رنگ پاییز

آسمان آبي تر،

آب، آبي تر.

من در ايوانم، رعنا سر حوض.

***

رخت مي شويد رعنا.

برگ ها مي ريزد.

مادرم صبحي مي گفت:موسم دلگيري است.

من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست

زن همسايه در پنجره اس، تور مي بافد، مي خواند   من « ودا » مي خوانم، 

 

 گاهي نيز

طرح مي ريزم سنگي، مرغي، ابري.

***

آفتابي يكدست.

سارها آمده اند.

تازه لادن ها پيدا شده اند.

من اناري را، مي كنم دانه، به دل مي گويم:

خوب بود اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود

مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم

مادرم مي خندد.رعنا هم

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸۶ و ساعت 11:41 |