گربه ما

گربه ی ما گربه ی ما روزی قدم می گذارد

در سرزمین صلح درماءمنی پر ز شب بوها

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 22 مهر1393 و ساعت 13:54 |
 

 

دوست دارم شمع باشم

دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم روشنی بخشم میان جمع و خود تنها بسوزم

شمع باشم اشک برخاکستر پروانه ریزم یا سمندر گردم و در شعله بی پروا بسوزم

لاله ای تنها شوم در دامن صحرا برویم کوه آتش گردم و در حسرت دریا بسوزم

ماه گردم در شب تار سیه روزان بتابم شعله ی آهی شوم خود را ز سر تا پا بسوزم

اشک شبنم باشم و بر گونه ی گلها بلغزم برق لبخندی شوم در غنچه ی لبها بسوزم

یا ز همت پر بسایم بر ثریا همچو عنقا یا بسازم آنقدر با آتش دل تا بسوزم

علی اکبر دلفی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 22 مهر1393 و ساعت 13:19 |

 

آفتاب

ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان حتی
با نانِ خشکِشان...

و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 7 مهر1393 و ساعت 18:29 |

 

شعری از زنده یاد سیمین بهبهانی برای غنچه های زندگیمان
آشیان
جوجه هایم! نغمه خوانی ها کنید
د رکنارم شادمانی ها کنید
گر شما را نیست پر، اینک پرم...

بر شما این بال و پر می گسترم
گر شما را ناتوان این دست و پاست
در تنم تاب و توان بهر شماست
گرچه گه در آب و گه در آتشم
با شما یاران و دلبندان خوشم
در دلم شور از شما شور از شما
چشم بد دور از شما، دور از شما

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 31 شهریور1393 و ساعت 18:51 |

 

فردا چه گونه است
 فردا زورق وارونه ای است
که به اعماق دریاها می رود
و من در دنیایی پر از امید
با ماهی ها عهد می بندم ...

که زورقم به آنها لطمه ای نزند
و دل آسمانی خود را به ماهی ها هدیه می دهم
و مهرم را به تو می سپارم

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 31 شهریور1393 و ساعت 18:48 |

سلام

سلام من به باران های پاییز
سلام من به دیوار و به دهلیز*
به آفتابی که می تابد به تابی
به برگی که نشسته روی آبی
به آن نیلوفر زیبای پیچان
به بازی های دوران دبستان
به اشکی که میان پلک و چَشم است
به بغضی که نشسته روی خشم است
به برفی که می اید روی بامم
به آهی که نشسته روی خوابم
سلام من به سقف و قاب و پرده
سلام من به خانه های هر ده
سلام من به تابستان و گرما
به آن سوزی که می اید ز سرما
سلام من به هرچه شمع خاموش
به آن کینه که می گردد فراموش
سلام من به تاریکی هر شب
دعای نیمه شب ها روی هر لب
سلام من به یک لبخند زیبا
گره هایی که با دستی شود وا
سلام من به عطر نان تازه
به نوبر میوه هر فصل تازه
سلام من به خورشید و ستاره
سلام من به قلبی پاره پاره
به دستی که نوازش پیشه کرده
به هر کس که نجابت پیشه کرده
سلام من به دریا و به ساحل
به بی تابی عاشق های بی دل
به رنگ سبز جنگل های انبوه
فراز قلّه ها و دامن کوه
سلام من به یک مرغ گرفتار
به آن دستی که زخمی گشته از کار
سلام من به تو ای مهربان دوست
ببین عشقم چه زیبا و چه نیکوست
سلام من به هر چیزی که خوب است
به خورشیدی که هنگام غروب است

فریبا شش بلوکی

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 19 شهریور1393 و ساعت 19:14 |

 

تنهائی

تنهائی جای پایش را عمیق تر
و ماندن در این غربت
لحظه های غرق در مرداب را
شدت بخشیده

مانند شاخه ای خشک شکننده
و چون عمر یک حباب
لحظه های شیرین، کوتاه
کوره راه خوشبختی، تاریک و متروک
زمان در تسخیر پائیز
و من
همچنان در انتظار بهار ....

