تبليغاتX
گلچینی از همه جا

یاد ایران

شکر ایزد عهد من با میهن از یادم نرفت
کوچه های کودکی های من از یادم نرفت

خاطرات دور من از سرزمین مادری
مردمان خوب کوی و برزن از یادم نرفت

چهره های آشنا و یاوران مهربان
آفتاب و آسمان روشن از یادم نرفت

سال های محو انسان، قتل گل، زندان ماه
عشق را بر دار خونین دیدن از یادم نرفت

در سیاهی های سرد شام دلگیر فراق
اختر اندیشهء برگشتن از یادم نرفت

مکتب آموزگار عشق و آزادی و قسط
اشرف سردار های میهن از یادم نرفت

آتش عشق جوانی در ضمیر من نخفت
انقلاب ناتمام بهمن از یادم نرفت   

مشهد و تبریز و لاهیجان و شیراز و بهار
بندر بوشهر و باغ فومن از یادم نرفت

گم شدم در جنگل آرامش شهر فرنگ
ساحل کارون و دشت ارژن از یادم نرفت

کوچه های کودکی های من از یادم نرفت
میهنم ایران زیبای من از یادم نرفت
           فریدون انوشه

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت 19:34 |
 

قیام قامت این باغ را تماشا کن

درون سینه ما عشق را تماشا کن

بیادوباره  تو با آینه مدارا کن

سلام ساحل مارا به موج ها برسان

مرا ترانه سرای صدای دریا کن

اگر که زمزمه های این زمانه زیبا نیست

زمانه را به طپش های تازه زیبا کن

که گفته است که گم گشته است عاطفه ام

مرا میان غزل های ناب پیدا کن

ببین طنین صدای صمیمی مارا

دری برای صداهای تازه تر واکن

اگر به شاخه های ما برف های بهمن ریخت

شکو فه های فرو بسته را شکوفا کن

من از سلاله های دلبستگان بارانم

به جان تشنه من جشن آب بر پاکن

شمال ازنفس واژه گان من سبز است

تو رمز و راز مرا پیش برگ افشا کن

شبانه منتظر آفتاب صبحدمم

برای من سفر نور را مهیا کن

سر سپیده فردای ما سلامت باد

سپیده را به غزل میهمان فردا کن

تمام عاطفه ام عطر عاشقانه گرفت

دل متین مارا میزبان رویا کن

مگو به داس سحن گفته اند با گل یاس

قیام قامت این باغ را تماشاکن     رضا مقصدی

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 17 آبان1388 و ساعت 13:7 |
روز جهانی کوروش بزرگ مبارک باد

بهر وطن

تو یک نوری ز خورشیدی
چرا از سایه می ترسی
گمان کردی که چون بیدی؟
چرا از باد می ترسی
نه آن رنگی
که بارانی بشوید جسم بی جانش
نه آن مرداب دلگیری
که گویا مرده فرجامش
نگو جانا که تنهایم
بیا از قطره دریا شو
نترس از حمله ی سرما
بیا یک سرو زیبا شو
بیا بشکن حصار تن
بیا فریادها سرکن
بیا برخیز و با خوابی
تمام دیده ها ترکن
ز خون پاک تو ای گل
هزاران لاله می روید
وطن نام اهورا را
برون از خانه می گوید
            مهدی فاضل

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 12:7 |

بچه کلاغ

غوغا ! غریو! جیغ
 راحت نمی نشینم
فریاد می کنم
آن بال و پر شکسته که بازیچه شما است
 فرزند من یگانه من کودک من است
گر زشت گر سیا است
راحت نمی نشینم
فریاد می کنم
این جا جنایتی است که با دستهای شاد
پوشیده می شود
 یاری کنید ای همه قوم سیاه پوش
پرپر زنان و ملتهب اینک من
تا چشم کودکان شما را در آورم
 تا آسمان کنم به همه چشمها سیاه
تا کودکم کلاغچه بستانم از شما
اینک من اضطراب هزاران کلاغ زشت
        سیاوش کسرایی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 2 آبان1388 و ساعت 14:11 |
به مناسبت روز جهانی کودک با امید به اینکه دیگر شاهد اعدام کودکان نباشیم

