باز کن پنجره را
باز کن پنجره را در به رهایی بگشا
اندکی نیز نظر کن در پس کوچه نسیمی پیداست
نفسی پر اخساس که از الطاف حوشش بوی رهایی بر پاست
باز کن پنجره را در به رهایی بگشا تا که آزاده شوی
آسمان را آبی تر بهار را زیبا تر و عشق را پر رنگ تر حس کنی
سکوت را صدای دیگر بخشی محبت را رنگی دیگر و عشق را رنگی دیگر
باز کن پنجره را آسمان خیال درد دل دارد
دلش گرفته و دیده اش گریان است
نگاهش کن برق چشمانش به شب میتازد
صدایش را میشنوی گلایه دارد از من از تو از مظلومیت ما
صدای آسمان خشمگین شاهدی نگران که به حال من و تو میگرید
باز کن پنجره را خود به قضاوت بنشین
+ نوشته شده توسط شادی در شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۰ و ساعت
15:33 |