سعید توللی
 

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه 17 شهریور1393 و ساعت 18:59 |

تنها صداست که می ماند «من ماندگار نخواهم شد»
«نیمای غزل» به میهمانی خاک رفت
با عرض تسلیت به جامعه هنری ایران برای درگذشت سیمین بهبهانی عزیز
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی زیبد
تنها صداست که می ماند «من ماندگار نخواهم شد»
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 30 مرداد1393 و ساعت 19:0 |

گذر از تاريكي ، همرايي با تيرگي نيست

.
نور هاي خانه ي ما نور هاي روز نيست ؛ در آغوش گرفتن خورشيد آگاهيست ،
گذر از تاريكي ،
همرايي با تيرگي نيست ، همنشيني با روشنايست ،
اهريمن تاريك انديشان چراغ آزاديست ،
نه بي صدايي ،
آري!
صداي ما ،
صداي سبز سكوت و هشياريست·

 كامروز حسني

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 22 مرداد1393 و ساعت 19:17 |

نان گندم

در سینه ام گندم می کارم
و صبر می کنم
تا امید آن را برویاند
و خوشه های رسیده اش را
با داس عاشق خود درو کند
تا محبت دانه هایش را ببرد ...

و به آسیاب ابرها بریزد
تا آن را در تنور داغ آفتاب بپزد
این بزرگ ترین رویای من است
که نان مثل باران از آن همه باشد
و باد تا ابد آن را
عادلانه بر زمین تقسیم کند.
مانا اقایی
 
+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 14 مرداد1393 و ساعت 19:13 |

گاه آرزو می‌کنم

گاه آرزو می‌کنم زورقی باشم برای تو؛
تا بدان‌جا برمت که می‌خواهی.
زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری.
زورقی که هیچگاه واژگون نشود؛
به هر اندازه‌یی که ناآرام باشی؛
یا دریای زندگی‌ات متلاطم باشد؛
دریایی که در آن می‌رانی

. احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 4 مرداد1393 و ساعت 20:35 |
 

 

قناری "

بخوان قناری کوچک، بخوان !
تن‌ زرین ات، شاید
شاخه ی نازکی را بلرزاند؛
وزن صدایت اما
درختی را به رقص وا می‌‌دارد
و تنها منم که می‌‌دانم
سحرگاهان
جایی فراسوی آهن و برف،
قطره، قطره ، بهار می‌‌نوشی
تا هوا
در بی‌ وزنی‌هایت بال بزند
و ما،
روز‌هایی‌ را که عصا زنان
از کنار مان می‌‌گذرند،
به شب‌های فراموشی بسپریم،

یوسف  صدیق (گیلراد)

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 14 خرداد1393 و ساعت 13:9 |

روز تولد حضرت علی و روز پدر مبارک

روز تولد حضرت علی تنها روز پدر نیست …
روز بزرگداشت مقام مردانگی و انسانیته …
و اون گنجی یه که هر کسی نمی تونه دارای اون باشه …
روز موجودی با محبت به نام پدر ..مبارک

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 24 اردیبهشت1393 و ساعت 18:53 |

اینجا تهران است.
شهری که در کافه اش هدایت
از گذشته حرف می زد.
فروغ برای ما شعر می خواند
شاملو "خوشه" مهر را پخش می کرد.
سهراب در سکوتی نجیبانه
کنار نقاشی های تنهایی می ایستاد.
اخوان روایت اساطیر دور را نقالی می کرد.

فردین کرامت انسانی را بصحنه می آورد

آیا از آن تهران چیزی
خارج از خاطرات ما بجا مانده؟

بیژن باران

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 10 اردیبهشت1393 و ساعت 13:7 |

شاه پسند کنار پنجره

خیابان های شهر ما
جوانی خویش را فراموش کرده اند ،
و دختران همسایه
دیگر ،
شعر عاشقانه از بر نمی کنند .

گل بوته های شاه پسند کنار پنجره ،
زمستانِ سختی را که داشتند ،
فراموش کرده اند .

بهار را
و تابستان در پیش رو را
بدون دغدغه آمدن پائیز
باید گذراند .
مثل شاه پسند کنار پنجره

رضا بایگان


 

 

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 7 اردیبهشت1393 و ساعت 18:59 |

باغ جهان

باغ جهان پرگل است فرصت چیدن کجاست
دشت و چمن سبز سبز بال پریدن کجاست
دوست صلا می زند همت دیدار کو
کعبه ز ما دور نیست پای دویدن کجاست
عالم از او پر صداست گوش تو بیگانه است
در همه جا نقش اوست قدرت دیدن کجاست
مدرسه عشق را نعمت استاد هست
ای دل مکتب گریز میل شنیدن کجاست