دستهای فرشتگان

شبی خواب دیدم
 دست هایی چون فرشتگان
 اما آدمیزادگان
 آسمان را چراغانی می کنند و کودکان روی زمین
 برای آنان دست افشانی می کنند
خواب دیدم آن شب
 چه شبی بود
 شبی سخت و عجیب
 پاره های ظلمت
 ذره ذره می پوسید
 شاخه های نور بود
 که از زمین می رویید
     پروانه فتاحی طاری

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 19 مهر1388 و ساعت 8:31 |

دشت ارغوان

آه چه شام تیره ای از چه سحر نمی شود
 دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود
سقف سیاه آسمان سوده شده ست از اختران
ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمی شود
وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمی شود
مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی شود
کودک بینوای من گریه مکن برای من
 گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی شود
باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو
از چه ز بانک زاغها گوش تو کر نمی شود
ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من
 بی همه گان به سر شود
 بی تو به سر نمی شود
         حمید مصدق

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 12 مهر1388 و ساعت 13:5 |

قارون چه شد شداد کو ؟

خواهم برآرم نعره یی در سینه ام فریاد کو
شیری به بند افتاده ام جولانگه آزاد کو
باشد به تیرم برزند گر این قفس را بشکنم
من سینه را کردم سپر بی باکی صیاد کو
گفتم سلیمان را دهم از جور دیوان آگهی
ای وای من هد هد چه شد پیک سریع باد کو
من کاغذین پیراهنی از خون دل پوشیده ام
اما کجا باید شدن آن بارگاه داد کو
در گوشه نا آسوده یی با خاطر فرسوده یی
در مردم چشمان نگر جز مردمی ناشاد کو
ویرانه شد آبادها خود نوحه شد فریاد ها
ای نوحه گر آخر بگو در سینه ها فریاد کو
ای روزگار بی امان بیداد و دادت بگذرد
فرعون کو قیصر کجا قارون چه شد شداد کو ؟
    مهدی سهیلی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 12:16 |

فرزند ایران

سکوت از من چه می خواهی که من از نسل طوفانم
سرشت بابکی دارم ، اهورای دلیرانم
مزن این گونه بر زخمم درفش بی علاجی را
علاج درد بی درمان خود را خوب می دانم
اگر کردم ، اگر ترکم ، بلوچ و ترکمن یا لر
مگو اهل فلان هستی ، که من فرزند ایرانم
برادر بودنت با من فقط در لفظ و در حرف است
که تو در کاخ مرمرگون ، و من در کنج زندانم
عرب گم کرده راه خود چرا من راه او گیرم ؟!
فلسطین از چه رو خواهم که محتاج شب نانم
ربا و رشوه و دزدی ،… ، دروغ و تهمت و غیبت، …
میان این همه پستی چرا گویم مسلمانم ؟!
تو از عدل علی گویی ولی با حال نمرودی
یزیدی ؟! یا حسینی تو ؟! نمی دانم ! نمی دانم !
چرا باید یزیدی بود و از شور حسینی گفت ؟!
منافق پیشه را آخر درون شعله بنشانم
تو خود از زشتی می گفتی و هر روز و شب مستی !
دگر از من چرا خواهی که از او رو بگردانم؟
بساط ظلم را برکن ، ستم با مردمان کم کن
که خواهد آمد آن روزی که داد ظلم بستانم
دلا از ظلم دینداران چرا حرفی نباید گفت ؟!
من از جور و جفا تا زنده ام ، افسانه می خوانم
فلانی ، آشنا ، بیگانه ، دشمن ، اهرمن ، شیطان
سکوت از من چه می خواهی که من از نسل طوفانم     
مهدی آذری

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت 12:33 |
 

 


زبان آتش با صدای استاد شجریان


تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان اتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را – برادر جان – به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار      
                           فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 15 شهریور1388 و ساعت 14:26 |
 

  •  

 از این شبهای نا باور

 
... من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم

چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم

تنم افتاده خونین زیر این آوار شب، اما
دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم

الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
کزین شب های ناباور منت آواز می دادم

در آن دوری و بد حالی نبودم از رخت خالی
به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم

سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت
که من بر دُرج دل مهری به جز مهر تو ننهادم

به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست
به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم
          هوشنگ ابتهاج

 

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 7 شهریور1388 و ساعت 11:35 |

 



