
بازکن پنجره را
من هدهد هستم برایتون امید آورده ام از سلیمان نه بمب

بازکن پنجره را
من هدهد هستم برایتون امید آورده ام از سلیمان نه بمب

زندگی را بیاموزیم
از:طاووسی که زشتی پاهایش، افسردهاش نساخته
کرمی که بیدست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته
جغدی که شبها به مراقبه مشغول است.
عقابی که چشمانش را به هدفش دوخته است
سگی که تو نجس میخوانیَش ،اما او به تو وفادار است...
گوسفندی که قربانی خوشیها و ناخوشیهای توست اما باز برایت برکت میاورد

هیچکس گمان نداشت، این!
کیمیای عشق را ببین:
کیمیای نور را که خاک خسته را،
صبح و سبزه می کند،
کیمیا و ِسحر صبح را نگاه کن.
جای بذر مرگ وبرگ خونی ِ خزان،
کیمیای عشق، وصبح و سبزه آفریده است:
خنده های کودکان و باغ و مدرسه
کیمیای عشق سرخ را ببین!
هیچ کس گمان نداشت این.
شفیعی کدکنی

باغ جهان پرگل است فرصت چیدن کجاست
دشت و چمن سبز سبز بال پریدن کجاست
دوست صلا می زند همت دیدار کو
کعبه ز ما دور نیست پای دویدن کجاست
عالم از او پر صداست گوش تو بیگانه است...
در همه جا نقش اوست قدرت دیدن کجاست
مدرسه عشق را نعمت استاد هست
ای دل مکتب گریز میل شنیدن کجاست