کودکان کار

با درود بر تمام کودکان کار که پیش از آنکه به نو جوانی برسند مجبورند کار کنند

دلم بچگی میخواهد و یک عالمه سادگی را
دلم جوجه رنکی می خواهد و تمام مشق شب ها را
دلم نفهمیدن می خواهد و حسرت تمام نداشته هایم را
دلم دیوار می خواهدو پنجره ای که فقط به کو دکیم باز شود

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ و ساعت 12:57 |

دوست

  من  از میان واژه های زلال  دوستی رابرگزیده ام

آنجا که  برف های تنهایی آب می شوند
  در صدای تابستانی یک دوست

ناهید عباسی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ و ساعت 11:54 |

 

آزادشان کنید

چه مدت لازم بوده است
تا کلمۀ عفو
بر زبان جاری شود؟
تا حرکتی اعتماد انگیز
انجام گیرد؟
     بیا تا جبران محبت‌های ناکرده کنیم.
بیا آغاز کنیم.                                      
فرصتی گران را به دشمن‌خویی
از کف داده‌ایم؛
و کسی نمی‌داند چقدر فرصت باقی است
تا جبران گذشته کنیم.
دستم را بگیر!

اخمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۲۴ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 14:2 |

نازنین                     

 میزنی ساز و دلم میلرزد
باز هم ساز بزن، می ارزد

نازنین ساز بزن، ساز بزن
با همان حال و همان ناز بزن

رقص انگشت تو بر نازکِ سیم
باله ی شاپره همراه نسیم

رقص انگشت تو بر سیم سه تار
گردش چلچله در باغ بهار

رقص انگشت تو بر پرده ی ساز
دلنشین، خوش حرکت، گوشنواز

نازنین دست نکش، ساز بزن
باز برگرد از آغاز بزن

در سه تار تو صدای وطن است
نغمه ی زیر و بم شهر من است 

ساز تو زمزمه ی ایران است
نفس خرم کردستان است

هادی خرسندی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 13:34 |
پرنده

همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می‌آید؛

بال می‌گشاید و پرواز کنان می‌گذرد؛

می‌چرخد و آرام بر هوا می‌لغزد؛

آدمی را نیز هوای پرواز در سر است؛

تا دور شود؛راهش را بیابد؛                                            

و در آرامش به حستجو پردازد.

همچون پرنده که بر زمین می‌نشیند؛

بال جمع می‌کند؛دانه برمی‌چیند؛                                             

به تور صیاد و دام خطر می‌افتد؛

آدمی نیز بازمی‌گردد،ـ آماده                                                                                         

تا خود را به زندگی، و تقدیر خویش سپارد.

شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 13:28 |
آفتاب

گاه آرزو می‌کنم:
ای‌کاش برای تو پرتو آفتاب باشم،
تا دست‌هایت را گرم کند؛
اشک‌هایت را بخشکاند؛
و خنده را به لبانت باز آرد....
پرتو خورشیدی که
اعماق تاریک وجودت را روشن کند؛
روزت را غرقۀ نور کند؛
یخ پیرامونت را آب کند.

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 19:53 |
طوفان

طوفان که فرو نشست،
ابرهای پر غریو که پراکند

و نخستین پرتو خورشید که باز تابید بر زمین
که هنوز از باران خیس است،

همه چیز بوی زندگی می‌گیرد.
 

 از پس آغازی و رشدی دوباره
هر علف و هر بوته تنفس آغاز می‌کند؛

هوا تازه و پاکیزه می‌شود،

شاخه‌های درختان سر برمی‌آورد،

گیسوان ژولیده دوباره آراسته می‌شود

و آرامش دوباره باز می‌گردد.
همان آرامش پیش از توفان

که همانندی ندارد در هیچ چیز.

