
آيا تو آفتاب را، به شهر خواهی برد
تا کوچه های خفته در ميانهٴ باران
و حرفهای نمور فاصله ها را
مشتعل کني
تا دو سمت رود بدانند
که آتش
هميشه نمی خوابد به زير خاکستر
من با سياهی دو چشم سياه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانهٴ اين باغ
دستی هميشه منتظر دست ديگر است
چشمی هميشه هست که نمی خوابد








