
کوچ بنفشه هادر روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر زیباست
ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست ...
در روشنای باران در آفتاب پاک
محمد رضا شفیعی کدکنی

کوچ بنفشه هادر روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر زیباست
ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست ...
در روشنای باران در آفتاب پاک
محمد رضا شفیعی کدکنی

بهار
یامقلب،قلب ما در دست توست
یامحول،حال ماسرمست توست
کن توتدبیری که درلیل ونهار
حال قلب ما شود مثل بهار

روز جهانی زن به تمام مادران و زنان بخصوص زنان زحمتکش کشورم مبارک
رخت ِ غم را به در آرید سحر نزدیک است
شفق از دور نمایان شده است .
شاخه ها گرم ِ درآمیختنند برگها هم نفس و هم سخنند
لاله ها منتظر روز ِ زنند . گل ِ لبخند بکارید به هر نقطه که هست .
مادران منتظر ِ باد ِ سحر گاهانند

درسیاهی باید چو شمعی درخشید
و نی لبکهای درون مرداب را با گلهای ارغوانی وزرد نیلوفر زاران
تماشا کرد تا جوانه های گندم رادر دشتهای این سرزمین آبیاری دهند...
خورشید خواهد درخشید و بشریت راهی جزنقب به روشنائی ندارد

باز کن پنجره را
در به رهایی بگشا اندکی نیز نظر کن در پس کوچه نسیمی پیداست
نفسی پر احساس که از الطاف حوشش بوی رهایی بر پاست
باز کن پنجره را در به رهایی بگشا تا که آزاده شوی
آسمان را آبی تر بهار را زیبا تر و عشق را پر رنگ تر حس کنی

قناری "
بخوان قناری کوچک، بخوان !
تن زرین ات، شاید شاخه ی نازکی را بلرزاند؛
وزن صدایت اما درختی را به رقص وا میدارد
؛و ما، روزهایی را که عصا زنان از کنار مان میگذرند، به شبهای فراموشی بسپریم،

ﺁﺩﻣﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻣﻮﺭﭼﮕﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند ، ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺩﺍﻧﻪ ﺟﻤﻊ می کنند ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند ، ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺧﺎﻧﻪ می سازند ﭘﺮﺳﺘﻮﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ نمی زنند، ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ می روند ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﺏ حرف می زنند... ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺟﻤﻊ می کنند . ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻔﺮ می کنند.... براستی ﮐﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ !!! ژان پل سارتر

اینجا باغ عاطفه است
درختانِ احساس، شکوفه کرده اند.
بر گلبرگ های ایمان،شبنم محبّت چکیده است.
و باغبان لبخندزنان فریاد می زند: مژده! مژده! بهار نزدیک است.

روز نیکوکاری
ای پاکی ها، ای عاطفه ها، ای مهربانی ها، امروز روز شماست. از خانه بیرون آیید و کوچه کوچه شهر را از عطر دل انگیز خود سرمست سازید. ای گندم زارهای محبت، برخیزید و خورشید را خوشه چین گرمی خود سازید؛ و تو ای عشق، امروز از دستان مهربان این مردم بر کویر نیاز ببار و دشت را پر از گل نیکوکاری کن.
بهار راستی تو می آیی
گرد گیری میکنم کوچه راهیچ میدانی که کوچه چقدر عریان بود
در ثانیههایی که قهر بودند در آن درختان سرما زده
کاش میدانستم که چند قدم مانده تا که پلاک کوچه را بردارم و بنویسم بهار

عزیز دور غمگین
عزیز دور غمگین بمان که شب سر اید
شکوفه های سیمین ز تیرگی در آید
عزیز دور عاشق بحوان ترانه ات را
بحوان مگر بگوشم خدیث باور آید...
چه سود حواندنت را گه آنسوی چهانی
شب تو چون سر آید شب من از در آید
ولی به زنده ماندن بسی بهانه دارم
یکی همین که فردا بهاری دیگر آید
یکی همین که فردا نهال نو نشانم

یک ماه دیگر امروز پارسال می شود
ماهمیشه چشممان پی فرداست
به فکر پاییز تابستان را به فکر بهار زمستان را فدا میکنیم
جشن میگیریم عید میگیریم دوباره همان میشویم که بودیم
با اختلاف چند تار موی سپید تر

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلويي داد تا آواز باشد
خدا مي خواست باغ آسمان هابه روي ما هميشه باز باشد
خدا بال و پر و پروازشان داد/ ولي مردم درون خود خزيدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت/ ولي مردم قفس را آفريدند
قیصرامین پور