مهدی سهیلی

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 و ساعت 18:38 |

برای گابریل گارسیا مارکز

 تویی که نیک بختی را
به برآمدن دوست داشتنی ها می دانستی
و هیچ گاه از بالا به پایین ندیدی!
پرواز را بدون ترس خواستی
تا عشق تنها توان جنگیدن باشد
و دوستی واقعی ، دستانت را بگیرد
تا قلب انسان را لمس کند
و من گریه نمی کنم بعد از تو
تو را به یاد می آورم و می خندم
تو گفتی بخند ، شاید کسی عاشق لبخند تو باشد!
نگران نباش ،بعد از تو
ما بزرگترین اتفاق زندگی ات را می نویسیم

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 30 فروردین1393 و ساعت 18:18 |

ایکاش

ایکاش در رگ پنجره ها نور جاری بود

و نبض سبزه و پنجره ها یکی بود

ایکاش بین همسایه ها دیواری نبود

ایکاش این همه دود و سرسام .

ماشین و آدم ماشینی نبود

ایکاش بین آدم ها فاصله ای نبود

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

شیرزاد بهزادی

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 21 فروردین1393 و ساعت 12:56 |

چه بگم من به بهار؟
‎چرا یک بار توی سال پیدا می شی

چرا تو با خودت گل داری ، سبزه و ریحون میاری؟

چرا آفتاب می کاری ؟

چرا با باد و نسیم رقص می کنی ؟لبخند میزنی ،
‎ وقتی ما تو دلِ مون همگی غصه داریم

‎بهش بگم ،
‎ آدما عکسی شدند بی رونق
‎ آدما قصه و افسانه شدند
‎ اگه ماشین نشدند .

آی بهار

اگه بذر مهربونی بتونی پخش بکنی ،
‎ اگه خنجرهای تیز رو بتونی غیب بکنی
‎ اگه زنجیر های پا رو بتونی پاره کنی

قول میدم هیچی نگم

رضا بایگان
‎                         

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 20 فروردین1393 و ساعت 12:1 |

دوستان عزیزم سیزده بدر خوش و شادی داشته باشید

سیزده بدر

در سور سرو و سبزه ها

در کوی جوی و پونه ها

در جشن گلهای چمن

بر فرشی از بابونه ها، گلپونه ها

صد ها گره بر سبزه زن

اما یکی بر رو نیار

مهران رفیعی

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 12 فروردین1393 و ساعت 12:35 |
ا


ایران من
 دستت را سبز می‌خواهم، دلت را نيز.
جانت را آبی می‌خواهم، عشقت را نيز.
جهانت را سپيد می‌خواهم، آرزويت را نيز.
بهار را بذر افشانِ سرزمين خويش....

دست وُ دل وُ جان وُ جهانت را سلام می‌گويم
که نوروز را به جشن، نشسته‌ای!
ايرانِ جانت، گل افشان باد

رضا مقصدی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 9 فروردین1393 و ساعت 12:2 |

بهاران   

 بهار آمد، گل آمد، گل به گلدان کرده‌ای یا نه؟

لبت خندان چو گل، و اندوه پنهان کرده‌ای یا نه؟ 

سر آمد موسم تاریکی و سرما و دلسردی

زمستان رفت، دل، گرم از بهاران کرده‌ای یا نه؟ 

رسید ایام شادی، نغمه خوانی، عشق ورزیدن

به رسم عاشقی «این مشکل آسان» کرده‌ای یا نه؟ 

اگر بار غباری بر دلت از جور یاران است،

دمی «خانه تکانی» در دل و جان کرده‌ای یا نه؟ 

دلت تنگ است می دانم، غریبی درد جانسوزی است

ولی یادی ز یارانت در ایران، کرده‌ای یا نه؟

- که ممنوع است بر آنان، لب خندان، تن رقصان

از این‌جور خزان، سر درگریبان کرده‌ای یا نه؟ 

به کف برگیر جام می، بنوش از بهر آزادی

دمی یادی ز «سرمای زمستان» کرده‌ای یا نه؟

حمید تدینی

                  

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 3 فروردین1393 و ساعت 13:23 |

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد


یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
یک بغل عشق از آنجا بخرم

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه 20 اسفند1392 و ساعت 11:42 |

" قناری "

بخوان قناری کوچک، بخوان !
تن‌ زرین ات، شاید
شاخه ی نازکی را بلرزاند؛
وزن صدایت اما
درختی را به رقص وا می‌‌دارد
و تنها منم که می‌‌دانم
سحرگاهان
جایی فراسوی آهن و برف،
قطره، قطره ، بهار می‌‌نوشی
تا هوا
در بی‌ وزنی‌هایت بال بزند
و ما،
روز‌هایی‌ را که عصا زنان
از کنار مان می‌‌گذرند،
به شب‌های فراموشی بسپریم،
هم از آن‌ گونه که تو ، برف را و آهن را.
یوسف صدیق (گیلراد)

