بید مجنون
بیدِ مجنون ام
در پریشانی به دنیا چشم بگشودم
تا پریشان تر روم از یاد
در پریشان خانه ی دوران.
هر پرنده در قفس جان داد
هر شقایق بر زمین افتاد
برگی از من ریخت
و
بدینسان
با دلی ناشاد
چهره در گیسو نهان کردم
تا نبیند اشکِ چشمانِ مرا صیاد.
بیدِ مجنون ام
لاله آسا
غرقه در خون ام.
+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۹ و ساعت
12:7 |