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 12:59 |
باران بریز

شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار/ ابر سیاه همهمه دارد ، به آسمان
انبوه دود و خاک ، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار
دیریست باغبان ، نگرفته سراغ گل/ بر بسته بار ، و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری ، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان ، مکیده است
باران بریز / رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده
ای باغبان شهر/ برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز/ رگبار قطره های زلال آب

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۸ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 13:31 |
می دانم

نه تک درختی می توانم بود
 در خشکی کویر
 و نه
 پرنده ی تنهایی
در تنگی قفسی
و نه ترانه ی کوچکی
در خالی فضایی
من درختی هستم
 که به عشق جنگلی روییده ام

 پرنده ای هستم
 که به شوق پرواز آمده ام
 ترانه ای هستم
 که به شور شنیدن زاده ام
 در این برهوت
 در سرزمینی که
 با داغ هزار شعله ی زخم
 مرا می سوزانند
 به سرودی دل خوش می کنم 
 که گوشهای غریب تو را بنوازد

       پیمان آزاد

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۵ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 13:40 |
بازگشت

 بی مرغ آشیانه چه خالی ست
خالی تر آشیانه مرغی
جفت خود جداست
 آه ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند

 هوشنگ ابتهاج »

   

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۱ بهمن۱۳۹۲ و ساعت 12:40 |

شادباش

بانگ ِ خروس از سرای دوست برآمد
 خیز و صفا کن که مژده ی سحر آمد
 چشم ِ تو روشن
 باغ ِ تو آباد
 دست مریزاد
 همت ِ حافظ به همره ِ تو که آخر
 دست به کاری زدی و غصه سر آمد
 بخت ِ تو برخاست
 صبح ِ تو خندید
 از نفست تازه گشت آتش ِ امید
 وه که به زندانِ ظلمت ِ شب ِ یلدا
 نور ز خورشید خواستی و برآمد
 گل به کنارست
 باده به کارست
 گلشن و کاشانه پر ز شور ِ بهارست
 بلبل ِ عاشق بخوان به کام ِ دل ِ خویش
 باغ ِ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد
 جام ِ تو پرنوش
 کام ِ تو شیرین
 روز ِ تو خوش باد
 کز پس ِ آن روزگار ِ تلخ تر از زهر
 بار ِ دگر روزگار ِ چون شکر آمد
 رزم ِ تو پیروز
 بزم ِ تو پر نور
 جام به جام ِ تو می زنم زره ژ دور
شادی ِ آن صبح ِ آرزو که ببینم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد      هوشنگ ابتهاج


  

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ و ساعت 13:42 |
میلاد حضر ت محمد بر مسلمانان جهان مبارک

از آسمان می آیم پیام آور خو بیهایم

وازه گذار مهربانیهایم بیا ییدپیایم را بشنوید

که جان شما عطشناک رهاییست

اگر چه دریچه های ذهن شما بسته است

و روح شما به غایت خسته است

پنبه از گو ش بر دارید و عینک را از دیدگان بر گیرید

پیمان آزاد

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۸ دی۱۳۹۲ و ساعت 13:27 |

شادی همان آوازیست
که پرنده ای  بر روی شاخه های پربرف میخواند
بی هراس از زمستان نفس گیر

بی هراس از برفی که دوباره درراهست 
و راه هایی که باید از آن گذر کند 

رود رروی آسمان
  وپرتوهای پریده رنگ

با آوازش  ایستاده است

بی اندوه دیروز 
و اضطراب فردا
+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۲۶ دی۱۳۹۲ و ساعت 12:13 |

جهان من

 
جهان من
کوه استواری ست
که هر روز صبح آنرا
از پنجره ی اتاقم می بینم
و دامنه اش
هر بار
سبزتر
جهان من
سعادتی ابدی
در دستان دختر کوچک همسایه است
وقتی برای عروسکش
از گلهای باغچه می گوید
جهان من
حرفهای ناگفته
روی دیوارهای شهریست
که تمام مردمانش
عاشقند
و تمام پرندگانش
دریا دریا ,دشت دشت
اوج پرواز و رسیدن را
آموخته اند
جهان من
صلح سپید معطر
آمیخته با مهری ارغوانی ست
دیوان غزلهای حافظ است
غزلهای زلال
چون دستانش 
           جهان من
چشمهای من است
       آزاده بی پروا

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۲۵ دی۱۳۹۲ و ساعت 13:41 |
نسیم

چه شود اگر نسیمی ، بوزد ز سمت البرز
 که به بی‌قرارِ غربت ، خبری دهد از ایران؟
خبری به سرخیِ گل ، و به لحن سبز بلبل
همه مژده‌ی رهایی ، ز حصار هر چه زندان
چه شود اگر گذارم ، سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش ، دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم ، به طراوت جسورش
و چو بید گیسوان را ، کنم از شعف پریشان
... : ویدا فرهودی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۲۴ دی۱۳۹۲ و ساعت 14:21 |
ای آدمک برفی تا گرما نيست ، تو هستی !

