سرزمینی است دلم که در آن زمزمه است به لب مردم شهر همه خوشبخت ز دیدار محبت هستند شوق پرواز کبوتر دارند مردم شهر دلم همگی ساکن آفاق نجابت هستند * سرزمینی است دلم کوچه باغی دارد که به یک گوشه آن مردم شهر امیدی به صداقت دارند تکیه گاهی است پر از غصه و غم و به یک کوچه آن دختری هست هنوز که به دوران طفولیت من
بس شباهت دارد * سرزمینی است دلم همه میکده هایش سر تسلیم حقیقت دارد و در این سفره رنگین غروب شبحی هست که باز میل تابیدن فردای سخاوت دارد * سرزمینی است دلم پل خوشبختی هر کودک آن مثل آواز قناری پاک است مثل خوابیدن خورشید نیاز رو به فردا باز است و کسی هست هنوز که به سجده گاه نور ازلی نفس سبز طراوت دارد * سرزمینی است دلم که اگر دست فلک بسته به آن
قفل صد باره بازیگر غم تپشی هست در آن که صدای گذر از کوچه روشن دارد * سرزمینی است دلم روی بام و بر آن برف سکوت ناله های قفس خاطره است ردّپایی است در آن روی تبریک نگاه شب نو که به اندازه هر حادثه ای میل گفتن دارد * سرزمینی است دلم شب چراغی است به تاریکی راه که فروزانی چشمان تو است و مرا می برد از روی زمین رو به درگاه بلند ملکوت روشنی بخش وجودم شرری است که فرو ریخته از فطرت تو
* سرزمینی است دلم که در آن خانه تنهایی من پر شده است همه از لطف وجودی که مرا برده تا چشمه نور و در آن پرده پنداری هست که مرا سخت نوازش کرده راه باریکی هست که به بی مهری اطراف زمان باز سازش کرده * سرزمینی است دلم وسعت دست تو و بودن تو جاده ای از رگ آبی من است خون پر جوشش من می گذرد و به هر جا که نگاهت افتاد در و دیوار دلم نفس گرم تو را می شمرد *
سرزمینی است دلم دست طوفانی عشق است که برپنجره ها می تازد دیر گاهی است بخواهی یا نه نقش تصویر تورا می سازد ... سرزمینی است دلم فریبا شش بلوکی
+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ و ساعت
11:49 |