زنجیر اسارت

بس نسنجیده که گویند "در این خطه ی ویران

پا به زنجیر اسارت چه بر آید ز اسیران"

پا به زنجیر اسارت، هنر این است دویدن

ورنه چالاک دود گوی به میدان امیران

ای بسا مرد به زندان که چه خورشید زرافشان

از سر مضحکه خندیده بر این معرکه گیران

دور زندان به سر آمد به سر افرازی و رادی

قفسی بود که بشکست به سرپنجه ی شیران

بند از پای گسستند به دندان نه به خنجر

نکته این است و نویسند به تاریخ دبیران

ای جوان، قول رجزخوان نفریبد به سرابت

جنگ را ساخته خواهند خردباخته پیران

میوه را چیده و بلعیده و با "حق مسلم"

هسته دارند طلب خیل وکیلان و وزیران

دلقکانند و چو ابلیس به تلبیس ملبس

از درون موش هراسیده و بیرون چو دلیران

جنگجو شیوه ی تدبیر و تامل نشناسد

جان فدای دل‌پر حوصله ی صلح پذیران

بس کنم قصه که سبزای چمن سرخ شد از گل     

حیف باشد که به خون سرخ شود دامن ایران.       سیمین بهبهانی

+ نوشته شده توسط شادی در جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ و ساعت 13:31 |