وقتی ستاره ها می میرند

وقتی ستاره ها می میرند
زمان بر آمدن آفتاب نزدیک است !
بوی صبح را می شنوم
بوی زندگی
مثل بوی نان داغ
صدای گنجشک ها
صدای بال چلچله ها
مگر مدار زمین تغییر کرده است
که امشب

ستاره ها
این همه زود مردند؟!
شب پرستان هنوز
در کوچه های شب
پرسه می زنند
آنها نمی دانند
چقدر دیر شده است!
آنها نمی دانند
وقتی ستاره ها می میرند ،
زمان بر آمدن آفتاب نزدیک است
  
     صدیقه وسمقی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 31 مرداد1388 و ساعت 12:15 |
 

پرنده زخمی

تنم بخاک سپار و ترانه ای بنویس

 به رسم ژاله مرا بر جوانه ای بنویس
شقایـقانـه نسیم بهاره ای برخوان
وماجرای مرا بی بهانه ای بنویس
مترس از خس و خاشاک ِ سرزده زفریب
برای رُویش سبزم ،نشانه ای بنویس
تمام خاک وطن را نشانه-باران کن
به ذره ذره ی آن عاشقانه ای بنویس
ببین پرنده ی زخمی هنوز می خوانـَد
صدای سرکش او را به لانه ای بنویس
پیام لاله تباران اهل توفان را
به بال موج نشان، بر کرانه ای بنویس
به رغم غلظت شب، مشعلی بیفروزان
و برق چشم مرا با زبانه ای بنویس
چهل طلوع مرا بیقرار پرسیدی
کنون ندای مرا در فسانه ای بنویس
فسانه ای که گشاید نقاب موهن وَهـم
به واژه ها بسپار و ترانه ای بنویس...
         ویدا فرهودی

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 22 مرداد1388 و ساعت 12:58 |

زنجیر اسارت

بس نسنجیده که گویند "در این خطه ی ویران

پا به زنجیر اسارت چه بر آید ز اسیران"

پا به زنجیر اسارت، هنر این است دویدن

ورنه چالاک دود گوی به میدان امیران

ای بسا مرد به زندان که چه خورشید زرافشان

از سر مضحکه خندیده بر این معرکه گیران

دور زندان به سر آمد به سر افرازی و رادی

قفسی بود که بشکست به سرپنجه ی شیران

بند از پای گسستند به دندان نه به خنجر

نکته این است و نویسند به تاریخ دبیران

ای جوان، قول رجزخوان نفریبد به سرابت

جنگ را ساخته خواهند خردباخته پیران

میوه را چیده و بلعیده و با "حق مسلم"

هسته دارند طلب خیل وکیلان و وزیران

دلقکانند و چو ابلیس به تلبیس ملبس

از درون موش هراسیده و بیرون چو دلیران

جنگجو شیوه ی تدبیر و تامل نشناسد

جان فدای دل‌پر حوصله ی صلح پذیران

بس کنم قصه که سبزای چمن سرخ شد از گل     

حیف باشد که به خون سرخ شود دامن ایران.       سیمین بهبهانی

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه 16 مرداد1388 و ساعت 13:31 |
 

نفرین دوزخ

عاشقان سر شکسته گذشتند

شرمسار از ترانه های بی هنگام خویش

و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا

سربازان شکسته گذشتند خسته بر اسبان خویش

و لکه های بی رنگ غروری نگونسار بر نیزه هایشان

تورا چه سود فخر فلک برفروختن

هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرینت می کند

تورا چه سود از باغ ودرخت که با یاسها بدار سخن گفته ای

آنجا که قدم بر نهاده باشی گیاه از رستن تن می زند

چرا که تقوای خاک و آب را هر گز باور نداشتی

فغان که سر گذشت ما سرود بی اعتقاد سر بازان تو بود

که از فتخ قلعه روسپیان باز می آمدند

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد

که مادران سیاهپوش داغداران زیباترین فرزندان آفتاب وباد

هنوز از سجاده سر بر نگرفته اند        احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 6 مرداد1388 و ساعت 13:9 |

