پرندگان مهاجر

در این غروب خموش

که ابر تیره تن انداخته به قله‌ی کوه

شما شتابزده راهی کجا هستید؟

کشیده پر به افق تک  به تک گروه گروه

چه شد که از چمن آشنا سفر کردید

مگر چه دردو شکنجی در آشیان دیدید

که عزم دشت و دمن های دورتر کردید

چه شد که روی نهادید بر دیار دگر

در این سفر که خطرها ست بی شمار  آیا ؟

ز کاروان شما هیج کس شهید شده است

در اين سفر که شما را اميد بدرقه کرد،
دلی ز رنج ره دور نا اميد شده است؟

چرا به سردی دی ترک آَشيان کرديد
برای لذت کوتاه گرمی تنتان؟
و يا درون شما را شراره‌ای می‌سوخت؟
که بود تشنه خورشيد، جان روشنتان؟
   

پرندگان مهاجر

دلم به تشویش است

که عمر این سفر دورتان دراز شود

به باغ باد بهار آید و

بدون شما شکوفه‌های درختان سیب

باز شود

پرندگان مهاجر، زمان آن آمد
که سوی لانه ی خود شادمانه برگردیم
به آن چمن که ز صیاد گشته زیر و زبر
برای ساختن آشیانه برگردیم.
پرندگان مهاجر، غم فراق گذشت ...
اینک آغاز هستی من و شعرم

ژاله اصفهانی،با عرض تسلیت به جامعه ادبی ایران برای در گذشت این شاعر عزیز

 

+ نوشته شده توسط شادی در چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۶ و ساعت 12:59 |