خدایا
خدایا همه از تو می خواهند بدهى اما من از تو میخواهم بگیرى
خستگى ، دلتنگى و غصه ها را از لحظه لحظه ى روزگار همه ى هموطنانم بخصوص
دوستان عزیزم را
خدایا
خدایا همه از تو می خواهند بدهى اما من از تو میخواهم بگیرى
خستگى ، دلتنگى و غصه ها را از لحظه لحظه ى روزگار همه ى هموطنانم بخصوص
دوستان عزیزم را
زمزمه ی صبح
سپیده دمید پنجره ای رو به آسمان باز شد
شاخه های نور از زمین رویید چشمه جوشید
آهو بچه ای رقصیدغنچه خندید و گل باز شد
رود ، زمزمه ی صبح را شنید ماهی رود با شور و شوق
نغمه ی هستی را سرود
من نگویم قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
اندکی پنجره را باز کنید نور از این پنجره ها می گذرد
غم از این حانه کمی دور کنید حس این خانه کمی شاد کنید
حال به بیرون نگرید همه فردا ببینید از دور شتابان آید
راه آن همه فردا که امروز که در آن می نگرید از همین پنجره هاست
شعر باران
مي توان در قاب خيس پنجره چك چك آواز باران را شنيد
مي توان دلتنگي يك ابر را در بلور قطره ها بر شيشه ديد
مي توان لبريز شد از قطره ها مهربان و بي ريا و ساده بود
مي توان در زير باران گام زد لحظه هاي تازه اي آغاز كرد

مرغک تنها!
خانهای داری تو در جنگل،
در جوار خانه ی صدها هزاران مرغ،
مرغ هایی رو به سوی خانه ی سیمرغ در پرواز!
!ای سراپا تشنه ی پرواز!ای که خواهی پر زنی آزاد!
رو به سوی آسمان باز،ساز و برگی ساز تا با هم،
تیرگی را چاره گر باشیم!
تصویر زندگی
زندگی تصویریست قلم. کاغذ و رنگش از توست
قلمت را بردار و به نقاشی آن همت کن
وبه رنگی خوشتر نقشی دیگر انداز
و به پیکار سیاهی پرداز
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود
زندگي گاه به كام است و بس است؛
زندگي گاه به نام است و كم است؛
زندگي گاه به دام است و غم است؛
زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي لحظه بيداری ماست زندگی میگذرد.
یغما گلرویی
عزیز دور غمگین
عزیز دور غمگین بمان که شب سر اید
شکوفه های سیمین ز تیرگی در آید
عزیز دور عاشق بحوان ترانه ات را
بحوان مگر بگوشم خدیث باور آید
چه سود حواندنت را گه آنسوی چهانی
شب تو چون سر آید شب من از در آید
ولی به زنده ماندن بسی بهانه دارم
یکی همین که فردا بهاری دیگر آید
یکی همین که فردا نهال نو نشانم

