باران غمت به شیشه می خورد
و غبار اندوه را می شوید
بوسه باران
غیر از این داغ که در سینه سوزان دارمچه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟
این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج
یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم
به هواداریت ای پک نسیم سحری
شور و آشفتگی گرد بیابان دارم
مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر
موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم
خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش
که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم
غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم
شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
که من سوخته سامان چه به پایان دارم شفیعی کدکنی (م.سرشگ)
+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه ۳ دی ۱۳۸۵ و ساعت
13:16 |