ای آدمک برفی ،
مظهر زور برفیای آدمک برفی
زور هایت برفيست ، در برفستان جهل و تاریکی
آنگاه که در آسمان وهمت
گرمای سوزان روشنای ما پدیدار شود ، زور برفيت ناپدید می شود ،
و تو می مانی،
وهم برف نبودن در زمستان زورمندان 
بودن و نبودن زورت ،
مثل برف است تا گرما نيست ، تو هستی !
آنگاه که گرمای بيداری آدم های بيدار ابرهای وهمت را ازهم درید،
برف های زورت در هوا بخارند

کامروز حسنی

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۲۳ دی۱۳۹۲ و ساعت 0:45 |

                      زمستان    است و بی‌برگی

درختان زوزه سردادند از بیداد توفان
سرودخوانان همه رخت سفر بستند
هزاران زاغ در هرکوی و برزن، نوحه می‌خوانند
سیه‌پوشان، خفاشان شب‌پرواز،
فریباییِ زیباچهرگان را برنمی‌تابند.
نسیمی نوبیار، ای باد نوروزی!
تو که سرما ستیزی،
خرمن آتش بیفروز! بر سر هرکوی و هر تپه.
زمستان است و بی‌برگی،
جوانان را به تو امید بسیار است

جواد پارسای

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۳ آذر۱۳۹۲ و ساعت 18:22 |

ایران من

ترا وداع کردم هنوز داغی آفتابت را بر پیکرم حس می کنم
ترا وداع کردم
تا با دستی پر نزد تو بازگردم
و بسازیم دوباره میهن را
ایران من ...
نمی دانم با چه کلماتی
و چگونه به تو بگویم
که هر روزم را به امید دیدار تو می گذرانم
که چقدر دوستت دارم
تلاش می کنم
تا دوباره با هم بخوانیم
سرود ایران را

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۲۲ آبان۱۳۹۲ و ساعت 23:34 |

خدعه ی پاییزی

Vida-Farhoudi05-s.jpg

به امید آزادی هم میهنان در بندم

ای میهن دلخسته بر خاک تو ام سوگند
خاموش نخواهم شد تا هست کسی در بند

خاموش نخواهم شد، زآن روی که ناگفتن
سازد دل دشمن را با خفتگی اش خرسند

هر واژه ی ساکت را سازم به سخن گویا
تا نیک شود رسوا، مَکّاریِ هر ترفند

با لهجه ی عصیانی،آن گونه که می دانی
شیدایی و شورم را با عشق دهم پیوند

باشد که پلی سازد معمار غزل هایم
تا بگذرد از زخمی کز پای تورا افکند

تا مردم هشیارت، همواره به ایثارت
هم فکر و صدا راهی بی دغدغه بگشایند

باید که زسر گیری چون غنچه شکفتن را
یعنی که تو را بینم در نوبت یک گلخند

زین بیش میامیزی با خدعه ی پاییزی
تا شور و شکوفایی از وَهم برون آیند

همراه مشو این دم، با معجزه ای مبهم
شیدایی عاشق را این چون و چرا تا چند؟
 
هر روز به پابوست آید غزل سرخم
برخیز وطن برخیز، بر خاک تو ام سوگند        ویدا فرهودی
+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۴ مهر۱۳۹۲ و ساعت 14:1 |

خانه ما

 

به پائئز گفتم برو

خانهٔ ما هنوز سبز است

پنجره‌ها را نمی‌‌بندیم

پرده‌ها را نمی‌‌کشیم

هوا اگر چه ابری است

کلاغ‌ها اگرچه برگشتند

اگرچه هنوز

کبوتر‌ها در زمستان می خوانند

اما من دلم خوش است

...به حرف پدرم

بهار می‌‌آید'

