نان من
گریه ها خونی ودلها رنگی
روزگاران همه از اشک دلان هم لبریز
دستها هم بخدا سنگی وهم بی معنی
خنده هم برلب آن کودک تنها خشکید
مادری در طلب نان شبش می نالید
دختر کولیِّ هرز آمد ورفت
هیچ کس نام نپرسید ؟!٬مگر نامش چیست؟!
پدر از شرم، خدا پیرهن از تن بدرید
ماه غمگین شد و با ابر گریست
آفتاب هم خجل از کودک ولگرد خیابان لرزید
دور ه گرد ،در طلب لقمه جان، نان دزدید
غصّه از شرم خجل گشت و خمید
نان من زهرِمن وتلخ من است
آتشی بر دل وبر جان من است ژیلا راسخ
+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷ و ساعت
11:15 |

