در انتظار بهار

 

 هر روز که تقویم را نگاه می کنم .

می فهمم که برگی از دفتر زندگانیم جدا شده است .

روز نخست سال ،

چه آرزوهای شیرینی داشتم ...

من هنوز در انتظار روزهایی هستم که تقویم بوی

بهار بدهد .

 

دوباره برگشتن

 

همیشه در بازی گرگم به هوا از گرگ شدن می ترسیدم من از بازی هفت سنگ می ترسم ،می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری سنگی مرا در بر گیرد بیا لی لی بازی کنیم که با هر رفتنی دوباره باز می گردیم.

+ نوشته شده توسط شادی در دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 19:40 |