سبزه ات را آب بده
وای از آن روزی که این دانه ها

'بارور شوند                      


 
+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه ۳۱ شهریور۱۳۹۲ و ساعت 12:29 |
از دوست داشتن هراس نداشته باش

جقدر دلم هوایت را کرده بود ،
بیداری مرا به مهمانی شب های بلند پاییز دعوت کرد
که با گیتارم همصدا شوم :
فردا دیر نیست !
تا تو به اتوبوس دوست داشتن برسی .
فردا دیر نیست !
تا تو با پرندگان مهاجر همراه شوی
فردا دیرنیست !
تا تو دلتنگی هایت را روی شانه های باد بگذاری
فردا دیر نیست !
تا تو دردها و رنج هایت را قسمت کنی
فردا دیر نیست !
تا تو منتظر مرهمی از تنم باشی
فردا دیر نیست !

که بگویم از دوست داشتن هراس نداشته باش    کامروز حسنی

 

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۲۶ شهریور۱۳۹۲ و ساعت 12:32 |
چشم‌ انداز

دستِ دلالانِ جنگ از میهنم کوتاه

جنگ را دیدم
با ترکه‌ هاش در تن یارانم
خرابه‌ هاش در تن میهنم
و زلزله‌ هاش در دلم

برادری را دیدم که عشق ناشناخته رفت
خواهری را دیدم که عشق را به خاک سِپُرد
مادری را دیدم که هنوز چشم‌ داشت خبری است
و از هرچه رنگ سیاه دارد می‌گریزد
فرزندی را می‌شناسم که با فرزندانش
همه با هم
هنوز می‌پرسند : چرا ؟

رضا هیوا

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۱۸ شهریور۱۳۹۲ و ساعت 12:33 |
برای کودکان سوری

شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید !!!
بس کنید از این همه ظلم و قساوت
بس کنید !!!
ای نگهبانان آزادی!
نگهداران صلح گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وایِ مادرهای جان آزرده است !
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنندبا تمام اشکهایم، باز- نومیدانه – خواهش می کنم
بس کنید !!!
بس کنید !!!
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازکِ نورس کنید
بس کنید !!!

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۹ شهریور۱۳۹۲ و ساعت 12:0 |
چه کسی‌ بود صدا زد سهراب

 

سهراب باورم کن
آنکه تو را به خاک انداخت رستم نیست
بل فرومایه یست در تاریکی‌
که نشان پهلوانیت را پیش از این دیده بود نه پس از به خاک افتادنت
سهراب
اگر شاهنامه‌ی روزگار ما ضحاک کم ندارد
سرشار از کاوه و تهمینه هم هست
لبریز آرش و و رودابه‌های جوان است که نه چندان دیر
داد تو را از ضحاک و مادرش می‌ستانند.
سهراب باورم کن
تنم بوی امید می‌دهد     ن- دریا

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۴ شهریور۱۳۹۲ و ساعت 22:16 |
با من از گلها بگو

پيش پاي نو بهارم, با من از گلها بگو
باغ مي خواند مرا از رقصِ بلبلها بگو

از شميمِ خاطر گلها ز باغستانِ دل
از شقايقهايِ عاشق, عطرِ سُنبلها بگو

از شكست و از پريشان حاليِ سرما دلان
از غرورِ غنچة اميد و از دلها بگو

با من از رگبارِ باران, بيقراريهاي ابر
از تلاطمهاي دريا, صبرِ ساحلها بگو

گرچه پرپر شد هزاران گل در اين خاكِ اسير
تو ولي از ريشة جوشانِ اين گلها بگو

سوت و كورِ خانه‌ها را پركن از نور و عسل
از لبِ خندانِ قفلِ بازِ منزلها بگو

آب و جارو كن تمامِ كوچه را با اشكِ شوق
كاروان گل رسيد, از عشقِ محملها بگو

خصلتِ روداست اگر برپا كند يك فاصله
همسفر! از لهجة وصلِ دلِ پلها بگو

از گُلِ سرخي كه مي‌راند مرا تا خاطره
از من و ما, شعلة جانسوزِ محفلها بگو      حمید نصیری

