پاییز
نرم نرمک باد بر روی درختان می وزد
راز اندوه شقایق های سرخ
نم نمک در روح صحراهای دور
در طلوع صبحگاهان می خزد
یک چکاوک در عبور ابرها
در سیاهی ها میان بیشه ها
با خودش می گوید آیا آه کیست
پشت راز رنگها
قهوه ای ها ، سرخها
این طلایی ها که سر بر می کشند
از رگ و روح لطیف برگها

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۳۰ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 18:53 |
 


روز ناگزیر
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز 
در انتظار آمدنت هستم !


+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۳۰ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 18:30 |
 


تنهائی جای پایش را عمیق تر
و ماندن در این غربت لحظه های غرق در مرداب را شدت بخشیده
مانند شاخه ای خشک شکننده
و چون عمر یک حباب
لحظه های شیرین، کوتاه
کوره راه خوشبختی، تاریک و متروک
زمان در تسخیر پائیز
و من همچنان در انتظار بهار

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 22:54 |
 

من رؤیایی دارم،

من رؤیایی دارم، رؤیای خوشبختی
رؤیای دنیایی بی‌نفرت و سختی
بی‌ترسِ سرنیزه، بی‌وحشتِ باطوم
هر آدمی شاد و هر ظالمی محکوم
دنیایی که توش پول اربابِ مردم نیست
قحطیِ لبخند و ایمان و گندم نیست
رؤیای من اینه: دنیای بی‌کینه

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 19:34 |
 

عزیز دور غمگین 
عزیز دور غمگین بمان که شب سر اید
شکوفه های سیمین ز تیرگی در آید
عزیز دور عاشق بحوان ترانه ات را 
بحوان مگر بگوشم خدیث باور آید
چه سود حواندنت را گه آنسوی چهانی
شب تو چون سر آید شب من از در آید
ولی به زنده ماندن بسی بهانه دارم
یکی همین که فردا بهاری دیگر آید
یکی همین که فردا نهال نو نشانم
یکی همین که دانه به ره کنم فشانه
مگر به بام خانه دوتا کبوتر آید
یکی همین که دستی ز دوستی یگیرم
کز آستین او گل به جای خنجر آید

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 21:30 |
 


سرزمين من 
سرزميني كه تمام رودخانه‌هاي جهان در آن جاري‌ست 
من به تو چه بخشيده‌ام؟هيچ!
حتي براي آن دو گنجشك خيس سرگردان
آشيانه‌اي نساختم 
آشيانه‌اي كه در مسير باد نباشد ...
تو به من چه بخشيده‌اي؟
سرزمين كوچكي كه تمام رودخانه‌ها 
تمام كوهها 
تمام جنگلها
جايي كه تمام پرندگان 
در آسمانش پرواز مي‌كنند
آواز مي‌خوانند
تخم مي‌گذارند
و براي جوجه‌هايشان آشيانه مي‌سازند

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 21:29 |
 

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلويي داد تا آواز باشد
خدا مي خواست باغ آسمان ها/ به روي ما هميشه باز باشد
خدا بال و پر و پروازشان داد/ ولي مردم درون خود خزيدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت/ ولي مردم قفس را آفريدند : قیصرامین پور

 

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 20:45 |
 

یادش بخیر دیروز
آنروزهای رفته که از یادمان نرفته
آنروزها که دیده غافل به زیر پا بود
در جان وباور ما شوری دگر بپا بود
شور جوانی ما آنروزها دگر بود
فکر رسیدن اما ، از شام تا سحر بود
آنروزهای آبی ، آن شوکت جوانی
آن عشق و آن حرارت، تازگی و طراوت
جزء خاطرات دیروز
چیزی نمانده امروز
ازمن چه مانده باقی ، عزلت به کنج غربت
از تو چه مانده بر جای ، افسوس و آه و حسرت. سعید توللی

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 20:30 |
 

سلام
سلام من به تو ای مهربان دوست
سلام من به باران های پاییز
سلام من به دیوار و به دهلیز
سلام من به هرچه شمع خاموش
به آن کینه که می گردد فراموش
سلام من به یک لبخند زیبا
گره هایی که با دستی شود وا
سلام من به یک مرغ گرفتار
به آن دستی که زخمی گشته از کار
سلام من به هر چیزی که خوب است
به خورشیدی که هنگام غروب است

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 21:59 |
 

دوست
رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز
میبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوز
بگذارید بآغوش غم خویش روم
بهتر از غم بجهان نیست مرا دوست هنوز
گرچه با دوری او زندگیم نیست ولی
یاد او میدمدم جان به رگ و پوست هنوز

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 21:44 |
 

قناری "

بخوان قناری کوچک، بخوان !
تن‌ زرین ات، شاید شاخه ی نازکی را بلرزاند؛
وزن صدایت اما درختی را به رقص وا می‌‌دارد
و ما، روز‌هایی‌ را که عصا زنان از کنار مان می‌‌گذرند،
به شب‌های فراموشی بسپریم،

 

 
+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 21:37 |
 


دوستی 
دل من دیر زمانیست که می پندارد 
دوستی نیز گلیست مثل نیلو فر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا میدارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 21:17 |
 


قوی تر از تاریکی چیست؟
صدایی از درخشش نورها
در فضای دل انگیز صبحگاهی پدیدار شد
و آهنگین گفت :
قوی تر از تاریکی ،
نورهای باهم بودن آدم هاست 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 21:10 |
 

اینجا تهران است.
شهری که در کافه اش هدایت
از گذشته حرف می زد.
فروغ برای ما شعر می خواند
شاملو "خوشه" مهر را پخش می کرد.
سهراب در سکوتی نجیبانه 
کنار نقاشی های تنهایی می ایستاد.
اخوان روایت اساطیر دور را نقالی می کرد.
فردین کرامت انسانی را بصحنه می آورد
آیا از آن تهران چیزی 
خارج از خاطرات ما بجا مانده؟

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 21:1 |
 

می خواهم با ابرهای سپید آرزوهایم

خانه ای بسازم محکم و پایدار
برای قوهای قشنگ دریاچه
برای ماهی های سرخ کوچولو
برای هر آنکه صدایش را کسی نمی شنود
می خواهم از فراز قله ها
آری....بلندترین قله ها....فریاد بزنم
آزادی را... عشق را... برابری را....

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 20:48 |
 

همیشه رفتن راه رسیدن نیست.

گاه می رویم تا برسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم
بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست
باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند
زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند
و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 13:30 |
 

شعری از زنده یاد سیمین بهبانی برای غنچه های زندگیمان
آشیان

جوجه هایم! نغمه خوانی ها کنید
د رکنارم شادمانی ها کنید
گر شما را نیست پر، اینک پرم
بر شما این بال و پر می گسترم
گر شما را ناتوان این دست و پاست
در تنم تاب و توان بهر شماست
گرچه گه در آب و گه در آتشم
با شما یاران و دلبندان خوشم
در دلم شور از شما شور از شما
چشم بد دور از شما، دور از شما...

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 13:16 |
 

خانه‌ی دوست کجاست؟

من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشتم،
پر از دوستانِ یک رنگ
از شقاوت، از ریا خالی،
از تنفر بیزار،
و دورویی نیست میان
گوش تا گوش بنشینند بَرِ هم.
و من آن روز
شتابان و غزل‌خوان می‌رفتم،
به در خانه‌ی سهراب،
و به اشگِ چشمِ شقایق‌های وحشی،
بر سَردَرِ آن،
می‌نوشتم ای دوست
تو اگر بار دگر برخیزی،
می‌دانی
" خانه‌ی دوست کجاست؟

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ و ساعت 13:9 |