 

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 11 اسفند1392 و ساعت 18:59 |

راستی‌ تو می‌‌آیی؟

گرد گیری می‌کنم کوچه را
قبل از اینکه ماه
عطر نفس‌هایت را
در بقچهٔ گرد و سفیدش جا دهد
 هیچ میدانی
که کوچه چقدر عریان بود
در ثانیه‌هایی‌ که قهر بودند در آن
درختان سرما زده ای که
عطسهٔ‌شان را فرو می‌بردند
که مبادا آخرین صدای نفس هایت
در خواب کوچه گم شودکاش می‌‌دانستم
که چند قدم مانده
تا تو
که پلاک کوچه را بردارم
و بنویسم
بهار
 
 
+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 8 اسفند1392 و ساعت 19:29 |

مرثیه ی مرگ ماهی های قرمز

خس خس گلوی خشک رودخانه شهر من

مرثیه ی مرگ ماهی های قرمز تنگ بلور نوروز بود

و برگ های زرد و نارنجی درختان بی ریشه

سر مشق اولین روزهای مدرسه من بود

وقتی با برف های پارک آدم برفی می ساختیم

هرگز در اندیشه آب شدن آدمکی به آن بزرگی نبودیم

تنها حقیقت درسهای مدرسه این بود که

                                   "مرد با داس آمد"

از احمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 7 اسفند1392 و ساعت 13:38 |
عزیز دور غمگین

عزیز دور غمگین بمان که شب سر اید

شکوفه های سیمین ز تیرگی در آید

عزیز دور عاشق بحوان ترانه ات را

بحوان مگر بگوشم خدیث باور آید

چه سود حواندنت را گه آنسوی چهانی

شب تو چون سر آید شب من از در آید

ولی به زنده ماندن بسی بهانه دارم

یکی همین که فردا بهاری دیگر آید

یکی همین که فردا نهال نو نشانم

یکی همین که دانه به ره کنم فشانه

مگر به بام خانه دوتا کبوتر آید

یکی همین که دستی ز دوستی یگیرم

کز آستین او گل به جای خنجر آید

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه 4 اسفند1392 و ساعت 12:50 |

 

آزادشان کنید

چه مدت لازم بوده است
تا کلمۀ عفو
بر زبان جاری شود؟
تا حرکتی اعتماد انگیز
انجام گیرد؟
     بیا تا جبران محبت‌های ناکرده کنیم.
بیا آغاز کنیم.                                      
فرصتی گران را به دشمن‌خویی
از کف داده‌ایم؛
و کسی نمی‌داند چقدر فرصت باقی است
تا جبران گذشته کنیم.
دستم را بگیر!

اخمد شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه 24 بهمن1392 و ساعت 14:2 |

نازنین                     

 میزنی ساز و دلم میلرزد
باز هم ساز بزن، می ارزد

نازنین ساز بزن، ساز بزن
با همان حال و همان ناز بزن

رقص انگشت تو بر نازکِ سیم
باله ی شاپره همراه نسیم

رقص انگشت تو بر سیم سه تار
گردش چلچله در باغ بهار

رقص انگشت تو بر پرده ی ساز
دلنشین، خوش حرکت، گوشنواز

نازنین دست نکش، ساز بزن
باز برگرد از آغاز بزن

در سه تار تو صدای وطن است
نغمه ی زیر و بم شهر من است 

ساز تو زمزمه ی ایران است
نفس خرم کردستان است

هادی خرسندی

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه 23 بهمن1392 و ساعت 13:34 |
پرنده

همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می‌آید؛

بال می‌گشاید و پرواز کنان می‌گذرد؛

می‌چرخد و آرام بر هوا می‌لغزد؛

آدمی را نیز هوای پرواز در سر است؛

تا دور شود؛راهش را بیابد؛                                            

و در آرامش به حستجو پردازد.

همچون پرنده که بر زمین می‌نشیند؛

بال جمع می‌کند؛دانه برمی‌چیند؛                                             

به تور صیاد و دام خطر می‌افتد؛

آدمی نیز بازمی‌گردد،ـ آماده                                                                                         

تا خود را به زندگی، و تقدیر خویش سپارد.

شاملو

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه 19 بهمن1392 و ساعت 13:28 |