نوروز 1400 بر دوستان و هموطنان عزیزم مبارک
ای مزده گوی روز بهاران
ای رنگین ترین گلها بشکف
زمستان تنهایی را بشکن
عطر امید را پراکنده کن
روزهای آخر پاییز
دراین روزهای خنک پاییزی
تاباشد پرواز رنگها هدیه پروانه ها
و صدای پرندگان
لحظه های خوش را صداکن
تا از این روزهای غمگین بگذریم

ای کاش دلم
ای کاش دلم فقط شقایق میکاشت
ای کاش کسی می آمد و غمها را از از قلب اهالی زمین بر میداشت
سهراب سپهری
و اراده ای که دیوار ها را بردارد
دلم امید میخواهد و پایانی بر قفس نشینیم
دلم کوجه میخواهد و گامهایی به پیش
به کجا چنین شتابان؟ -
گون از نسیم پرسید -
دل من گرفته زین جا -
هوس سفر نداری -
ز غبار این بیابان؟ -
همه آرزویم اما -
چه کنم که بسته پایم -
به کجا چنین شتابان؟ -
به هر آن کجا که باشد -
به جز این سرا، سرایم -
سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را -
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی -
به شکوفهها، به باران _
برسان سلام ما را _
شاعر شفیعی کدکنی
روز مادر بر تمام مادران خوب و فداکار مبارک
پاییز
زندگی زیبا تر میشود
بشرطی که به اندازه تمام برگهای پاییز
برای یکدیگر آرزوی خوب داشته باشیم
تصور کن حتی تصور کردنش سخته
جهانی را که هر انسان تو اون خوشیبخته خوشبخته
جهانی را که تو اون پول و قدرت ارزش نیست
همه آزاد و آزادن همه بر درد و بی دردن
جهانی را تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا
یغما گلرویی
باران داری با کشورم چه میکنی
ما آب را برای آبادی میخاستیم نه ویرانی حواست هست
آمدی آسمان و زمین را بهم دوختی بی انصاف
صدای ترس و اضطراب این مردم خسته از درد را نشنیدی
8مارس روز جهانی زنا ن بر همه زنان عزیز بخصوص زنان زحمت کش
کشورم مبارک
به من سرپنجه فدرت عطا کن
که غمها را ز دلها بازگیرم
مرا رسم جوانمردی بیاموز
که بر اشک تهیدستان نخندم
به راهی رهسپارم کن که گویند
چو او کس عاشق مردم نبوده ست
شب یلدا مبارک
دوستان و هموطنان عزیزم شب یلدا بر همه شما مبارک
روی گل شما به سرخی انار
شب شما به سرخی همدوانه
و عمرتان به بلندای یلدا
اموال نداریم که بر فقر بپوشیم
داریم گرانمایه ترین ثروت عالم
چند دوست که آنرا به جهانی نفروشیم
اوشو
|

باران امید
دوستان عزیزم
همدلی
در سپیده دمی نه چندان دور به دیدارتان خواهم آمد
با سبدهای معرفت بر دوش شاخه های یاسمن دردست
و هزاران گفتنی بر لب اما از پیش می دانم
لبریزترین نگاهها در سخاوت سکوت گرهبند همدلی ما خواهد بود
خانه دوست اینجاست
من دلم میخواهد
خانهای داشتم،
پر از دوستانِ یک رنگ
از شقاوت، از ریا خالی،
از تنفر بیزار،
و دورویی نیست میان
گوش تا گوش بنشینند بَرِ هم.
و من آن روز
شتابان و غزلخوان میرفتم،
به در خانهی سهراب،
و به اشگِ چشمِ شقایقهای وحشی،
بر سَردَرِ آن،
مینوشتم ای دوست
تو اگر بار دگر برخیزی،
میدانی
" خانهی دوست کجاست؟
تابستان شهر من تهران
در خیابانهای شهر من ناودانها خواب باران میبینند
آفتاب قطره قطره از گریبان جاریست و هنگا مه ای برپاست
صدا به بیصدایی خو گرفته و فرصت خندیدن به خاموشی و قلمرو عشق رویاست
با اینهمه هنوز سرها پر از امید و دلها پر از صفا و چون شهر من زیباست
من خانه های قدیمی را دوست دارم
تاریخ در آنها به زیبایی در حرکت است
هنوز حیاط هست حوض است سفره ها گسترده اند
کوزه ها مملو از ترشی نذری پزان به راه باغچه هنوز آرزو نشده
چایی همیشه دم است نان برکت سفره است گلدان ها در خانه اسیر نیستند
درخت یاس هنوز هست بوی یاس از شیشه های عطر نمی آید
همه چیز زنده است حتی اگر آن خانه سال های سال متروکه مانده باشد

