بی درنگ باز می گردم

 بی درنگ باز می گردم
 به سرزمینی که با من آشناست
 آسمانش را می شناسم
 و پرندگانش را
 تا پوشش دلتنگی را بردارم
 و دلمردگی دیرپای سالیان غربت را
 بر زمینش بگذارم
 تا نرمی نگاههای عاشقانه را
 دیگر بار به خاطر بسپارم
 بی درنگ باز می گردم
 به سرزمینی که با شبش آشنایم
 و با ستارگانش
 که شب را همیشه روشن نگه می دارند
 و مرا تنها نمی گذارند
 بی درنگ باز می گردم
 به سرزمینی که به وسعت یادهای من است
 تا با پرندگانش پرواز کنم
 تا به گیاهانش برویم
 تا با گلهایش بشکفم
 تا با خورشیدش بدرخشم
 تا با نسیمش بوزم
تا همراه بارانش ببارم
 و اینسان
دل به پوچی نسپارم
 بی درنگ باز می گردم
 به ریشه ام
 به خویش
 به حقیقت
 که سالها به گورشان سپرده ام
و مدفنشان را از یاد برده ام
بی درنگ باز میگردم
 تا چشمهایم می بیند
 تا گوشهایم می شنود
تا پاهایم می رود
 تا زبانم به کلامی پک باز می شود
 و می توانم پیامم را در گسترده ی باد پرواز دهم
 که زندگی لحظه ایست بین دوستی و دشمنی
 بی درنگ باز می گردم
 به سرزمینی که با تاریخش جغرافیایش زیسته ام
 و در ناکامیهایش گریسته ام
 بی درنگ باز میگردم
             

پیمان آزاد

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 12:36 |