جنس ما

کسی از جنس ماها نیست که دریابد غم مارا

من و یاران هم کیشم نه از نوریم نه از ابلیس

نه خود را پادشه گوییم نه از رنگ و ریا دوریم

صدایی هست و دینی در بر مردم

 و نوری در پسی تاریک و حقی پایمال و گم

و ما خواهان آن نوریم که در حدی است نا پیدا

کسی از جنس ما ها نیست            امین پور صباح

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت 12:33 |
 

هزار دستان 
  
 درها را باز کنید
 پنجه ها را فراختر بگشایید
کوچه بدهید
 کوچه بدهید
اوست که می اید
من با هزار نشان می شناسمش
مادربزرگ گفت
خروسخوان می اید
 می دانم
 هم اوست که می اید
 نه پری بر کلاه
 نه پیرایه ای بر تن
 این یل
پهلوان ماست
نامش !؟
هرچه بنامیدش
چیزی با صفت کار مداوم
از دستانش می شناسمش
هزاردستان است
ببینید
چه خوب راهش را می گشاید
چه استوار
گام برمیدارد
بله خیلی ها می شناسندش
بوسه ها
گل و گلاب
و چراغانی برای اوست
 دور بوده اما
 دیر نکرده
 خشن است اما روراست
نه نترسید نه
 هیچکس را
یارای گستاخی با او
 نیست
 پیغامش را می آورد
 جواب همه را می دهد
 و کارش را
 تمام و کمال می کند
 پس
راه را باز کنید کوچه بدهید
و آماده باشید
این اوست که می رسد
     سیاوش کسرایی

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 25 تیر1388 و ساعت 13:24 |

فریاد

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
 من دچار خفقانم خفقان
 من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
 ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
 سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
 می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
 مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
 من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟
      فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 17 تیر1388 و ساعت 14:4 |

سرو سبز سربلند

در فردای صدایت سرود سور سحرگاهان
در گستره   سفره سبز رهائی ورد پرستوهائیست
که از ظلم ظلمت زمستان   به بهاران رسیده اند
آنروز روز روزهاست که به حرمت سرخی
  شکوفه های پرپر  
ابر وباران رنگین کمانش   را   همه سبز خواهد کرد
تا   تو ای سرو سبز سربلند
در غمزار خاک اسیر
سیاه خار   یاس   را   یاس ونسترن کنی
آنروز   از امروز   تا فرداست
  ما بسیاران   بسان بهاران
به گستره حریر سبز
به   پایداری   من وتو
به پاکی   سرود عشق وزندگی
به زلالی اشک شوق رهائی
به نام   بهاران   که در جای جای جهان
  حریر سبز به تن دارد
فریادهایمان   جوانه های   جنگل فرداست
که گوش مرزبانان کویر را کر کرده است
شبانگاهان   ستاره ستاره دادمان تیریست
در سینه سیاهی
تا در غربت   خورشید   چراغ صبح روشن ماند
ما بسیارانیم    ما بهارانیم  
ما از تبار سرو سبز   سربلندانیم
      ویرا کیهان

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 4 تیر1388 و ساعت 13:41 |

باور کن! اين زمانه ی بيداد بگذرد،

 اَبر از کجای جهان، باز آمدی؟
باران! ببار! تا غمم با باد بگذرد
 □ □

اينگونه سخت وُ تلخ، دهان ِ مرا مبند!
بگذار از گلوی ِ من، فرياد بگذرد
 □ □

ای عشق! صيد ِ سبز ِ تو بوده است اين دلم
دردا اگر ز صيد ِ خود، صياد بگذرد
□ □

نام ِ تو يادگار ِ گُل ِ گلشن ِ منست
هرگز مباد نام تو از ياد بگذرد
 □ □

در هر نَفَس برای دل ِ من، قفس مساز
بگذار اين پرنده ام آزاد بگذرد
 □ □

دست ِ تو می نويسدم خطاط ِ خوب ِ عشق!
شادا اگر ز ديده ی استاد بگذرد
□ □

شيرين ِ روزگار نميخواهد بعد ازين
يک ذرّه از طراوت ِ فرهاد بگذرد
□ □

هرچند مرگ ِ برگ، سرودت کبود کرد
باور کن! اين زمانه ی بيداد بگذرد         رضا مقصدی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 26 خرداد1388 و ساعت 12:27 |

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
 در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود
     
  فروغ فرخزاد

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه 15 خرداد1388 و ساعت 11:23 |