برای تنهایی زنان سر زمینم
دنیای غم انگیز نادرستی داریم
خیلی ها سهم شان را
در اشتباه یک باور ساده از دست داده اند
خیلی ها رفته اند رو به راهی دور
که نه دریچه ای چشم به راه و
نه دریایی که پیش رو
عبور از این همه هیاهو
دشوار است
معلوم نیست این قهقهه ی کدام کباده کش کور است
که نمی گذارد حتی باد
هق هق خاموش زنان سرزمین مرا بشنود
سید علی صالحی
با عشق پیدایش کنید
گم شده شوریدگی، با عشق پیدایش کنید
این شب بی وقفه را لبریز رویایش کنید
از مِهِ اوهامِ پوشالی برون باید شدن
گوهر اندیشه را سرشارِ پروایش کنید
گر مترسک رو تهانـَد در نقاب آدمی
وقت عصیان چون رسد ،بی وقفه افشایش کنید
می رسد آخر طلوعی از ورای حجم شب
هم دلانه شوق را راهیِ فردایش کنید
آری از فردا دمد روز شکفتن نو به نو
گم شد ار شوریدگی، با عشق پیدایش کنید
ویدا فرهودی

ما بر میگردیم
ماروزی عاشقانه بر میگردیم
بر درد فراق چاره گر میگردیم
از پا نفتاده ایم و تا سر داریم
در گرد جهان به درد سر می گردیم
خندان ما را دوباره خواهی دیدن
هرچند که با دیده تر می گردیم
خکستر ما اگر که انبوه کنند
ما در دل آن توده شرر می گردیم
گر طالع ما غروب غمگینی داشت
این بار سپیده سحر می گردیم
چون نوبت پرواز عقابان برسد
ما سوختگان صاحب پر می گردیم
نایافتنی نیست کلید دل تو
نا یافته ایم ؟ بیشتر می گردیم
از رفتن و بدرود سخن ساز مکن
ای خوب ! بگو بگو که بر می گردیم سیاوش کسرائی

در پس پنجره ی کوچک من
خفته شهری خاموش
در ودیوار مزّین شده با رنگ سراب
و زمین تشنه ی یک قطره ی آب
باید این پنجره ها را بگشود
باید این گرد غم از سینه زدود
باز باید خندید
باز باید که بر این شهر و دیار
ز آسمان
بذر خوبی و محبّت پاشید
باید این پنجره ها را بگشود
باید این گرد غم از سینه زدود
همدلی
در سپیده دمی
نه چندان دور
به دیدارت خواهم آمد
با سبدهای معرفت بر دوش
شاخه های یاسمن در دست
و هزاران گفتنی بر لب اما
از پیش می دانم لبریزترین نگاهها
در سخاوت سکوت
گرهبند همدلی ما خواهد بود
ای نازنین ! نگاه روان پرور تو کو ؟
وان خنده ی ز عشق پیام آور تو کو ؟
ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای
بنما به من که ماه تو کو ؟ اختر تو کو ؟
ای سایه گستر سر من ، ای همای عشق
از پا فتاده ای ز چه ؟ بال و پر تو کو ؟
سیمین ! درخت عشق شدی پاک سوختی
اما کسی نگفت که خاکستر تو کو ؟

مرغک تنها!
خانهای داری تو در جنگل،
در جوار خانه ی صدها هزاران مرغ،
مرغ هایی رو به سوی خانه ی سیمرغ در پرواز!
!ای سراپا تشنه ی پرواز!ای که خواهی پر زنی آزاد!
رو به سوی آسمان باز،ساز و برگی ساز تا با هم،
تیرگی را چاره گر باشیم!
پرنده بودن خوب است
حتی اگر کلاغ باشی
لااقل می توانی پرواز کنی
می توانی
هر جا که بخواهی، بروی
بدون پول، بدون بلیط، بدون ویزا
