
بخاطر تمام آنهایی که در کنارت هستند
امروز آتشفشانی باش ز محبت و مهربانی
و دریایی باش از عشق و امید برای عزیزانت

بیاد زنده یاد سهراب سپهری
سهراب عزیز تو نماندی که ببینی که در سفره هایمان کاسه داغ محبت سرد شده
و قارچهای قربت تمام زندگیمان را فرا گرفته
دیگر کسی در طپش با غ خدا را نمی بیند که پیغام ماهی ها را برساند
همه از هم میپرسند خانه دوست کجاست نشانی را گم کرده ایم
ای کاش بودی و دلهامان را با عشق گره میزدی
بیا تا برایت بگویم برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم
فرشی بیا من و تو ببافیم
فرشی بزرگ بهگسترۀ تاریخ همسنگ جاودانگیِ مهرو زادگاه ابدماندگار او
فرشی بهرنگ عشق ایمان؛شرف،
فرشی بهرنگ دامنۀ الوند،و قلۀ همیشهسپید، آن دیو پایدر بند ــ دماوند*
فرشی به رنگ لاکی کاشان فیروزه و عقیق خراسان و نرگس شیراز
فرشی که دستهای من و تو این دستهای عاصی خسته ـ
از دیربازبافتنش را کردهاند آغاز
[لعبت والا]
پیشترها می شد
خلوت باغچه را دریافت
و شبی مهتابی
دور از چشم حسود نرگس
گونه ی سرخ شقایق رابوسید
پیشتر ها می شد
چند تومانی داد
و درِیک قفس کوچک را وا کرد
و سپس پرواز گنجشکان را
سوی آزادی و خورشید تما شا کرد
پیشتر ها آه ..
دوست میباید داشت
می توان با دست های پر از شکوفه های بهاری بین زمین و آسمان پل بست.
می توان با دست هایی پر ازاحساس همدردی روی لبهای خشکیده لبخند کاشت.
می توان با تقسیم دلواپسی ها و دلتنگی ها اشک های بی کسی را از گوشه ی چشمها پاک کرد.
می توان امید زنده بودن و با لذت زندگی کردن را در ناباوری ها شکوفا کرد
افق تاریک،دنیا تنگ،
نومیدی توان فرساست،
میدانم!
ولیکن ره سپردن در سیاهی،
رو به سوی روشنی زیباست!
فریدون مشیری

چه زيباست كه چون صبح،پيام ظفر آريم
گل سرخ، گل نور،ز باغ سحر آريم
چه زيباست، چو خورشيد،
دُرافشان و درخشان
ز آفاق پر از نور،
جهان را خبر آريم
همانگونه كه خورشيد،
بر اورنگ زر آيد،
خرد را بستاييم و
بر اورنگ زر آريم
چه زيباست كه با مهر،
دل از كينه بشوييم.
چه نيكوست كه با عشق،
گل از خار برآريم.
گذرگاه زمان را،
سرافراز بپوييم.
شب تار جهان را
فروغ از هنر آريم.
اگر تيغ ببارند،
جز از «مهر» نگوييم
وگر تلخ بگويند،
سخن از شكر آريم.
بياييد،بياييد،
ازين عالم تاريک
دلافروزتر از صبح،
جهانی دگر آريم!
فریدون مشیری
برای وطن عزیزم
آفتابت، که فروغ رخ «زرتشت» در آن گل کرده ست
آسمانت، که ز خمخانه ی «حافظ» قدحی آورده ست
کوهسارانت، که بر آن همت «فردوسی» پر گسترده ست
بوستانت، کز نسیم نفس «سعدی» جان پرورده ست
هم زبانان من اند
مردم خوب تو این دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان، غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا، قد برافراختگان
سینه سپر ساختگان
مهربانان من اند
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند، ببینند که آواز از توست
همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد
خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی به زمین ریخته باد
فریدون مشیری

