم ساعت پیش
از بالای این بادیه
 سمت سایه های بالادست


 نمی دانم رفتند یا بازآمدند
گریه کنید رویاندیدگان جنوبی ترین ترانه های من
کسی نیست
 کسی نیامده
کسی نمی اید
 من این راز را از مویه های مادرم آموخته ام
 خسته ام کرده اند
دیگر از هیچ کسی نخواهم پرسید
 این که این همه خسته
 این که این همه خودفروش
 این که این همه ناامید
این که
این که قرار ما نبود
    

سید علی صالحی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 13:7 |

مرا به خانه صدا کن 

چگونه از تمام زمین گذشتی ؟
سراسر جاده ها  سراسر پل ها
تنها چراغی می رفت
 که زمزمه های تلخش در یادمی ماند
 چگونه از تمام حرفهای کودکی
 که درکوچه ها دویدند
و از تمام روزنامه های دنیا
چیزی به یادت نمانده است
تا درجایی آرام بنویسی : خانه ؟
سراسر چاده ها و پل ها
 تنها چراغی می رفت و قطارهای سیاه 
 که از تونل ها پیش می آمدند و در سوتی تلخ می رفتند
دور می شدند سراسر شب
 تنها چراغی می رفت که از حرفهای کودکی
 و از تمام روزنامه های نمور

 
چیزی به یادش نمانده بود
سراسر روز  آدمها را از نزدیک
 آدمها را از دور تماشا کردن
 چهره هایی در غبار که می گریند
چهره هایی در باد که
می خندند
گریه کردن خندیدن
سراسر این همه پل  این همه راه
 این همه شب زمین تنها چراغی بودن
با زمزمه ای تلخ که در یاد می ماند 
که بر دیوار جایی نوشتن : خانه
مرا به خانه صدا کن
در ماه برف می بارد و از روی تمام پل ها  
از روی تمام جاده ها و ریل ها
 هراسی تازه می گذرد
مرا به خانه صدا کن
سراسر این همه شب زمین
خود را از دور تماشا کردن
که در شیب پل ها و پیچ کوچه ها دور می شو
وقتی از پنجره ها حتی چراغها می ترسد
میان باد می گرید کنار راه می میرد
مرا به خانه صدا کن
سراسر زمین سیب های سرخ در مهتابی های تاریک از یاد رفته است
 و جوراب های گلی دختران از بند رخت رها شده است
بند رخت بر آسمان خطی می کشد
و تو از تمام روزهای رفته که تاب آوردی
ماه را آرزو می کنی خانه را ماه را آرزو می کنم ماه سبز را که سبز می درخشد

هیوا مسیح

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 26 مهر1386 و ساعت 12:11 |