به کجا چنین شتابان

به کجا چنين شتابان گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زين جا هوس سفر نداری
  ز غبار اين بيابان
همه آرزويم اما چکنم که بسته پايم
  به کجا چنين شتابان
به هر کجا که باشد بجز اين سرا سرايم        
سفرت بخير اما تو و دوستی خدا را
چون از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

بهای سفر

 کاش میدانستیم     وقتی که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد. و سفر یعنی چه؟

 و  چرا مرغ مهاجر  وقت پرواز بر خود می لرزد

 

ی ای خداکاش آشناییها نبود        یا به دونبالش جداییها نبود    

 سو سوی غریب

اگر سهم من از این همه ستاره

 

فقط یک سو سوی غریب است،

غمی نیست!

همین انتظار رسیدن شب برایم کافی ست...

 

باید امشب بروم

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمدانی را

که به اندازهء پيراهن تنهايی من جا دارد ٬ بردارم و به سمتی بروم

که درختان حماسی پيداست ٬رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند. ک نفر باز صدا زد: سهراب! کفش هايم

کو؟ سهراب  

 

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵ و ساعت 20:27 |