به خرمن ظالمان ز قهر آتش بزن
خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت. سهراب سپهري

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 18:26 |
 


گم شده شوریدگی، با عشق پیدایش کنید 
این شب بی وقفه را لبریز رویایش کنید 
از مِهِ اوهامِ پوشالی برون باید شدن 

گوهر اندیشه را سرشارِ پروایش کنید 
گر مترسک رو تهانـَد در نقاب آدمی 
وقت عصیان چون رسد ،بی وقفه افشایش کنید 
می رسد آخر طلوعی از ورای حجم شب 
هم دلانه شوق را راهیِ فردایش کنید 
آری از فردا دمد روز شکفتن نو به نو 
گم شد ار شوریدگی، با عشق پیدایش کنید 

ویدا فرهودی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 18:24 |

خشکی درخت از کدام ریشه آب می خورد!
خارها خوار نیستند
شاخه های خشک چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز روی دوش شاخه بار نیستن
پیش از آنکه برگ های زرد را زیر پای خویش ،سرزنش کنی
خش خشی به گوش میرسد:
برگهای بی گناه،با زبان ساده اعتراف میکنند
خشکی درخت از کدام ریشه آب می خورد!
زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 18:19 |

ای کاش می‌توانستند از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند در دردها و شادی‌هاشان
حتی  با نانِ خشکِشان

و کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند
جز از برایِ قسمت کردن
احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 18:8 |


تو ای خروس سحر خوش بخوان بلند بخوان 
زشور بختی این خفتگان بند بخوان 
سفیر خوش خبرِ صبح پر فروغ تویی 
هزار نغمه ی شیرین دلپسند بخوان 
تو نغمه خوان امیدی و اوستاد سرود 
در این سیاهی و وحشت، بخوان، بلند بخوان

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 17:59 |

بگذار تا یادی کنیم از "آب، بابا"

سرمشق های "سیب، سینی، سوت، سارا"
بنویس بابا، آب و نان را آبرو داد
بنویس بابا زندگی را سمت و سو داد
نقطه، سر خط "باز باران، با ترانه"
بنویس بابا رفت میدان، بی بهانه
بنویس شعر ِ "یاد یار مهربان" را
درس "شب تاریک و ماه و آسمان" را
بنویس بابا روزگاری دیدبان بود
روزی شعاع ِ دید ِ او تا بی کران بود
امروز اما دیدگانش "سو" ندارد
امروز دیگر قدرت بازو ندارد
بابا خروشان بود روزی مثل کارون
اما امانش را بریده، سرفه اکنون
"آن مرد آمد"، بود سر مشق دبستان
امروز "بابا" گشته سر مشق دلیران
آن مرد آمد، از افق های خیالی
این مرد آمد، واقعی، اما هلالی

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 17:56 |
 


فراموش نکن

روزهايي را که تنها بوده اي فراموش کن. اما هرگز لبخند هاي شيرين دوستانت را فراموش نکن. روزهاي ابريت را فراموش کن. اما ساعات آفتابيت را هرگز فراموش نکن. بدبختي هايي که گاه با آنها روبرو مي شوي را فراموش کن. اما خوش بختي هايت را هرگز فراموش نکن. نقشه هايي را که به نتيجه نرسيده اند را فراموش کن. اما هرگز روياهايت را فراموش نکن شکست هايت را فراموش کن. اما پيروزي هايت را هرگز فراموش نکن.اشتباهاتت را فراموش کن. اما درسهايي را که آموخته اي هرگز

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 17:54 |

می دانی

صدای دوست داشتن به خواب زمستانی نمی روند !

این روزها ی پاییزی
با من همدردی می کنند
و می پرسند پس :
بهار سبز پنهان بیداری ما کی از راه می رسد؟
روز های سخت صبوری در پیش است

+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 17:49 |

شاید روزی 
شاید روزی قله محو و دود گرفته دماوند مهربان را بتوانی از خیلی دور ها هم ببینی 
شاید روزی پیچ های امین الدوله بر خواب هره ها بوی دوست را پرواز بدهند
شاید روزی تک درخت باغچه کوچکمان همراه با برف و بادی که آن را نوازش می دهد
گل یخ آشنا راکه سالهاست دریغ کرده است به بار بنشیند وبا بوی یگانه خود باغمان را 
حتی در زمستان با ما آشتی دهد

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 20:0 |

می خواهم که گرم باشم 
می خواهم که چنان باشم که دستم همیشه دراز باشد برای دوستی ،
با همسایه صمیمانه دست دهم ،به راننده اتوبوس ، با مهر سلامی بدهم .
دست کودکی را گرفته از خیابان عبور دهم 
.می خواهم گرم بمانم

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 19:57 |

یادش بخیر دیروز
آنروزهای رفته که از یادمان نرفته
آنروزها که دیده غافل به زیر پا بود
در جان وباور ما شوری دگر بپا بود
شور جوانی ما آنروزها دگر بود
فکر رسیدن اما ، از شام تا سحر بود
آنروزهای آبی ، آن شوکت جوانی
آن عشق و آن حرارت، تازگی و طراوت
جزء خاطرات دیروز
چیزی نمانده امروز
ازمن چه مانده باقی ، عزلت به کنج غربت
از تو چه مانده بر جای ، افسوس و آه و حسرت. سعید توللی

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 19:55 |

دلم می خواهد
و تکه نانی را در آسمان چنان متلاشی کنم
که هر ذره‌اش در دهانی در دهانی فرود آید
دلم می‌خواهد و پاييز را از صحنه‌ی فصول ببلعم
تا گل نفسی به راحتی . . . برآرد!

