بادرود به روان پاک استادوشاعری که از بین مارفت
رهگذر مهتاب
اینک منم که از پس دروازه ها ی هجر
برشهر دلفریب رخت بوسه می زنم
اینک منم که از تن ناپایدار عمر
رخت گزیز و جامة پرهیز می کنم
یا مرگ یا شکستن پیمانه سکوت
اندیشه ام به او ج دو راهی رسیده است
درهای و هوی یادتو پرسم زخویشتن
آیا ندای قلب مرا اوشنیده است ؟
آن شب که آسمان دلم بی ستاره بود
برما هتاب مهر تو من رهگذر شدم
درپیچ و تاب راه بیابان ناشناس
بارهنمای دیدة تو همسفر شدم
با پای شوق بر تل اندوه رفته ها
رقص مراد کردم وچرخ صفا زدم
ابلیس آن غرورچنان دربرم کشید
کز دام کبر طعنه به شهر خدا زدم
من گم شدم تو گمشدی و هر دو گم شدیم
ناگاه تا درغبار پریشان سرنوشت طاهره صفار زاده
+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۸۷ و ساعت
10:24 |
