مسافر
اطاق خلوت پاکی است
براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم.
كنار پنجره رفتم
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشستم: (( هنوز در سفرم.
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزاران سال است
سرود زنده دريانوردي هاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا پيش مي رانم
مرا سفر به كجا بردي؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟ سهراب سپهری
+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۸ شهریور ۱۳۸۷ و ساعت
10:46 |
