قسمتی از شعر فروغ فرخزاد به مناسبت چهل و یکمین سال خاموشی او

پنجره

يك پنجره براى ديدن
يك پنجره براى شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقهً چاهى
در انتهاى خود به قلب زمين مى‏رسد
و باز مى‏شود به سوى وسعت اين مهربانى مكرر آبى‏رنگ
يك پنجره كه دست‏هاى كوچك تنهايى را
از بخشش شبانه عطر ستاره‏هاى كريم
سرشار مى‏كند.

و مى‏شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل‏هاى شمعدانى مهمان كرد
يك پنجره براى من كافى‏ست

من از ديار عروسك‏ها مى‏آيم
از زير سايه‏هاى درختان كاغذى
در باغ يك كتاب مصوّر

از فصل‏هاى خشك تجربه‏هاى عقيم دوستى و عشق
در كوچه‏هاى‏هاى خاكى معصوميت
از سال‏هاى رشد حروف پريده‏رنگ الفبا
در پشت ميزهاى مدرسهً مسلول
از لحظه‏اى كه بچه‏ها توانستند
بر روى تخته حرف »سنگ« را بنويسند
و سارهاى سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند

من از ميان ريشه‏هاى گياهان گوشتخوار مى‏آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداى وحشت پروانه‏اى است كه او را
در دفترى به سنجاقی
مصلوب كرده بودند.

وقتى كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ‏هاى مرا تكه تكه مى‏كردند
وقتى كه چشم‏هاى كودكانهً عشق را
با دستمال تيرهً قانون مى‏بستند
و از شقيقه‏هاى مضطرب آرزوى من
فواره‏هاى خون به بيرون مى‏پاشيد
وقتى كه زندگى من ديگر
چیزى نبود، هيچ چيز به جز تيك تاك ساعت ديوارى
دريافتم، بايد، بايد، بايد
ديوانه‏وار دوست بدارم

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ و ساعت 12:20 |