حتی به روزگاران

 ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
 ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
 لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
 بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
 دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
 وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
 تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران  
 شفیعی کدکنی (م.سرشک

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 12:51 |