شکوه روشنایی

افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
 می دانم
 ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست
 می دانی
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
 به این غم های جان آزار دل مسپار
که مرغان گلستان زاد
که سرشارند از آواز آزادی
 نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایان تن در تورپرورده
نمی دانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را فریدون مشیری

من پاییز را جارو میکنم .

زمستان را پارو میکنم .

و تابستان را می شویم.

تا همیشه بهار باشد

اگر روزی دلم گرفت يادم باشد خدا با من است

جايی همين نزديکی ها...

اگر تنها ترين تنهايان شوم باز هم خدا هست    

او جانشين همه نداشتن های من است

چون با خدا همراهم از هيچ نمی هراسم



 
+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۵ و ساعت 19:57 |