من اميد هستم
شمع اول : من صلح هستم تا بحال نتوانسته ام مدت زيادى روشن بمانم. اين را گفت و خاموش شد.
شمع دوم: من ايمان هستم و معلوم نيست تا کي روشن باشم . او سپس به آرامي خاموش شد.
شمع سوم: من عشق هستم، کسى ارزش مرا نمى داند. بسيارئ نميدانند من در زندگى چه نقشي دارم. او نيز ناگهان خاموش شد.
کودک كنار شمع ها نشست و با گريه گفت: چرا رفتيد؟ چرا تنهايم گذاشتيد؟ چرا خاموش شديد؟
اينجاست كه شمع چهارم به صدا درآمد و گفت :گريه نکن ، ناراحت نباش، تا من روشن هستم تو مي تواني شمع هاى ديگر را با من روشن کنئ! من اميد هستم
شاید روزی
سرخی شقایق فرداها شویم
یا نقش و نگار پر پروانه ی دوران ها
شاید قاصدکی رقصان شویم
بازیچه ی دست کودکان کودکهای خود شویم
شاید نمی دانم قلبم گواهی می دهد گردونه می گردد
طوطی صحبت میکند ،
اما اسیر قفس است
اما عقاب سکوت میکند و دارای اراده پرواز .
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
شادی
شادی همان آوازیست
که پرنده ای بر روی شاخه های پربرف میخواند
بی هراس از زمستان نفس گیر
بی هراس از برفی که دوباره درراهست
و راه هایی که باید از آن گذر کند
رود رروی آسمان وپرتوهای پریده رنگ
با آوازش ایستاده است
بی اندوه دیروز و اضطراب فردا
قاصدک
گفتم از دل، خبر، چه آوردی؟
از خبرهای تر، چه آوردی؟گفت:
آواز عاشقان، امروز -
آبیِ عشق را معطر کرد .
هر کجا ارغوانِ تازه شکفت
از برايم به غير عشق، نگفت.
شبنمِ باغ بیقراریِ ما -
آرزوی سپيده، در بر کرد.
باز باران، ترانهخوان شده است
با غزلهای شادمانهی سبز -
معنیِ مهربانِ جان شده است.
رويای پروانه
آينده کتابی نا نوشته و گذشته در گذشته
بادبان حال را بايد افراشت
با آواز پرنده بيدار شو در نور خورشيد حمام گير
قدم بگذار در رويای پروانه ای که درروی گل باغچه نشسته
گرم شو در حرارت دست مادری که فرزندش را به مدرسه ميبرد
لبريز شو از دوست بر نوازشی بر دلواپسی
باز کن قفلی نا آزموده

شدم گمراه و سرگردان،میان این همه ادیان
,میان این تعصب ها
رها کردیم خالق راگرفتاران ادیانیم!تعصب چیست در مذهب؟!!مگر نه این که انسانیم؟
اگر روح خدا در ماست...خدا گر مفرد و تنهاست ....ستیز پس برای چیست؟برای خود پرستی هاست...
هراسم ، جنگ بینِ شعله و کبریت و هیزم نیست من از سوزاندنِ اندیشه در آتیش می ترسم
سیمین بهبهانی

خورشید نذری
ای که از سردی شب خواب به چشمان تو نیست
من شنیدم جایی همین نزدیکی خورشید نذری می دهند
تا ظلام شب تار از نفس های بهار و چراغ سینه عاشقها روشن و لبریز شود
با هم مهربان باشیم
وجدانهاي خفته
اشك هاي سرازير
دستهاي ناتوان دلهاي غمين هيچ كدام را دوست ندارم تنها چیزی که میدانم زندگیست باید زندگی کرد با عشق با امید با صفا با صمیمیت ساز مهربانی را در کوچه ها بزنید
طوفان که فرو نشست،
ابرهای پر غریو که پراکند
و نخستین پرتو خورشید که باز تابید بر زمین
که هنوز از باران خیس است،
همه چیز بوی زندگی میگیرد.
از پس آغازی و رشدی دوباره
هر علف و هر بوته تنفس آغاز میکند؛
هوا تازه و پاکیزه میشود،
شاخههای درختان سر برمیآورد،
گیسوان ژولیده دوباره آراسته میشود
و آرامش دوباره باز میگردد.
همان آرامش پیش از توفان
تا بهاری دیگر
تا بهاری دیگر در راه است باید کینه ها را به سپیدار فراموشی پاییز سپرد
و همانند زمستان باید دل خود را به سپیدی ببری
که در آن فصل به دنبال شقایق باشی
می توان
می توان در کوچه های زندگی
پاسخ لبخند را با یاس داد
می توان جای غروب عشق را
به طوع ساده احساس داد
می توان با لطف دست پنجره مهربان گنجشکها را دانه داد
می توان وقتی خزان از ره رسید
یک کبوتر را به کنجی لانه داد
می توان در قلب های بی فروغ
لحظه ای برقی زد و خورشید شد
می توان در غربت داغ کویر
آن ابری که می بارید شد مریم حیدرزاده