دوستی
دل من دیر زمانی ست که می پندارد
«دوستی» نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و توست از نخستین دیدار هر سخن، هر رفتار
دانه هایی ست که می افشانیم برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش «مهر» است
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن «دوست» نباشد همه درها بسته است
بسُراییم به آواز بلند شادی روح تو !ی دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت «دوست»تازه عطر افشان گلباران باد!
فریدون مشیری

شاپرک رنگین تر از روز پروازت کجاست
ای قناری بی بهاری ساز و آوازت کجاست
نازنین مه روی من ای آفتاب نو ظهور
قصه شیرین تر ازشیرین و فرهاد ت کجاست
قاصد ابر بهاری سو گل شیرین سخن
آرزوهای رفته از یادت کجاست
لبخند
میخواهم که این باربه جای غم از لبخند بگویم
از خاموشیِ-رنج گشنگان درد عاشقان گریۀ مادران
از پایان شرمندگی دستهای خالی یک پدراز گم شدن تمام گلولههای دنیا و از صلح
عشق شکوفه کندو قلبی در آن دوردستها مرا به یاد آرد!
روز کارگر مبارک
تمام روزهای شکوفا از تلاش ، روز تو باد !
روز بهروزی من ، روز بهروزی تو ، روز بهروزی تمام دست های کار آمد جهان
دست هایی که روزها را در تلاشند برای آرامش شب ها
شب ها در تکاپویند برای آسایش روزها !
امید وارم این طبقه زحمتکش کشورم به حقوق حقه خود دست یابند
عشق و اتحاد
ما روزی بر بلندای خورشید سرزمینمان
دلهای سرخ خویش را
به نگاه های مهربان یکدیگر گره می زنیم
تا خشت خشت کاشانه ای از عشق را بنا سازیم
ما روزی یک بار برای همیشه
کینه و دشمنی را پایانی خواهیم بود
و بر بلندای تمامی نیستی ها
گلی خواهیم نشاند

چه بگم من به بهار؟
چرا یک بار توی سال پیدا می شی
چرا تو با خودت گل داری ، سبزه و ریحون میاری؟
چرا آفتاب می کاری ؟
چرا با باد و نسیم رقص می کنی ؟لبخند میزنی ،
آی بهار اگه بذر مهربونی بتونی پخش بکنی
اگه خنجرهای تیز رو بتونی غیب بکنی
اگه زنجیر های پا رو بتونی پاره کنی
قول میدم هیچی نگم

شب زیبای تهران
شب قشنگترین اتفاقے هست!
که تکرارمیشود تا آسمان زیبایش را به رخ زمین بکشد
خدايا ستاره هاےآسمانت را سقف خانه دوستانم كن
تازندگيشان مانند ستاره بدرخشد
شبتون قشنگ دلتون پراز زیبایے
ای مرغ حق
کاش در اردیبهشت میشداز آن نغمه های چلچله زیر باران نوشت
کاش میشد از لبان تو نوشت ای مرغ حق
تو که حق را یاد کردی بر بلندای درختی نیمه شب
در شبی بس تیره که خوابیدند آدمها ولی خفاش بیدار است
بلبل مکتبی
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت»
باز با گلبرگ های این گلستان کار داشت
روز و شب از فیض گل میگفت در گلشن ولی
دور از چشم شقایق رابطه با خار داشت
تا خروس کبک او میخواند بر طرف چمن
از برای باغبان عور و ادا بسیار داشت
یک کمی مشکوک میزد از همان روز ازل
رفت و آمد با کلاغان دم بازار داشت
سر زمین من
آی نارنجستان، مرا به نسیم اردیبهشت مهمان کن
که بهارانت رویای هزاره های کودکی من است
تو را دوست می دارم مثل پرنده ای که آشیانش را
و بی آشیانگی تلخ ترین حکایت تاریخ است
لبخند بزن ای ستاره ای که فروغت کلید قفلهای بسته است!
دوباره لبخند بزن