نوازنده ی دوره گرد

دوره گرد
 دایره ی زنگی را
 بالای سرش می گیرد
 روی پاشنه می چرخد
زنگ هایش
 در کوچه می پیچد
از پنجره
 سکه ای می آید
 از در
 لقمه ی نانی
سیب هایی از زنبیل ِ یک عابر
 دوره گرد چرخ زنان می گذرد
 افرا ها سایه اش را می پوشانند
 در کوچه
 پرده هایی می جنبند
می جنبند
درهایی
پاهایی
و طنین ِ آهنگ ِ رقص
 در خیابان می پیچد
       سیما یاری

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 13:54 |

 

با درود به تمام زنان زحمتکش کشورمان و آرزوی زندگی بهتر برای آنها

شالیکار

 آسمان ریخته در آبی رود
 طرح اندوه غروب
دختری بر لب آب
 روی یک سنگ سپید
 زیر یک ابرکبود
 پای می شوید پاهای گل و لای اندود
 پای می شوید و می اندیشد 
 کار در شالی زار
در دل رود کبود
 می دود سو سوی تک اختر شام
و از آن پیکر تار
که نشسته است بر آن سنگ سپید
گیسوانی شده افشان بر آب
نگهی گم شده در شالی زار
              سیاوش کسرایی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 2 خرداد1388 و ساعت 12:11 |

پاسخ

چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
 درین پلید دخمه ها
 سیاهها ، کبودها
بخارها و دودها ؟
ببین چه تیشه میزنی
به ریشه ی جوانیت
به عمر و زندگانیت
به هستیت ، جوانیت
تبه شدی و مردنی
به گورکن سپردنی
چه می کنی ؟ چه می کنی ؟
چه می کنم ؟ بیا ببین
که چون یلان تهمتن
 چه سان نبرد می کنم
 اجاق این شراره را
 که سوزد و گدازدم
چو آتش وجود خود
خموش و سرد می کنم
 که بود و کیست دشمنم ؟
یگانه دشمن جهان
 هم آشکار ، هم نهان
 همان روان بی امان
زمان ، زمان ، زمان ، زمان
سپاه بیکران او
دقیقه ها و لحظه ها
 غروب و بامدادها
 گذشته ها و یادها
رفیقها و خویشها
 خراشها و ریشها
 سراب نوش و نیشها
 فریب شاید و اگر
 چو کاشهای کیشها
بسا خسا به جای گل
 بسا پسا چو پیشها
 دروغهای دستها
چو لافهای مستها
 به چشمها ، غبارها
به کارها ، شکستها
نویدها ، درودها
نبودها و بودها
سپاه پهلوان من
به دخمه ها و دامها
 پیاله ها و جامها
 نگاهها ، سکوتها
 جویدن برو تها
شرابها و دودها
 سیاهها ، کبودها
بیا ببین ، بیا ببین
 چه سان نبرد می کنم
 شکفته های سبز را
چگونه زرد می کنم
     مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 و ساعت 13:57 |

تقدیم به تمام مادران عزیزی که دور از فرزندشان هستند. به مناسبت ۱۰ می ( روز مادر )

مادر

سلام مادر،سلام ای هستیَم
ای پاک دامن،شیرزن!
سلام ای جان شیرینم، فدای هر دو مژگانت
که هر دم هاله ی اشکی به دورش حلقه می بندد
سلام مادر
منم فرزند بی پیر و پشیمانت
که قدر زیستن در دامن و آغوش گرمت را ندانستم
و حالا این چنین در کو هسار، ویلان و سرگردان
فقط با یک امیدی زنده ام شاید که برگردم
الا مادر ببخشایم که قدرت را ندانستم
تو ای تنها درخت باغ متروکم
تو ای تنها امیدم در میان کوره راه زندگی
اگر خواهی که برگردم
اگر خواهی نمیرم
هرگز نمیر مادر
           خسرو نکونام

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 19 اردیبهشت1388 و ساعت 16:8 |

غزلی در نتوانستن

ازدستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.


نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***

رنگها در رنگها دويده

از رنگين كمان بهاري تو

كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است

نقشها مي توانم زد

غم نان اگر بگذارد *

**
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها  توانم کرد
غم نان اگر بگذارد
            احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 و ساعت 11:19 |
 

دختران قالی باف

 از آهوان قالی باف ‚ آهنگ
به گوشم می رسه با ناله چنگ
خداوندا دلم تنگه دلم تنگ
ببافم قالی با نخ های بیرنگ
ز چشم و گونه و مژگان و گیسو
زنم نقش های قالی رنگ و وارنگ
به جز لبخند تلخی روی لب ها
به رخسارم نمونده دیگه هیچ رنگ
خدایا موسم کوچ بهاره
 چمن سرسبز و صحرا لاله زاره
خدا کاری بکن فرشی ببافم
بی بی بدحاله و طاقت نداره
 ببافم فرشی از نقش های زیبا
به بازارش برم بفروشم آنجا
به بازارش برم بستونم اسبی
که با بی بی بکوچیم تا به صحرا
ببافم من گلی بر روی قالی
کنار چشمه ای در سبزه زاری
ببافم نقشی از آهوی صحرا
 نشونم در برش اسب سیاهی
خداوندا دلم تنگه دلم تنگ
نشسته روی قلبم کوهی از سنگ
زمستون رفت و حالا وقت کوچه
 شده صحرا پر از گل های خوشرنگ
السون و والسون
 خدا اسبی برای ما برسون
برسون اسبی و بی بی سوارش
بریم با هم به دشت وسبزه زاران
آهای اسب سفیدم 
 زحمت به پات کشیدم
 اما چه داغت دیدم
آهای چشم امیدم
چشمه دیگه نجوشید
 به صحرا سبزه خشکید
آهای دار و ندارم
 بی تو زرد و نزارم   
   رسول نجفیان

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 و ساعت 13:21 |

  پنجره ای باز
 
به فکر پنجره ای بازسوی ایرانم
مگر که خاطره   آتش زنـَد به حرمانم
 
نگه کنم به سرافرازی دماوندش
بلند همت او جان دهد به عصیانم
 
سپید رود خروشان بشوید آلامم
حریر غنچه بپوشد، کلام عریانم
 
به شرق و غرب بجویم از آشنا ردّی
و کوچه کوچه رسَم بر مزار یارانم
 
به جای مویه غزلخوان به خاک بوسه زنم
به خاوران چو رسد گام گیج و حیرانم
 
پیاله ای ز سرشک زلال برگیرم
نه بهر گریه که از ژرفنای طغیانم
 
به خاک تشنه بپاشم ،بخوانمش برگـُفت
که شرح واقعه گوید به گوش نسیانم
 
طنیین او برود پس به رگ رگ حرفم
سکوت بشکند از هل هل پریشانم
 
صدا کند قلمم ذره های زمزمه را
و شعر، معجزه ریزد به کام هذیانم
 
ترنـّمش بکشاند به رقص، بهت و سکون
شمیم عشق تراوان به گاه ِ جولانم...
 
ای آن که شعر مراگاه و گاه می خوانی
درنگ ! تا شنوی ماجرای پنهانم
 
نی ام غریب ببین   در مجال سرخ غزل
به یمن واژه ی سرکش به قلب ایرانم
         ویدا فرهودی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 25 فروردین1388 و ساعت 12:36 |

باز آمد با نوای مهربانی

 باز آمد با نوای مهربانی
 سوی من از دوردستها
 از میان جنگل و گلستان
 آسمان و کهکشانها
 از برای زندگانی
آزادی
 رویش گل شقایق
 از برای پیوستن
دست به دست هم دادن
 برای سازندگی
بالندگی
 برای مهر و محبت
 باز آمد با نوای مهربانی
 سوی من از دوردستها از میان ماه وستاره
 مهتابی دل انگیز
 از میان قلبهای عاشق
برای پرواز
 با او به سوی او
 باز آمد ، باز آمد
            سهیلا انوری

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 19 فروردین1388 و ساعت 13:12 |
نوروز مبارک

سال نو را به همه ایرانیان و دوستان عزیزم تبریک گفته و امیدوارم سال جدید سال موفقیت و پیروزی برای همه هموطنانم باشد

خوش آمد بهار

خوش آمد بهار
گل از شاخه تابید خورشید وار
 چو آغوش نوروزر پیروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان
 که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
 پرستیدنی
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابناک
که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار                        فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 28 اسفند1387 و ساعت 22:41 |
عرض تبریک  به تمام زنان کشو رمان به مناسبت روز جهانی زن  به امید اینکه زنان در ایران جایگاه بهتری داشته باشند

دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
 ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
            فرو غ فرخزاد

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 17 اسفند1387 و ساعت 13:32 |