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 19:52 |

مرغ آمین

امشب شب آرزوهاست آرزو میکنم که در این شبهای عزیز 
مرغ آمین به سراغتان آیدو دعایی که بر لب دارید به اجابت ببرد

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 14:15 |

شب بدر" و بوسه ماه بر رخ زمین گذشت
دیشب و پریشب نه تنها رخ ماه تمام بود، بلکه برای بوسیدن زمین آنقدر به آن نزدیک شده بود که بعید نیست نیمه شب بوسه را ربوده و سپس رفته باشد.
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما، ماه رخ دوست تمام است

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 14:0 |

  برگ ها
در آتشِ رنگینِ خویش
آرام آرام می ریزند
مانندِ رؤیاهای ما
در مجمرِ جان
گنجشک های خاموش نشسته اند
بر درختِ زبان گنجشک
رنگین کمان گسسته می شود
مانندِ بی صداییِ ما
در مجمرِ زمان

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 22:22 |
 

درسهایی که از ماهیان باید آموخت
زندگیشان اسارت بر نمیدارد خیانت نمیکنند
سرخم نمیکنند رام نمیشوند پاکند مانند فرشتگان
ماهیها عاشق ترینند تمام راه را سر بالایی بر خلاف 
جهت آب طی میکنند تا در کنار عشقشان بمیرند

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 23:38 |
 

ببار ای باران ...
ببار که از بارش تو من شادم
ببار که عطر تو را می طلبم
ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در دلم برپا شود

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 19:18 |
 

رویا

من رؤیایی دارم، رؤیای رنگارنگ
رؤیای دنیایی سبز و بدونِ جنگ
دنیایی که بمب و موشک نمی‌سازه
دنیایی که تو اون زندونا تعطیلن
من رؤیایی دارم، رؤیای خوشبختی
رؤیای دنیایی بی‌نفرت و سختی
هر آدمی شاد و هر ظالمی محکوم
رؤیای من اینه: دنیای بی‌کینه

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 19:14 |
 

 


حادثه ی عشق 

خشاخش برگهای زرد 
صدای پاییز بود 
و آغاز بستن پنجره ها 
کوچه تنها می شد 
با سوتهای بی وقت عشق و 
تدارکی ازلی در کار بود 
تا حادثه ی عشق 
در برخوردی ساده 
میان بادهای گیج پاییزی 
چشمان ما را تر کند

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 23:43 |
 


در سرزمین من

هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست و هیچ خیابانی … 
بن بست ها اما فقط زنها را می شناسد انگار.
در سرزمین من
سهم زنها از رودخانه ها
تنها پل هایی است
که پشت سر آدمها خراب شده اند...

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 23:42 |
 

 

زندگی ، پنجره ی باز به دنیای وجود ،
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست ،
فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،
در نبیندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم 
رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم ،
 
 
 
+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 23:41 |
 


پائيز در پای آب
می زَنَم بر در که مهمان آمدم
من ز پاییزی گریزان آمدم
باز کن در را غریبی رانده ام
نازنین! پیش ات پریشان آمدم
برگَکی هستم جدا افتاده ای
دربدر افتان وُ خیزان آمدم
از عذابِ ظلم وُ بیدادِ تگرگ
در گریز از باد وُ باران آمدم

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 13:32 |

! ای میهن
آنچه برای تو می خواستم
! سعادت ابدی بود
آنچه برای تو می خواستم
پلی بود میان تو وبهشت
! پلی به کوتاهی ی همین دستهایم
آنچه برای تو می خواستم
زنبقهای بسیار در دشتهایت
و آبشارانی بلند بر کوههایت
چراغی بود در هر خانه ات
نانی در دهان هر کودکت
!و عشق بزرگ یگانگی در دل هر مرد و زنت

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 13:30 |
 


طوطی خاموش 

ای دختر زیبا که امید دل مایی
قربان تو این گونه خموشانه چرایی
ای طوطی خاموش به جانم مزن آتش 
جان می دهمت تا به سخن لب بگشایی
غمگین مشو ای بلبل از نغمه فتاده 
آن روز بر اید که به هر گل بسرایی
این گونه ملالت مگزین چهره برافروز
تا در بر هر اینه خود را بنمایی
لبخند بزن فصل خزان می رود از باغ 
پژمرده مباش این همه آخر گل مایی

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۹۵ و ساعت 13:26 |