خانه دوست اینجاست
من دلم میخواهد
خانهای داشتم،
پر از دوستانِ یک رنگ
از شقاوت، از ریا خالی،
از تنفر بیزار،
و دورویی نیست میان
گوش تا گوش بنشینند بَرِ هم.
و من آن روز
شتابان و غزلخوان میرفتم،
به در خانهی سهراب،
و به اشگِ چشمِ شقایقهای وحشی،
بر سَردَرِ آن،
مینوشتم ای دوست
تو اگر بار دگر برخیزی،
میدانی
" خانهی دوست کجاست؟