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۲۸ مرداد۱۳۹۲ و ساعت 11:29 |
هزاران زن سفید پوش

پَری‌زاده‌ی آخرين قصه‌های مادربزرگ
پيدايش خواهد شد
و خستگانِ اين سال‌ها را
به اسمِ کاملِ خودشان صدا خواهد زد.
او ... خواهرِ من است
او ... يکی از هزاران خواهرِ خسته‌ی من است او ... خواهد آمد
توریِ تابستان و
تحملِ تشنگی را
پُر از عطرِ آب و خُنکایِ خدا خواهد کرد
خجالتِ خاموشِ دروغگويان را خواهد بخشيد
همه‌ی پرده‌های دريده را خواهد دوخت
همه‌ی پنجره‌های رو به آفتاب را خواهد گشود
و حتی هجاهایِ کهنه را خواهد شُست. 
من دست‌هايش را ديده‌ام
دست‌هايش پُر از تيله‌های نبات و
طعمِ ترانه و ذراتِ روشن نور است         سید علی صالحی
 


 

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۶ مرداد۱۳۹۲ و ساعت 12:35 |
اي راهزن دوباره به اين كاروان بيا

اي رفته كم‌كم از دل و جان، ناگهان بيا
مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا

قصد من از حيات، تماشاي چشم توست
اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا

چشم حسود كور، سخن با كسي مگو
از من نشان بپرس ولي‌ بي‌نشان بيا

ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن
بي‌ آنكه دلبري كني از اين و آن بيا

قلب مرا هنوز به يغما نبرده‌اي

اي راهزن دوباره به اين كاروان بيا                 فاضل نظری

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۲ و ساعت 13:7 |

 

مدرسه عشق

در مجالي که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

که در آن همواره اول صبح به زباني ساده

مهر تدريس کنند و بگويند خدا خالق زيبايی

و سراينده ي عشق

آفريننده ماست

درس هايي بدهند

که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند

مشق شب اين باشد

که شبي چندين بار

همه تکرار کنيم :

عدل

آزادي

قانون

شادي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۲ و ساعت 12:45 |
آفتابم من

من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر.
من از این آهنگ یکسان و مُکرر عاصیم دیگر.
من سرودی تازه می‌خواهم.
جُنبشی، شوری، نشاطی، نغمه‌یی، فریادهای تازه می‌جویم.
من به هر آئین و مسلک، کو کسی را از تلاشش باز دارد؛ یاغیم دیگر.

کرم خاکی نیستم من تا بمانم در مُغاک خویشتن خاموش.
نیستم شبکور کز خورشید روشنگر بدوزم چشم.
آفتابم من که یکجا، یک‌زمان، ساکت نمی‌مانم.
با پر زرین خورشیدٍ افق‌پیمای روح خویش،
من تن بکر همه گُل‌های وحشی را نوازش می‌کنم، هر روز.
جویبارم من، که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست.
موج بی‌تابم که بر ساحل، صدف‌های پُری می‌آورم همراه.
کرم خاکی نیستم من. آفتابم.
جویبارم. موج بی‌تابم. دکتر هوشنگ شفا

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه ۲۰ مرداد۱۳۹۲ و ساعت 12:36 |
عید سعید فطر بر تمام مسلمانان بخصوص هموطنان عزیزم مبارک

خدایا باور افسردگان را , چون بهاران , زندگانی ده

و روح خستگان را هم , خروشی جاودانی ده

کویر قلب تنهایان , به مهری آبیاری کن

به کوی بی کسان, یک مهربانی , آشنایی را , تو راهی کن

هر آن کس را که با هجر عزیزی امتحان کردی

به یاد خاطراتش , عاشقانه زندگی کردن , تلافی کن

بکوبان با سر انگشتان مهری , کوبه ی در های غربت را

بسوزان ریشه های سرد نفرت را 

فهیم ارزش هر لحظه ام گردان

بدانم خنده در آیینه , بس زیباست

بفهمم بغض در آدینه , دست ماست

بخوانم با قناری ها , خدا اینجاست

بجویم من خدایم , چون که حق زیباست  کیوان شاهبداغی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۷ مرداد۱۳۹۲ و ساعت 12:22 |